دخـترایرونی
ای کاش هرگز نرسیم به آن قله ای که روزی همان قله پرتگاه ما باشد
توی این وبلاگ خاطرات قشنگی داشتم ، با تک تک دوستام و روزهایی

که نوشته شدن و گاهی حذف شدن.

دلم نیومد ، اینجا رو حذف کنم.

با همین ادرس ، کوچ کردم تو بلاگ اسکای.

البته هنوز مث قدیما ، شروع به نوشتن روزانه ها نکردم ، 

اما منتظر همتون هستم.

نمی خواستم ادرس و به عده ی خاصی بدم، همگی تون از بهترین دوستانم 

هستید.

ادرس جدید من:

http://zemestone-sabz.blogsky.com/


نوشته شده در تاريخ چهارشنبه بیست و هشتم مرداد ۱۳۹۴ توسط ٍٍٍٍٍٍٍِِِِِِسارا

قبل از هر چیز از صبا ، دوست عزیزم بابت تذکری که دادی تشکر می کنم ،

 ممنون صبا جوووووووووونم ...

سه شنبه به همراه مامان رفتیم عیادت دختر دایی که تقریبا 20 روزه

 پیش عمل جراحی سختی کرده بود و دوران بهبودی شو

سپری می کرد، اما حالش خیلی بد بود ، همش ناراحت بود و گریه می کرد ،

 دختر دایی عزیزم  ، همیشه یه زن دوست داشتنی و 

 مهربون  و زیبا بود ؛ اما با این مریضی کاملا روحیه ش و از دست داده 

و فوق العاده لاغر و افسرده شده... 

با اینکه شوهرش و 2 تا از دختر هاش مث پروانه دورش هستن

 و دارن با تمام انرژی ازش مراقبت می کنن اما باز احساس می کنم

به یه مشاوره خبره نیاز داره تا روحیه شو دوباره به دست بیاره ... 

تمام بدن نازش جای عمل ه  و زخمی شده ، 

دست هاش کبوده و دیگه هیج نوری توی چشماش نیست ....

بغض می کنه و فقط آروم اشک هاش  میریزه و دیگه حتی صداش در

نمیاد...


 من  امروز  زودتر از شرکت میزنم بیرون ،

حدود ساعت 2:30  باید برم سمت غرب ، کار خیلی مهمی دارم

مقدمات یه اتفاق بزرگ و دارم مهیا  می کنم....  خدایا  شکرت....

خدایا ، به همه ی مریضا  سلامتی بده

خدایا ، همراهم باش و کمکم کن ...


نوشته شده در تاريخ چهارشنبه بیست و سوم بهمن ۱۳۹۲ توسط ٍٍٍٍٍٍٍِِِِِِسارا

این روزها ، روزهای آرومی رو سپری می کنم ،

 حتی تو شرکت .... همه چیز به آرومی پیش میره .... انگار دنیا هم

فهمیده زیاد حوصله دوره تند رفتن  وندارم و ممکنه از پا در بیام ....

دیروز زودتر از شرکت زدم بیرو ن تا قبل از اینکه هوا تاریک بشه ،

 چون یکی از چراغ های برنارد سوخته بود،

امروز هم  زودتر میرم چون، وقت گرفتم  تا برم و روغن شو عوض کنم ، 

ولی فردا روز خودمه ، باید برم خرید لباس ، هنوز نمی دونم

برنامه ی روز سه شنبه بر قراره یا نه .....

 مامانی که امروز می گفت : از برنامه سه شنبه باهاش صحبت شده

الان حس خیلی بدی نسبت به کسی که خیلی طرفدارش بودم  دارم ،

 اون و عضو جدانشدنی خانواده می دونستم و

تمام تلاشم و برای برقراری یه رابطه خوب بین اون و پسر خانواده می کردم

 اما الان از تمام اون تلاش ها پشیمونم

چون حماقت خودم و در خوب دیدن آدم ها به یادم میاره .....

هیچ کس جز عزیزان نزدیک ادم ،لیاقت دوست داشتن و ندارن.....

هیچ کس ..... 

محسن ، خیلی از دستت ناراحتم ... فکر نمی کردم به من هم حسودی کنی ، 

اما مهم نیست

این نشون دهنده ی ضعف توه ،

 و اینکه وقتی خودت و در حد کسی نمی بینی ، پشت سر اون آدم حرف بزنی....

اما روزهایی که می تونی به این کارت ادامه بدی خیلی کوتاهه،

 چون من خیلی زود به اون خونه میام و دیگه نمی ذارم جایگاهی

تو اون خونه ی پر از آرامش داشته باشی......

برو از همین الان به زندگیت سر و سامون بده ، 

چون خیلی زود باید به تنهایی عادت کنی ....



نوشته شده در تاريخ یکشنبه بیستم بهمن ۱۳۹۲ توسط ٍٍٍٍٍٍٍِِِِِِسارا

هفته ایی که گذشت ، پر از ماجرا بود ، ماجرا های  من و برنارد

 و برف و یخ زدن  و لرزیدن و  سر خوردن و خندیدن ....

خدا شکر ، برنارد اصلا تو راه اذیت نکرد فقط شیشه ها  یخ میزد 

و مجبور بودم یه جا بایستم و با دستهای یخ زده تمیزش کنم

قرار بود 5 شنبه ، درباره مهم ترین مسئله زندگیم یه میتینگ داشته باشیم  ،

 من و آقای آینده ، اما این جلسه به روزهای بعد موکول شد

 دیروز هم بعد از حدود 2 ماه رفتم آرایشگاه

 و کلی با تغییرات برگشتم خونه ....

 امروز هوا خیلی خوبه ، یعنی دیگه اثری از برف و

بارون نیست ، اما کمی هنوز سرده.... 

همیشه اول هفته ها  اینجا خیلی شلوغه اما امروز تا الان خدا رو شکر ،

 مسئله کاری مهمی پیش نیومده ، واسه همینه که فرصت کردم

 کمی به دوستای وبلاگی سر بزنم و بنویسم.... 

راستش یه موضوعی هست که خیلی فکرم و مشغول کرده 

، و اتفاقی که برای مونا افتاد و اون ایمیل با تاخیر ، من و بیشتر به فکر فرو برد.

واقعا آدم ها چه فکری با خودشون می کنن،

درباره ی رابطه ایی که یه روز به هر حال تموم شده ، دوباره برگشتن و با

احساسات آدمی که یه روز دنیای هم بودن ، بازی کردن ،

 برای چی کسی که 2 ساله ، بدون خبر رفته ، دوباره با  اعتماد به نفس

بر میگرده و طوری وانمود می کنه که انگار اتفاقی نیفتاده....

اما مونا حرف جالبی زد ، حرفی که تا آخر عمر آویزه ی گوشم خواهد

بود،  گفت:  من آدم زنده کردن رابطه های سوخته نیستم ....

 واقعا آفرین  ، آفرین به تو و قدرت باور نکردنی که توی وجودته...

کاش همه مث تو فکر می کردن و توی گذشته نمی موندن 

 و به راه روشنی که خدا براشون تعیین کرده ، قدم می ذاشتن ،

 کاش آدم ها یی که رفتنی هستن ، هیج وقت 

پاشون به زندگی تو باز نمی شد..... 

وجود بعضی از آدم ها جز نابودی و تباهی چیزی برات نداره...

کسانی هستن که فکر می کنی بدون اونا نمی تونی زندگی کنی ،

 اما این فقط حس توه ..... اگه تو رابطه ایی  ناراحت شدی و اشک ریختی و بی

 توجهی دیدی ، پس تمومش کن .... 

توی دنیا هیچ چیز مهمتر از خودت و زندگیت نیست ، 

بعضی ها فقط یه رهگذرن ، میان و میرن ... به همین سادگی .... 

 این آدمها ، حتی لیاقت مرور کردن و تحلیل و یادآوری خاطرات رو هم ندارن...

لابد این جمله رو شنیدی که میگن : کسی سر از کار خدا در نمیاره ....

 این مورد هم مث همینه ...

میخوام تو این هفته ، یه سری مسائل و برای همیشه بذارم کنار 

و اگه خدا بخواد زندگی جدید مو شروع کنم....

اگه این اتفاق بیفته ، احتمالا  یه تغییرات اساسی توی این وبلاگ خواهم داد 

و از اهداف کوتاه مدت و بلند مدتم ، روشن تر و واضح تر  خواهم نوشت....

منتظر سوپرایزم باشید ....


نوشته شده در تاريخ شنبه نوزدهم بهمن ۱۳۹۲ توسط ٍٍٍٍٍٍٍِِِِِِسارا
تا 3 ماه دیگه ، با افتخار روی قله 28 سالگی خواهم ایستاد و به دنیای جدید  سلام

می کنم ...این سن برام خیلی مقدسه... این سالی که آغاز شد و می پرستم

تا امروز  مشکلات زیادی رو پشت سر گذاشتم، تجربه های خوبی رو بدست آوردم

با آدم های زیادی  بر خورد داشتم که در نهایت شخصیت واقعی شون و با گذشت

زمان دیدم ودرس گرفتم از تجربه های تلخ و شیرین

می خوام امسال  اهداف  مو روشن برای خودم ثبت کنم و برای رسیدن بهشون

با تمام وجودم تلاش کنم....میخوام فقط برای خودم زندگی کنم

برای خودم تلاش کنم و یاد بگیرم و کار کنم،

تا اندوخته هامو یه روزی تقدیم فرزندانم  کنم

می خوام ، سخت تر از همیشه برم جلو ، و حتی لحظه ایی به عقب بر نگردم

تجربه هایی که باید ازشون درس می گرفتم و همیشه به همراه خواهم داشت

اما گذشته رو نه... نمیخوام خودم و درگیر ادمهایی کنم  که مانع حرکت کردنم هستن

در حالی که هر کدومشون مشغول سر و سامون دادن به زندگی هاشونن

می خوام با تمام وجودم یاد بگیرم  و درس بخونم و کار کنم

و برم .....از اینجا خواهم رفت،  به سرزمینی که سال هاست در آرزوی

رسیدنش هستم.... به  خاطر تمام کسایی که در آینده  دوسشون خواهم داشت

، تلاش می کنم و با  مهاجرت به دنیای خودم، زندگی تازه ایی  رو شروع خواهم کرد



نوشته شده در تاريخ یکشنبه بیست و نهم دی ۱۳۹۲ توسط ٍٍٍٍٍٍٍِِِِِِسارا


چندی پیش کاخ سفید میزبان سالمندان كم درآمد و افراد


تهی دست واشنگتن و شهرهاي اطراف بود در اين مراسم سنتي ايالات متحده باراک اوباما به عنوان بالا


مقام‌ترين فرد كشور به همراه کلیه اعضای خانواده اش در لباس خدمتكار از آنان پذیرایی کردند



نوشته شده در تاريخ دوشنبه بیست و هفتم آبان ۱۳۹۲ توسط ٍٍٍٍٍٍٍِِِِِِسارا
شاید شروعی دوباره....

20آبان 92-    15:30الی17:30

مذاکره بر سر دوراهی حل نشده ی ماندن یا رفتن



نوشته شده در تاريخ دوشنبه بیستم آبان ۱۳۹۲ توسط ٍٍٍٍٍٍٍِِِِِِسارا
درد داره

ننوشتن و نگفتن درد داره....اما گاهی باید فقط سکوت کنی

شاید توی این سکوت، یاد بگیرم اندیشیدن و انسان بودن رو.....

اینجا، تعطیلی ،یعنی فریاد، یعنی پر از حرف نگفته.....




نوشته شده در تاريخ سه شنبه چهاردهم آبان ۱۳۹۲ توسط ٍٍٍٍٍٍٍِِِِِِسارا

می شود صدایت را ، همیشه در خواب من ، جا بگذاری؟.....


شهامتت عالی بود سارا

همیشه دختر شجاعی بودی

همیشه حق  و گفتی در حالی که همه ناحق بودن

همیشه قدر دان بودی ، تو ی جایی که قدر نشناسی ارزش داشت

و شایسته سالاری ، قدر دانی از آدمهای پست و دو رو بود... .

تو عالی بودی

و حالا باز هم با شهامتت می خوای اعتراف کنی :

که عاشق کسی شدی که هیچ وقت مال تو نبود

و می دونستی اینو....اما رفتی جلو

کی حاضره جاش و با من عوض کنه؟؟؟

کی حاضره، با پسر اول یه خانواده ی عالی

هم از نظر مالی و هم فرهنگی ، ازدواج کنه 

در حالی که این پسر ، سیتیزن آمریکاست و توی یکی از

معتبرترین دانشگاه های آمریکا تحصیل کرده

   (University of Michigan)

و می دونی که چه قدر دوستت داره ،

هم خودش و هم تک تک اعضای خانواده اش

حتی ، محل زندگیتم از همین الان مشخص کرده با تمام جزییاتش

توی همون ایالتی که عاشقشی....نزدیک شهر محبوبت اما یه جای بهتر...

با داشتن تمام آزادی های یه دختر آمریکایی ، آیا حاضری همه ی اینا رو بدی

اما فقط با کسی باشی که عاشقشی؟؟؟؟



نوشته شده در تاريخ دوشنبه سیزدهم آبان ۱۳۹۲ توسط ٍٍٍٍٍٍٍِِِِِِسارا



چهارشنبه 8آبان:

سالن نسبتا متوسطی بود، فکر می کردم فقط یه مراسم ساده اس  برای شام،

اما 2تا طبقه ی جدا بود....

عروس و داماد، مراسم عروسیه مفصلی  و چند ماه قبل توی آمریکا(محل زندکیشون)

گرفته بودند.

یکی  از سالن ها که توش مهمونها بودن و محل برگزاری برنامه ایی مختصر، 

بود و طبقه ایی که محل شام خوردن بود،

هنوز تعداد کمی اومده بودن اما در عرض چند دقیقه،

همه با هم رسیدن، تمام مهمونا ، همون

هایی بودن که 13سال پیش هم برای عروسی اول ، 

به خانواده ی داماد، افتخار حضور  داده بودن

همون آدمها، با همون گرمی  خاص خودشون ،

از قشری تحصیل کرده و با فرهنگ و البته ثروتمند...

با صمیمییت بی نظیرشون، مردها اکثرا بالای 50-60 بودن ،

با ظاهری شیک و کروات و یه لبخند ملیح

و خانومها، اونها هم با سنی دوبرابر سن من!

ولی صمیمی  و مهربون و در عین حال بسیار آراسته وزیبا.

به محض ورود

مامان که میزش نزدیک در ورودی بود، با من سلام و احوالپرسی می کنه

و من و به  ادمهایی که دور میزمون

بودن این جوری معرفی می کنه: سارا دختر گلم!!

دختر مهربونی که هر بار میاد به دیدنم ،

اون روز بهترین روز منه و از صمیم قلب خوشحالم و بهم انرژی و نیرو میده

و ادامه داد،

اگه خدا دوسم داشته باشه ، میشه عروسم و اگه نه، دخترم می مونه

(این و با خنده گفت)و من لبخند زدم و ساکت موندم

هیچ کس و نمی شناختم ،اما در جواب سلام عده ایی ، از جا بلند می شدم .....

هنوز عروس و داماد نیومده بودن،

مث اینکه اونا هم توی ترافیک مونده بودن،

همه گرم صحبت و لبخند بودن....

بعد از ورود  عروس و داماد، مراسم گرمتر شد و صدای موزیک بلند تر

و عکاسا هم به جنب و جوش افتادن

کوشا و ساناز ، بعد از احوالپرسی با تک تک مهمونا ،

سر میز خودشون، مجبور بودن به خاطر تاخیر جریمه بشن

و کمی اون وسط ، با تمام خستگی برقصن

فکر نمی کردم، کوشا تو این مدت ، این قدر پیشرفت کرده باشه

توی رقصیدن!!!به هر حال عالی بود

ساعت خیلی زود گذشت

و من هر بار به اعضای نزدیک خانواده ، معرفی می شدم

اما زیاد هم جدی نبود

مراسم طبق روال ، پیش می رفت و  دقایقی آخره قبل از شام بود

مامان  با کمر دردی که داشت میره سمت میکرون و از اونجایی که

خانوم خوش صحبتی هستش،

 با مهمونها از پشت میکرون صحبت و تشکر می کنه، 

آخرای صحبت مامان  بود، که تنها عمه ی خانواده که همه عمه جوون

صداش میزدن و از قبل با من هم آشنا شده بود

با صدای بلند میگه: ان شاالله عروسی بعدی که خیلی هم نزدیکه ،

باز دور هم جم می شیم

مهستی هم دختر عمه ی عزیز ، میگه ان شالله عروسی سارا و .....

مامان یه نگاهی به من می ندازه  و میگه:مهمونای عزیز

می خوام امشب خانومی رو بهتون معرفی کنم  که آرزوم اینه عروسم بشه

و بعد  با اسم کوچیک و فامیلی ،از من  دعوت می کنه که برم پیشش

تا همه من و ببینن.....

خیلی غافلگیر شدم

و قرار نبود این جوری بشه

فکر می کردم ، این اعلام از طرف پسر خانواده خواهد بود

که اون هم  از طرف من رد شد تا اطلاع ثانوی!!

اما مامان و بابا، از صمیم قلب و بدون گفتن حتی کلمه ایی به ما ،

این کار و انجام دادن....

با صورتی که گل انداخته بود رفتم اونجا و فقط مامان و بوسیدم

و دیگه یادم نمی یاد که چی گفت

و سریع اومدم سر جام نشستم.

بعد از اون ، بابا هم میکرون رو به دست گرفت و بعد از صحبت با مهمونها،

دوباره من و صدا کرد

داشتم می مردم از خجالت....

به مهمونا ، گفت: همون طور که می دونید ،

پسر اول مون هنوز ازدواج نکرده ، یعنی تا حالا کسی

پیدا نشده بتونه این گوشت دیر پز و بپزه(و همه خندیدن)

اما ما به این خانوم امیدواریم

شما هم دعا کنید!!!

 و بعد از همه خواست که هر کی منو دوست داره و میگه که زیبا هستم ، دست بزنه...

بابا و مامان ، زودتر از پسر خانواده دست به کار شدن ...

همه خوشحال بودن و دست می زدنن، و من گیجه گیج....

هیچ وقت فکرشو نمی کردم پدر و مادرش این کار و بکنن و

 رسما جلوی بهترین و با نفوذترین

اعضای خانواده و آشناها، از من درخواست کنن که با پسرشون ازدواج کنم....

همیشه توی فکرم دوست داشتم،

کسی که ازم درخواست ازدواج می کنه یه جور خاص این کار و

انجام بده و با درخواستش یه خاطره برامون بسازه،

گرچه این بار از طرف دوتا فرشته ی مهربون

80 و 70 ساله سوپرایز  شدم اما هنوز نمی دونم که جوابم چیه؟؟؟؟؟؟

می دونم شاید با این اتفاق برسم به قله ایی که هیچ کس

حتی تصور فتح اون قله رو نخواهد کرد

می دونم که زندگیم عوض میشه و به رویاهای کودکی و نوجوونیم خواهم رسید

می دونم که پدر و مادری خواهم داشت که عاشقانه دوستم دارند

اما ....

اگه قلبت جای دیگه ایی باشه و بگی آره ، خیانت کردی...اول از همه به خودت

و بعد  به تمام آدمای مهربون و ساده و دوست داشتنی زندگیت.....

من عاشق شده بودم و هنوز ................



نوشته شده در تاريخ جمعه دهم آبان ۱۳۹۲ توسط ٍٍٍٍٍٍٍِِِِِِسارا
.: Weblog Themes By Blog Skin :.

اسلایدر

خرید شارژ

خرید فیلم

خرید سریال