تقریبا 9 سالی میشه که شهاب حسینی رو می شناسم ، از همون زمانی

که توی برنامه "اکسیژن" مجری بود و همیشه با این جمله برنامه رو تموم میکرد:

اکسیژن ناب جوونی ، گوارای وجودتون...

و حالا اولین تجربه ی کارگردانی شو با فیلم ساکن طبقه ی وسط شروع کرده 

که البته توی این فیلم در چهره های مختلفی ایفای نقش کرده 

که هرگز نمی شه از بازی خوب این بازیگر توانا و قدرتمند و محبوب چشم پوشی کرد 

توی این فیلم ، توی 2 تا سکانس  پسر و همسرش هم حضور دارن

که برام جالب بود...

اما از همه ی اینها گذشته، با تمام علاقه ایی که به شهاب حسینی دارم 

این فیلمی که امروز دیدم ، اصلا اون چیزی نبود که فکرش و می کردم 

و اون قدر شخصیت توی فیلم دچار سر گشتگی و حیران بود که ما هم

دچار سر گشتگی شدیم 

آخرش هم واقعا دارم میگم  نفهمیدیم چی شد!!!!!

به هر حال من این فیلم رو به خاطر بازی و کارگردانی شهاب حسینی انتخاب کرده بودم 

اما حسابی جلوی شوشو که اصلا شهاب حسینی رو نمی شناخت ، شرمنده شدم

همش می گفت : شهاب حسینی این بود؟؟؟؟!!!!!

دیگه آخرش میخواستم به دروغ بگم: نه این نیست

البته شاید نظر شما مث من نباشه ، دیدن یک بارش ضرر نداره



تاريخ : سه شنبه بیست و نهم مهر 1393 | 19:17 | نویسنده : ٍٍٍٍٍٍٍِِِِِِسارا |
l31167_DSCF4217.jpg

وقتی تازه به خانواده ی ما اضافه شد این شکلی و این قدی بود

e547284_DSCF4219.jpg

خیلی هم خجالتی بود ، برعکس الانش...

e46789_DSCF4222.jpg

این اولین و محبوب ترین عروسکش ه

t70948_DSCF5044.jpg

توی این عکس تقریبا دو ماه اس

b144910_DSCF5435.jpg

و اینجا 5ماهش شده

یکی از بهتریت اتفاقای زندگیمون حضور تو بوده عشق من



تاريخ : یکشنبه بیست و هفتم مهر 1393 | 18:50 | نویسنده : ٍٍٍٍٍٍٍِِِِِِسارا |
قسمت اروپایی استانبول واقعا عوض شده و هر روز زیباتر و امن تر از قبل ه... جایی هم که ما بودیم  منظره و موقعیت فوق العاده ایی داشت

n370148_DSCF4245.jpg

خیابونی که ما توش بودیم 

m36519_DSCF4274.jpg

یکی از جاهای نزدیک هتل که واقعا آرامش بخش بود

b20804_DSCF4303.jpg

خیابونی که از بازار احمد پاشا میخورد به یه هتل رستوران زیبا بنام اسکای کامر

122447_DSCF4305.jpg

یه قسمت از بالکن اسکای کامر

z09429_DSCF4441.jpg

منظره ی بیرون از داخل کشتی 

p58437_DSCF4515.jpg

p709530_DSCF4731.jpg

جای همتون خالی 

این شهر واقعا دیدن داره



تاريخ : یکشنبه بیست و هفتم مهر 1393 | 18:39 | نویسنده : ٍٍٍٍٍٍٍِِِِِِسارا |
به قول کامیار آخرین عکس ها از ایران 

چند تا عکس از سفر هفته ی پیش م به نور- رویان

s45594_DSCF5482.jpg

اول پارک جنگلی نور

y030745_DSCF5510.jpg

w587546_DSCF5532.jpg

نمای زیبای دریا  از توی ویلا

 

t465699_DSCF5534.jpg

اول جاده ی فوق العاده زیبای دو هزار

k27019_DSCF5568.jpg

دوهزار  زیبا

i84226_DSCF5578.jpg

دو هزار

j910860_DSCF5581.jpg

دوهزار 

جای همتون خالی ...خیلی خوش گذشت



تاريخ : یکشنبه بیست و هفتم مهر 1393 | 8:30 | نویسنده : ٍٍٍٍٍٍٍِِِِِِسارا |
 نگاهش چون خوابش میاد اینجوریه  ، وگرنه شیطنت از چشماش می باره 



تاريخ : جمعه بیست و پنجم مهر 1393 | 21:37 | نویسنده : ٍٍٍٍٍٍٍِِِِِِسارا |

بـــاور کن 
آن قدر ها هم سخت نیست 
فهمیدن اینکه بعضی ها می آیند که 
نماننــد 
نباشند 
نبیـننـد 
و تــو اگر تمامی ِدنیا را هم حتی به پایشان بریزی 
آنها تمامی ِبهانه های دنیا را جمع می کنند تا 
از بین آنها بهانه ای پیدا کنند که بــــروند 
دور شـــوند 
که نـــمانند اصلا
پس به دلت بسپار وقتی از خستگی هایِ روزگار 
پناه بردی به هر کسی 
لااقل خوب فکر کن ببین از سر علاقه آمده یا از سر ِ ... !!! 
تا دنیایت پر نشود از دوست داشتن هایِ پر بغض 
که دمار از روزگارت درآورد



تاريخ : جمعه هجدهم مهر 1393 | 19:4 | نویسنده : ٍٍٍٍٍٍٍِِِِِِسارا |
به زودی  زندگی مشترکم 7 ماهه میشه و الان دارم  یه نگاهی به این 7 ماه میندازم

و مهم ترین دستاورد این چند ماه رو توی تصمیمی که گرفتیم می بینم ، و اونم تصمیم مهاجرت ه

دیشب با شوشو رفتیم منزل یکی از همکاران قدیمی من... مرد فوق العاده نازنینی بود 

نسبت به 3 سال قبل خیلی جوون تر و جذاب تر به نظر میرسید

جالب اینه که اقای شوهری ، می دونستن که ایشون یه زمانی خواستگار من بوده

با این حال کلی از طرف خوشش اومد ، و وقتی رسیدیم خونه تازه ازم تشکر کرد بابت دوست جدیدی 

که بهش معرفی کردم ....

ما ایجوری هستیم دیگه ، دوستامونم مث خودمون دوست داشتنی هستن

دلم می خواست یه وبلاگ جدید باز کنم و البته توش خیلی فعال تر باشم به جای اینکه خاطرات مو

جای دیگه ایی ثبت کنم بیام و تو ویلاگ جدید بنویسم...... راستش این وبلاگ، من یاد افکار پریشون 

و آدم ها و احساساتی میندازه که دیگه نمی خوام بهشون فکر کنم 

و  ای کاش این کار همزمان با شروع زندگی مشترکم، انجام میشد 

اما هنوز دیر نشده و یه شروع دیگه در پیش دارم

شاید اون روز خیلی زود بیاد و شروع جدیدمو با یه خونه ی جدید جشن بگیرم و    ..........



تاريخ : دوشنبه چهاردهم مهر 1393 | 11:29 | نویسنده : ٍٍٍٍٍٍٍِِِِِِسارا |
ای کاش وطن جایی برای ماندن بود....

 یغضم گرفته بود و در حالی که یواشکی اشک می ریختم ، آروم ازش پرسیدم: 

لوسی و  چیکارش کنیم؟؟     منظورم و متوجه شد و گفت: نگران لوسی نباش 

اون قدر مهربون و دوست داشتنی ه  که  هر کسی می تونه مث ما عاشقش بشه...

من نگران لوسی نبودم...

من نگران خودم بودم

نگران تنهایی و دل تنگی  بعد از لوسی...

 اینکه صبح ها ، با بوسه های یه موجود دوست داشتنی از خواب بیدار بشی و 

و با اداهایی که در میاره لبخند بزنی و تمام طول روز بهش فکر کنی و حتی وقتی که 

خوابه ، به مدل خوابیدنش بلند بلند بخندی ، و یه روزی برسه که دیگه نتونی به اجبار ببینیش

، حس بدی بهت میده، همون حس ه که دلت و می سوزونه ، که بغض می کنی و 

اصلا هم متوجه نمی شی کی اشک هات می ریزه...

توی تمام این مدت کوتاهی که با ما بود ، جز شادی و آرامش چیزی برای ما نداشت

تمام وجودش پر از مهربونی ه ..... لوسی فقط یه سگ کوچولوی دوست داشتنی نیست

یه دوست خوبه  و یه دختر فوق العاده باهوش 

مامان و بابا  همیشه عاشقت هستن  دخترم

با تمام وجودم عاشقتم و دوستت دارم  هر جا که باشم  ......دوستت دارم

 

 

 



تاريخ : چهارشنبه دوازدهم شهریور 1393 | 13:13 | نویسنده : ٍٍٍٍٍٍٍِِِِِِسارا |
بعد از حدود 6 ماه ، تازه برای اولین بار تونستم باهاش حرف بزنم ، از آخرین تماسمون ، تا به امروز

شرایط خیلی عوض شده، نه من همون آدم سابق هستم و نه اون، نوع رابطه هم فرق می کنه

صد در صد. از اتفاقی که افتاد خوشحالم ، چون آدمی نیستم که دوستی های خوب رو از بین

ببرم یا فراموش کنم...

از استانبول که برگشتیم، یک هفته ی پر از دردسر و استرس داشتم، بنا به دلایلی تصمیم گرفتیم

که هر چه سریع تر بریم شمال و از تهران دور باشیم، 7 تیر بود که به همراه 3 تا خانم خوشگل دیگه

و کامیار ، رفتیم شمال ... هوا ی بارونی ، توی تابستون، بهترین هدیه برای آدم هایی بود که مخ شون

داغ داغ بود ، و در حال انفجار از دست خیلی چیزها....

برای فروش ویلای جف رود، باید یه کارایی انجام میشد، مصادف شدن روزهایی که شمال هستیم

با ماه رمضان، کار رو عقب می انداخت و قیمت ها از واقعیت دور ...

مسافرتمون پایان قشنگی نداشت و مجبور شدیم  به خاطر در رفتگی شونه ی مادر شوشو

برگردیم تهران،  روزهای وحشتناک سخت و دیر گذر ... همراهی و مراقبت از یه بیماری که تازه

دستش هم در رفته ، و با وجود داشتن یه خدمتکار ، کلافه ام کرده بود...

گاهی با خودم فکر می کنم که باید خودم و همین طور فدا کنم تا روزی که .......

و یا برم دنبال زندگی خودم ... ولی تصمیم هر چی باشه یه عده ایی هستن که همیشه مخالف اند...

دلم میخواد آزاد و رها باشم ، به دور از قید و بند و مسئولیت ی که خارج از توان مه...

توی این مدت ، کلاس های طراحی رو هم مجبور شدم ، عقب بندازم، همین امروز رفتم سراغش

، اما دیدم توی این مدت و با این درگیری ها و مشغله ها ، تمام وسایل طراحی مو ، به گمونم

گم کردم.... یه کتاب انگلیسی دستمه و هر از گاهی چند تا خط میخونم و باید که تمرین کنم

تا شاید با بهتر شدن اوضاع ، کمی زودتر بریم...

برای لوسی (سگ  خوشگلم) هنوز شناسنامه نگرفتیم، امروز با کلینیک دامپزشکی دانشگاه

تهران تماس گرفتم ، و قرار شد ببرمش اونجا تا واکسن هاشم زده بشه...

برای پیگیری کارهای مهاجرت با سفارت سوئیس تماس گرفتم و اطلاعات مفیدی تونستم به دست بیارم.

در کل همه کار ها انجام میشه اما این تلاش و پیگیری ماست که زمان کمتری رو از دست بدیم و

به همون نسبت کارها زودتر انجام بشه، من با عجول بودن مخالفم به شدت... اما کارها رو کمی   با

سرعت بیشتری در حالی که می دونی مسیر درست چیه ، انجام دادن با عجول بودن فرق داره...

وقتی عجول هستی ، در نهایت ضرر می کنی و این نتیجه  ثابت شده اس...

و این نقطه ی اختلاف من و کامیار ه ... اون به دلایلی که شاید برای خیلی ها قابل قبول  باشه

خیلی خونسرد و آروم کار ها رو انجام میده ، طور که گاهی من فکر می کنم اصلا کاری انجام نمی شه

ولی من ، به سرعت و البته که با علم و آگاهی ....

 

 



تاريخ : پنجشنبه دوم مرداد 1393 | 14:7 | نویسنده : ٍٍٍٍٍٍٍِِِِِِسارا |
هنوز هم مث گذشته پر از انرژی و مغروی

هنوز هم مث یه مرد رفتار می کنی و دوستای خوبی اطرافت هستن که خیال مو تا آخر عمر راحت

می کنن از بابتت...

هنوز هم وقتی می خندی ، و از ته دل، همه ی دنیا مال من میشه

هنوز هم ، همون جور نگرانتم که همیشه بودم و خودت هم می دونی چه جور

یادته ، قبل از مسافرت سال 91، چه قدر نگران تغذیه و خورد و خوراکت بودم

یه دلسوزیه خواهرانه که خودتم باورت نمی شد.... یادته ازم تشکر می کردی که این قدر

به فکرتم... من هنوز و حتی بیشتر باورت دارم... روحم با دیدن لبخند های قشنگت

زنده میشه و زندگی برام زیباتر...  یه بار ازت تشکر کردم به خاطر اینکه هستی و تو هم از من

چه طور از خدا تشکر کنم که اینقدر زیبا نگهبان فرشته ی مهربونی مث توه...

خدایا  ممنونم

ممنون از این همه حس قشنگ

دوست سال های  نه چندان دور - هم چنان از دور - نظاره گر زیبایی هاتم

 تقدیم  به کسی که یه روزی بهترین خطابش می کردم:   م.ب



تاريخ : سه شنبه سوم تیر 1393 | 0:54 | نویسنده : ٍٍٍٍٍٍٍِِِِِِسارا |
.: Weblog Themes By VatanSkin :.