زمستون سبز در آمریکا

بــه نــام خـــدایے که دغدغــه ے از دســــت دادنــش را نــــداریـــم..

زمستون سبز در آمریکا

ٍٍٍٍٍٍٍِِِِِِسارا
زمستون سبز در آمریکا بــه نــام خـــدایے که دغدغــه ے از دســــت دادنــش را نــــداریـــم..

درباره سالی که رو به پایان است...

این سالی که تا یک هفته ی دیگه داره تموم میشه ، برای من یکی 

از مهم ترین سالهای زندگیم بود، امسال اولین سالی بود که تجربه ی 

تاهل و زندگی مشترک و پیدا کردم و توی این سال اون قدر بزرگ شدم

که خودمم نمی تونستم تصورش کنم.

امسال از بی تجربگی های یه تازه عروس و اینکه هر جا بره ، بخوان 

پاگشاش کنن، خبری نبود، از خیلی چیزهای دیگه هم خبری نبود، 

اما اینجا قرار نیست از بدی ها و کمی ها صحبت بشه.

میخوام از سالی که گذشت بنویسم، تا همیشه به یادم بمونه.

از اول سال ، یه تقویم بر داشتم و از روزانه ها و اتفاقات هر روز 

نوشتم و خیلی دلم میخواست اون خاطرات و دوباره باز نویسی

کنم و یه جای safe نگهش دارم ، حتی فکر اینکه یه وبلاگ دیگه 

درست کنم و از خصوصی ترین روزهام و لحظه هام توش بنویسم ،

هم جزیی از راهکارم بود.

سالی که توش هستیم ، سال اسب بود ، و من حس خوبی بهش 

داشتم، توی همون روزهای اول سال، برای یه شخص عزیز،

یه گوشی خریدم، iphone 5s.  

امسال ، سالی بود که از کارم استعفا دادم و قرارمون با ک این بود

که بریم و توی شرکتی که پدر شوهرم ، یکی از شرکاست ، با هم

کار کنیم، حتی ک دو هفته آزمایشی رفت، اما بابا انتظار داشت که 

ک ، مث یه کارمند معمولی اونجا باشه و بر خلاف حرفهایی که از قبل

می زد و می گفت این شرکت مال ک ه ، نتونست اعتماد ما رو به 

دست بیاره، یه حسی بود مث اینکه فقط میخواد از تجربه و جوونی 

ک استفاده کنه ، سر این شرکت ک خیلی با پدرش مشکل پیدا کرد، 

چون شریکش یه آدم فوق العاده موزی و کلاه برداره ، و ک به شرط 

اینکه یکی از مدیرا باشه ، حاضر بود ، شریک بابا رو تحمل کنه.

خلاصه بهتر که نشد، و ما به کارهای دیگه رسیدیم.

این آقای شریک و من هم از نزدیک دیدم توی دفتر.

قرار بود ادامه ی بیمه ی من و رد کنه و بعد از اینکه از قولی که بهم 

داد کاملا مطمئن شدم، خوشحال و خندان ، یک ماه بعد رفتم تا 

سابقه ی بیمه مو چک کنم ، اما رد نکرده بود. این هم یه نمونه 

از دروغ های اون آدم. 

اما بالاخره این کار انجام شد اما توسط یه دوست دیگه.

اوایل خرداد بود، دایی همسرم  و از دست دادیم ، 

برای سفارت خودمون براش وقت گرفته بودیم ، میخواست بره 

پسر و نوه هاش و ببینه ، اما یه هفته  مونده به وقت سفارت، 

تموم می کنه. روحش شاد.

یه مسافرت به استانبول داشتم با ک. که میشه اون و گذاشت 

به پای ماه عسلمون. و اولین باری بود که من و همسرم ، با هم 

به معنای واقعی تنها بودیم و خبری از استرس و حرف و ناراحتی 

که دیگران برامون به وجود می آوردن ، نبود.

اونجا یه سر هم به کنسولگری آمریکا زدیم.

دو بار توی تابستون به مدت 2 هفته شمال بودیم  ، و یک بارش 

با دوستان بود.

دفعه ی بعد هم به خاطر در رفتن شونه ی مادر شوهرم که از 

تخت افتاده بود، مجبور شدیم برگردیم تهران، چون همون روزها ، 

پدر شوهرم، رفت مسکو. توی بحرانی رفت که باور کردنش برای 

همه سخته.

روزهای بدی رو می گذروندیم و خدمتکارایی که می اومدن  ،با دیدن

شرایط ، فرار می کردن. 

تا اینکه دختری از نیشابور اومد. و تونست 2ماه دووم بیاره.

اونم بیشتر از من تحویلش می گرفتن تا اینکه اونم رفت.

در حال حاضر یه پسر اندیمشکی پیشمون هست، که داستان 

اون هم جالبه و امیدوارم بمونه. که البته بعید می دونم.

یه سفر یه روزه به ساوه داشتیم.

نمایشگاه کتاب و اسباب بازی و دیدیم که برگزار کننده ی نمایشگاه 

اسباب بازی از دوستان بودن.

نمایشگاه مبل رو هم این اواخر دیدیم.

خاله جوون و دایی جوون ک رو هم برای اولین بار دیدم ، وقتی 

که توی ایران بودن.

یکی از دندونهام و پر کردم و جرم گیری هم انجام شد.

از شر ناخن های مصنوعی هم بعد از حدود 2 سال راحت شدم.

یه تولد گرفتیم برای ساجی و قبلش هم یه پارتی ، که اصلا 

فکر نمی کردیم این قدر خوب بشه ،و تمام مسئولیتش با 

دوست ک بود، و فقط جاش از ما بود.

گرون ترین لباس عمرم و از استانبول خریدم ، یه چرم دورو.

فوق العاده اس.

دوره ی مقدماتی طراحی مو با وجود یه سری مشکلات ،

گذروندم و امسال دوباره ادامه اش میدم.

عاشق طراحی و نقاشی ام . 

کلاس زبان و ورزش رو هم دوباره استارت زدم و ادامه خواهم داد.

برادر شوهرم ، برای یک هفته ایران بود و یه سفر هم من و ک 

همراهش بودیم.

بعد از رفتن اون، ک هم راهی آمریکا شد برای تشکیل پرونده ایی 

که 2 ماه از تابستون و داشتیم روش کار می کردیم و فرم هایی که 

خوندیم و حتی با وکیل کاملی هم صحبت کردیم.

یکی از ماشین های ک رو فروختیم.

امسال، یه چکاپ کامل انجام دادم و دو تا مسئله داشتم ، 

یکی کمبود کلسیم بود و دیگه اینکه کبد چرب داشتم.

و البته کیست کلیه که مث اینکه عادی ه .

دوستان دوران دانشجویی مو دیدم ، سارا و فرزانه و سمیرا.

بعد از 10سال. البته سارا رو پارسال هم دیده بودم اما امسال 

متفاوت تر ، چون حامله بود عزیزکم.

یه سفر رو با امیر و سمیه بودیم و یکی رو هم با کوروش و لیلا.

از دوستای ک هستن. یه مهمونی هم با بچه های سنت لوئی 

داشتیم که عالی بود و اکثر دوستای دوران مدرسه ی ک رو دیدم.

یه اتفاق مهم و که همون اوایل سال افتاد  ،و قبل از سفر ما به 

استانبول، داشت یادم می رفت، آوردن لوسی به خونه بود و 

اضافه شدنش به جمع خانواده. خیلی بی گناه و بی پناه بود.

همش 20 روز داشت و بزرگ ترین نگرانی من ، زنده نگه داشتنش

بود.

و اینکه اواخر امسال هم، دماغ مو عمل کردم. چیزی نبود که بخوام 

روش پافشاری کنم. برای مشاوره رفتیم مطب و بعدش هم انجام

شد. که البته الان خیلی راضی م و خوشحالم که این کار و کردم.

فکر کنم برای یک سال، کارهای زیادی انجام شد.

و مهم ترینش از نظر خودم، فایل شدن پرونده ی مهاجرتم بود.

امسال چالش های زیادی با ک داشتم، چه روزهای سختی رو 

گذروندیم اونم بدون حمایت کسی.

خدا رو شکر، خدا رو شکر ، که امروز اعتماد به نفس م بیشتر شده 

و امیدوارتر شدم و قوی تر.

سالگرد ازدواجمون رو هم 2تایی جشن گرفتیم و روز قشنگی بود.

زندگی تون سرشار از عشق ، دوستای دوست داشتنی عزیز.

 



تاريخ : 2015/3/13 | 0:25 AM | نویسنده : ٍٍٍٍٍٍٍِِِِِِسارا |

فصل دوم از کتاب معجزه ی شکر گذاری

یه دفتر خوشگل ه رنگ شاد بچه گونه خریدم و تبدیلش کردم به 

دفتر آرزوها و اهدافم و تمرینات مو توش انجام میدم.

فقط یه توضیح ، اونم اینکه تمرینات باید بدون وقفه انجام بشه ،

طی 28 روز.

یعنی میشه که یه تمرین و حتی چند روز پشت سر هم انجام داد،

اما بین ش وفقه نیفته خیلی خیلی بهتره.

توی تمرین قبل ، از ما خواسته شد که اهدافمون توی زندگی رو بنویسم 

همراه با جزئیاتش ، و توی این فصل ما تمرین شمارش موهبت های 

زندگی رو داریم.

به ما میگه که ، مواهب تان را بشمارید، وقتی در مقابل چیزهایی 

که دارید ، هر چند کوچک ، سپاسگذار باشید، روند افزایش آن چیز، 

خیلی زود شتاب می گیره.

اگر به خاطر پول کم ، سپاسگذار باشید، پول شما به صورت غیر قابل 

باوری افزایش می یابد.

هم چنین برای ارتباط هایتان و کارتان و موقعیت تان..

در مقابل اگر جنبه های منفی را بشمارید، آنها را افزایش می دهید.

نخستین قدم، هر روز صبح، موهبت های خود را بشمارید.

تمام قدر شناسی هایتان را در یک جا قرار دهید.

امروز 10موهبت را لیست کنید و علت قدر دانی تان را بنویسید.

برای مثال:

من بسیار خوشبختم که ...............را دارم ، زیرا.....................

من بسیار راضی و خوشحالم از داشتن .............چرا که ....................

وقتی به پایان هر موهبت که تهیه کردید  رسیدید، و آنرا دوباره خواندید، 

کلمه ی سپاسگذارم را 3بار تکرا کنید.

و حس قدر شناسی را نسبت به آن موهبتی که دارید، از صمیم 

قلب ، احساس کنید.

این تمرین بسیار ساده ، و در عین حال بسیار قدرتمند است ، 

و می تواند زندگی شما را دگرگون کند.

هر روز 10 موهبت تازه را به لیست خود اضافه کنید و در پایان لیستی 

خواهید داشت از 280 موهبتی که شامل حالتان شده.

تقسیم بندی موهبت ها و موضوعات قدر شناسی:

سلامت و جسم، کار و موفقیت، پول ، روابط با دیگران، شور و 

هیجان، شادی و غم، عشق، زندگی ، طبیعت، اشیا مادی ، خانه ،

خانواده ، دوستان ، کارتان ، حیوانات خانگی ، باران ، آسمان ، سیاره 

زیبایمان ، و....

برای تک تک اعضای بدنمان، بینی ، گوش ، چشم، پوست و سیستم 

ایمنی بدنمان ، برای احساساتمان و توانایی هایمان.

هر چه قدر نیروی احساس سپاسگذاری بیشتری داشته باشیم ،

روند دگرگونی زندگی مان ، شدت بیشتری می یابد.

 

پس تا اینجا دو تا تمرین شد:

تمرین اول:

تهیه ی یه لیست از اهدافمون با ذکر جزئیات اون هدف

تمرین دوم:

نوشتن هر روز 10 موهبت ، تا 28 روز این کار ادامه داره.

و در پایان هر موهبت ، کلمه ی سپاسگذارم.

امیدوارم ، تونسته باشم، مطالب رو به خوبی انتقال بدم و 

برای همگی عشق و برکت آرزو می کنم.

 

 

 



تاريخ : 2015/3/12 | 12:9 PM | نویسنده : ٍٍٍٍٍٍٍِِِِِِسارا |

خلاصه ی فصل اول کتاب معجزه ی شکر گذاری

دارم کتاب معجزه ی شکر گذاری رو می خونم ، به پیشنهاد دخملی از 

وبلاگ روزهای زندگی ما.

ازش ممنونم به خاطر معرفی این کتاب از راندا برن.

هر فصل این کتاب ، یه تمرین داره که باید انجام بدیم،

منم سعی می کنم، فصل به فصل ش و اینجا ثبت کنم

 و شرح تمریناتش و بنویسم براتون.

امیدوارم همه مون به خواسته ها و آرزوهامون برسیم و

سال جدید و با قلبی امیدوار شروع کنیم.

شرح فصل اول:

از روزهای قشنگ دوران کودکی میگه و اینکه به خاطر احساسات نو

و زیبا در اون دوران ، همه چیز رو خوب می دونستیم

 و سرشار از زندگی و تازگی بودیم، و با بزرگ شدنمون و پیش آمدن 

مشکلات و گرفتاری ها ، ما دچار نا امیدی شدیم، به خاطره همینه که

 توی بزرگسالی خودمون و به بچه ها نزدیک می کنیم حتی برای

 لحظه ایی ،تا اون حس دوران کودکی رو دوباره تجربه کنیم، 

به ما یادآوری می کنه که رویاهامون به واقعیت تبدیل میشن،

و به هر اون چیزی که می اندیشیم و یا حس می کنیم،

همون و به سمت خودمون جذب می کنیم.

پس بهتره به مثبت ها فکر کنیم و به خودمون بگیم:

بهترین تعطیلات رو داشتم، یا همسر من بهترین ه ،

من زندگی و اطرافیانم رو دوست دارم،

من هر روز احساس فوق العاده ایی دارم و 

منتظر معجزه ی خدا هستم و......

یادمون نره که هر روز صبح رو با شکر گذاری شروع کنیم و

برای دیدن روشنایی صبح ، سپاسگذار باشیم.

برای غذا و شادی زندگی مون ، سپاسگذار باشیم.

نیروی سپاسگذاری ، تمام زندگی ما رو دگرگون می کنه.

نیروی قدر شناسی ، مهارت های ما رو افزایش میده وبرای ما،

موفقیت به همراه داره،  و زندگی ما رو به طلا تبدیل خواهد کرد.

این کتاب داره به ما میگه که به جنبه های برجسته ی زندگی مون

نگاه کنیم، و تقسیم بندی می کنه خواسته های هر ادمی رو

در گروه های زیر که شامل :

 پول ، سلامتی ، شادمانی ، شغل ، خانه  و روابط با دیگران میشه.

واژه های کلیدی رو به زبان بیارید، تا کوچک ترین خواسته و بزرگترین 

آرزوهایمان به حقیقت بپیوندند.

تمرین اول این کتاب:

هر آنچه را که در زندگی تان می خواهید لیست کنید، 

آنچه را که میخواهید بنویسید، به صورت واضح و شفاف ، و با جزئیات.

برای مثال، نوع کار، احساس در کار، شرکتی که مایل هستی

در آن کار کنی، افراد همکار، ساعات کاری ، محل کارتان کجا باشد، 

و چه قدر حقوق میخواهید.

و در بقیه موارد هم به همین صورت ، جزئیات خانه ی رویایی تان، 

جزئیات سفرهای که آرزو دارید ، و ....

و پیام آخر این فصل به ما میگه که ، 

حتما برای ثبت آرزوهایتان در زندگی وقت ی را بگذارید.

بعد از مشخص شدن خواسته ها ، مشخص کردن راه و روش 

اهمیت داره ، که توی فصل دوم می خونیم با هم.

من این تمرین رو انجام دادم، یه مدت ی بود که فکر می کردم

دیگه خواسته ی ندارم ، و چه قدر زجر آوره که ادم بدون آرزو و

هدف باشه.

به لطف  فصل اول این کتاب ، دوباره پر از زندگی شدم.

میخوام این حس خوب و شما هم داشته باشید.

دوستتون دارم.



تاريخ : 2015/3/10 | 5:53 AM | نویسنده : ٍٍٍٍٍٍٍِِِِِِسارا |

3

 

تو مهربان ترین زخم هایم بودی ..

و عمیق ترین شان ...و عزیز ترین شان..

دوستت دارم ای دردناک عشق زیبای من..

 

دارم دنبال مدارک لازم برای بردن سگ از ایران به آمریکا می گردم،

تا الان فهمیدم که برای این کشور، مدارکی که لازمه فقط واکسیناسیون

 و مدارک پزشکی ه و تازه قرنطینه هم ندران

اما برای اروپا مث اینکه علاوه بر قرنطینه مدارک زیر رو هم باید داشته باشی

تیتر هاری ، مایکرو چیپ، گواهی سلامت و مجوز خروج.

یه فکری به سرم زده که اگه عملی بشه که امیدوارم بشه،

شاید لوسی زودتر بره.خدایا میشه کمک م کنی ...

خواهش می کنم،  می دونی که چه قدر بهش دل بستم..

برای سالگرد ازدواجمون دلم یه سفر خارجی میخواست ،

تایلند مد نظرم بود، اما شرایط حالی مادرشوهرم اصلا روبراه نیست 

،و خبر بدترش اینه که پدر شوهرم، با اون سن و سال و

حال نه چندان خوبش داره دوم عید میره آفریقا!!!!! تا هیجدهم...

بله ، ایشون همچین آدم خانواده دوستی هستن...

 و اصلا هم به این فکر نکردن که شاید من و همسرم ،

آخرین عیدمون توی ایران باشه(که ایشالله باشه و بریم و راحت بشیم) 

 ،و اصلا به این فکر نکردن

که شاید ما هم برای خودمون برنامه ایی داشته باشیم و

آرزوی و خیالی و....

ناراحتی من و درک نمی کنید ، چون از وضعیت مادر همسر کاملا

بی خبر هستید ،

عید و هر کی کناره خانواده ش ه ، خدمتکارمون هم شاید بره شهرشون،

یعنی حق داره که بخواد عید و در کناره عزیزانش باشه ،

مادر همسر هم اصلابه هیچ عنوان جز خوردن وعده های غذایی ،

 کاری از دستش بر نمیاد و ما کل عید رو خونه هستیم ،

و حتی بعد از عید رو ... از این وضعیت به شدت حالم بده

و می دونم که سال جدید رو باچه حال و روزی شروع خواهیم کرد،

 حتی همسر هم از این بابت به شدت ناراحته ، واسه

همین ه که اصلا دلمون نمیخواد بریم تهران، و اصلا  همسرم،

دلش نمیخواد با پدرش روبرو بشه... 

توی این اوضاع، شاید تا قبل از عید هم مادر همسر،

یه چند روزی توی بیمارستان بستری بشه و خب ،من تنها گزینه 

برای همراهیش هستم ، ای کاش در موارد دیگه هم گزینه ی اول بودم ...

و همه نگاهشون به من بود..

پس ، فعلا خودمو دارم با انتخاب کردن یه کادوی مناسب برای

سالگرد ازدواج و یه ناهار بیرون ،دلداری میدم و به امید روزهای قشنگ

هر شب  ،سر بر بالش نرم و گاهی لک دار از نم شدن چشمهام 

توی خواب میذارم..

نمی شه از مشکلات زندگی فرار کرد و هیچ کس هم توی دنیا نیست

که در حد توان خودش درد ی نداشته باشه ، اما سخت تر میشه

 وقتی علاوه بر مشکلات خودت ،مشکلات آدمهای دیگه هم بهش

اضافه بشه،

من توی این یک سال ، اندازه ی یه خانوم 40 ساله ،

حرف شنیدم و غضه خوردم و البته که بزرگتر شدم..

خدایا  ،ای تنها امیدم، خودت شاهد همه چیز هستی  ،

برای زندگیم می جنگم و دارم صبوری می کنم ،

من و نا امید نکن از خودت.



تاريخ : 2015/2/22 | 2:38 AM | نویسنده : ٍٍٍٍٍٍٍِِِِِِسارا |

قصه عاشقانه

دیگر نمی توانم پنهانت کنم...

از درخشش نوشته هایم می فهمند، برای تو می نویسم

 



تاريخ : 2015/2/19 | 15:34 PM | نویسنده : ٍٍٍٍٍٍٍِِِِِِسارا |

تقدیم به خواهر عزیزی که دوره از من

در زمانی که وفا
قصه ی برف به تابستان است
و صداقت گل نایابی ست
به چه کس باید گفت ..
با تو انسانم و خوشبخت ترین ..
دکتر علی شریعتی

یه حسی به این شهر پیدا کردم، انگار یه گمشده دارم اونجا،

یه روز پیدات می کنم نیمه ی من.

 

 

 

k56819_10991204_10152756612777695_1684389457453273026_n.jpg

 

دل خوشم با غزلی تازه، همینم کافی است

تو مرا باز رساندی به یقینم، کافیست 

قانعم، بیشتر از این چه بخواهم از تو 

گاه گاهی که کنارت بنشینم، کافیست 

گله ای نیست، من و فاصله ها همزادیم 

گاهی از دور تو را خوب ببینم، کافیست 

من همین قدر که با حال و هوایت-گهگاه- 

برگی از باغچه ی شعر بچینم، کافیست 

فکر کردن به تو یعنی غزلی شورانگیز 

که همین شوق مرا، خوبترینم! کافیست

 



تاريخ : 2015/2/17 | 21:41 PM | نویسنده : ٍٍٍٍٍٍٍِِِِِِسارا |

2

مسافرت طولانی شده و انگار فعلا هم قصد برگشت نداریم.

دارم برای سالگرد ازدواجمون ، دنبال یه تور می گردم ، یه جایی 

بود که دوست داشتم ببینمش ، شاید دیگه فرصت نشه ، 

دارم خودم و یه جورایی فریب می دم و همه چیز خیلی زیبا ، جلوه می کنه.

چه بخوایم و چه نخوایم ،آدم های توی این دنیا زندگی می کنن ، که 

افکار و عقایدشون با ما فرق داره ، و ما نمی تونیم ، قضاوتشون کنیم 

و یا اینکه افکار خودمون رو درست و اونا رو غلط بدونیم ..

زندگی هر کس بنا به شرایطی که توش بوده ، متفاوت از هر کس 

دیگه ای ، با ما فرق می کنه.

الان شرایط خوبی ندارم تا بیشتر از این به این موضوع  ،بپردازم، اما 

میخواستم ازتون یه خواهشی کنم،  دوستای عزیز و مهربون، اگه 

از دیدن و یا شنیدن حرفا و عکسای من ، ناراحت می شید ، و یا افکار و 

عقایدی دارید که با من متفاوت ه ، لطفا، نه خودتون رو ناراحت کنید و نه 

من رو. من با یه اصولی زندگی می کنم، که بنا به شرایط زندگیم، بهشون 

پایبندم، و به همین سبک عادت کردم و سالهاست که مخم درگیر همین 

اصوله..

من عوض شدنی نیستم در مورد اصولی که قبولشون کردم.

برای نمونه یکی ش داشتن سگ ه .. می دونم که خیلی از شماها

از این موضوع استقبال نمی کنید ، می خواستم ازتون خواهش کنم

درباره ی  این موضوع که یکی از تنها دلخوشی های من ،

توی زندگیمه، صحبتی با من نکنید.از همتون ممنونم.

روز ولنتاین ، یه تاپ صورتی براش خریدم و موهاش و با کش 

بستم، خیلی خیلی با مزه شده بود.

r02784_DSCF6713.jpg

این عروسک رو هم برای اون خریدم، فروشنده وقتی فهمید برای سگم 

می خوام ، بهم نصف قیمت فروختش ،چون خودش هم 3 تا هاپو داشت.

y211065_DSCF6733.jpg

دسته گلی که هدیه شد به من.

o03540_DSCF6735.jpg

رفته بودیم ، کنار ساحل و قدم می زدیم، این اردک ها از ترس لوسی 

دل و زدن به دریا.

r104683_DSCF6684.jpgامروز برای ناهار ، جایی رفتیم که یه استخر بزرگ داشت، کنار یه برکه ی 

زیبا، توی استخرش این دوتا اردک زیبا بودن، خب ، منم که عاشق حیوونام.

عکس این اردک  ،توی آب و می بینید، چه قدر زیباست...

x999228_DSCF6743.jpg

 

p2705_DSCF6745.jpg

امیدوارم ، این روزهای آخر سال و به خوشی به پایان برسونید و

شنبه ی عاشقانه ی رو گذرونده باشید. روزهاتون پر از خاطرات زیبا.

 

 

 



تاريخ : 2015/2/16 | 9:55 AM | نویسنده : ٍٍٍٍٍٍٍِِِِِِسارا |

1

زیر و رو کردن خاطرات گذشته و یادآوری خوب های دوست داشتنی 

، فقط یه حس دل گیر بهم میده و منو یاد روزهای خسته کننده و 

تکراری ه این زندگی نه چندان زیبا می ندازه..

حتی اگه فاتح تمام تجربه های دیگران هم باشی، باز انگار ، چیزه 

مبهمی توی این دنیا وجود داره که باید کشف بشه ..

به آینده ایی فکر می کنم که داره کم کم معناش و از دست میده برام.

یه جورایی ، دارم دچار بی تفاوتی میشم..

مگر نه اینه که همیشه گفتن و شنیدیم ، آدم ها با امید زنده ان، با 

آرزوها و اهدافشون.....

همیشه  ،قبل از سال تحویل، تند و تند ، آرزوهام رو روی کاغذ، 

می نوشتم و توی همون لحظه ی دوست داشتنی سال نو، 

دوباره ، با تمام وجود، از ته دل می خوندمشون ، به امید برآورده شدن..

هر سال که گذشت ، این لیست کوتاه تر و کم تر شد، و امسال...

غرق شدم توی دنیای تصورات، اما هیچ....

امسال متفاوت تر از همیشه  ،شاید آرزو کنم که سفر کنم ، به سرزمین

دور،    و تجربه کنم ، تمام تفاوت ها رو ، آدم ها رو و........

و فقط سفر کنم ، و عادت کنم ، به نبودن ها و نداشتن ها..

و عادت کنم ، به زندگی در سکوت و تنهایی ..

و عادت کنم  ،به دلخوشی های کوچک...

و عادت کنم به آزادی و داشتن ه یک زندگی بدون مرز...

این روزها ، از خواص زندگی ، به دل تنگی دچار شدم ..

و چه فشار سنگینی ، بر قلبم وارد شده..

راستی ،   طعم یک زندگی به ظاهر عاشقانه ، چگونه طعمی است؟

 



تاريخ : 2015/2/13 | 15:35 PM | نویسنده : ٍٍٍٍٍٍٍِِِِِِسارا |

دنیا ، همه هیچ..

دنیا ، همه هیچ و اهل دنیا همه هیچ

ای هیچ، برای هیچ بر هیچ مپیچ

دانی که پس از عمر ، چه ماند باقی؟

مهر است و محبت است و باقی ، همه هیچ

مولانا

 

گاهی ، قلب چیزی رو می بینه ، که چشم ها قادر به دیدنش 

نیستن،  مثل حس خوشبختی ، مثل حس عاشقی ..

خوشبختی  ،فقط به قلب و اندیشه ی آدم ها بستگی داره.

یعنی : 

باور محال نبودن اتفاقات قشنگ زندگی ،

و خوش بین بودن ، به روزهایی که انتظار رسیدنش رو می کشی.

گاهی بخشیدن یه دشمن ، آسون تر از بخشیدن ه یه دوست ه ، 

با یه تصمیم جدید، این کار سخت رو انجام بدیم و ببخشیم، تا رها

بشیم...

بیاید، از امروز ، علاوه بر اتفاقات کوچیک و بزرگ زندگی ، به اتفاقات

متوسط هم توجه کنیم.

یه جوره دیگه نگاه کنیم و متفاوت فکر کنیم.

زندگی یعنی همین... یعنی تغییر...

بی هیچ بهونه ایی ، زندگی رو دوست داشته باشیم.

v902602_enigma_inspiration_1.jpg



تاريخ : 2015/2/1 | 10:4 AM | نویسنده : ٍٍٍٍٍٍٍِِِِِِسارا |

i'm ok

خواهری های  نازم ، دوستای خوشگلم، مهربونای من،

از همه تون ممنونم.

ازتون اسم نمی برم، چون می ترسم  یکی از قلم بیفته ،

اما از صمیم قلبم عاشق تک تک تون هستم،

 پیام هاتون دنیای انرژی بود برام.

الان 4 روزه که از عملم می گذره ، کبودی دارم هنوز ،

روی پلک هام و زیر چشمم.اما درد ندارم.. دارو مصرف می کنم

 و به لطف دعاهای شما ، حالم خوبه .

از خدا میخوام ، همیشه همراهتون باشه.

بچه ها، کم کم داره بوی عید میاد..

الان دارن توی کوچه مون اهنگ می زنن..

از همینا که اهنگ های نوروزی می زنن... رفتم تو حال و هوای عید.

به همتون خوش بگذره ..

بعد از اینکه از اتاق عمل اومدم:

w172333_DSCF6584.jpg



تاريخ : 2015/1/26 | 1:30 AM | نویسنده : ٍٍٍٍٍٍٍِِِِِِسارا |
        مطالب قدیمی‌تر >>


.: Weblog Themes By SlideTheme :.