X
تبلیغات
دخـترایرونی
دخـترایرونی
ای کاش هرگز نرسیم به آن قله ای که روزی همان قله پرتگاه ما باشد

م.ب عزیز

بعد از گذشت  ماهها وروزهای سخت، امروز با  شنیدن خبر ازدواجم ،

 برام آروزی خوشبختی کردی    دلم خیلی برات تنگ شده،

 همیشه توی قلب و ذهنم می مونی – 

می خواستم ازت کار و زندگی و یاد بگیرم- 

می خواستم مثل تو باشم

اما فرصتم خیلی کم بود و امروز اصلا نمی دونم

که باز فرصتی پیش میاد تا ببینمت یا نه.....

چه قدر دل تنگت شدم

چه قدر دوستت دارم

چه قدر بی تاب دیدنت شدم

بی تاب صدای خنده هات

دوستت دارم...

 

 


نوشته شده در تاريخ شنبه سی ام فروردین 1393 توسط ٍٍٍٍٍٍٍِِِِِِسارا
تا آخر این قصه با من باش ...

من به آینده ی زیبا، امیدی دارم


نوشته شده در تاريخ پنجشنبه بیست و یکم فروردین 1393 توسط ٍٍٍٍٍٍٍِِِِِِسارا

از 92/08/20 تا 92/12/20 

4ماه پر از استرس و پستی و بلندی و نوسان احساسات

از روزی که قدم اول و برای آشنایی با خانواده ی من برداشت تا اون روز خاطره انگیز

 4ماه گذشت،

تو این مدت خیلی جاها کم آوردم و در جا زدم و دوباره ایستادم،

 با وجود تمام اختلافات طبقاتی و فرهنگی و هر اون چیزی

که فکرش و بکنید ، ما مبارزه کردیم و جنگیدیم...

رابطه های کهنه و قدیمی گذشته رو ترک کردم  و فراموش کردم

 تمام ادم های مازاد زندگیم مو،

تلاشم به ثمر نشست و با افتخار سال جدید و شروع کردم ، 

با تمام آرزوهای قشنگ ، با کلی امید برای آینده،

با کوله باری از تجربه های تلخ و شیرین، راهی یه زندگی جدید شدم، 

زندگی مو با کسی شروع کردم که   

هیچ وقت نمی خواست با کسی ازدواج کنه،

 کسی که از تمام لذت های دنیا ، چیزی نبود که تجربه اش نکرده باشه

، کسی که تمام عمرش و دور خانواده و سرزمینش بوده، 

کسی که با فرهنگ ما غریبه اس ،

اما دلش پر از مهربونیه، قلبش صاف و چشماش پر از عشقه،

 و دستهاش همیشه گرم....

حتی اگه به زبون ما حرف نزنه و مثل ما فکر نکنه ،

اما احساساتش پاک  و زیباست ، مثل یه

بچه که تازه متولد شده،  به آغوش من پناه آورد ، 

بهم عشق ورزید و به خاطرم اشک ریخت،

و اولین جمله ایی که بعد از ازدواج مون بهم گفت این بود: 

 به زندگی من خوش اومدی عشقم

و این زیبا ترین و دل نشین ترین جمله ایی بود که تا آخر عمر لذت شنیدنش توی

 ذهنم می مونه...



نوشته شده در تاريخ شنبه شانزدهم فروردین 1393 توسط ٍٍٍٍٍٍٍِِِِِِسارا

دیشب بدون اینکه به مامانی اینا بگم ، رفتم خونه شون ،

 مامان از اندوسکوپی برگشته بود و حالش زیاد خوب نبود،

 اما از دیدم من خیلی متعجب و خوشحال شد، من هم اون قدر تو ترافیک گیر کرده

 بودم و روز کاری خیلی شلوغی داشتم که خیلی خسته بودم

اما به خاطر مامانی و بابایی چیزی به روی خودم نیاوردم، 

شام خیلی مختصری داشتیم - سالاد کاهو و مرغ سوخاری ...

سر میز شام کلی خندیدیم ، مدت ها بود که بابایی رو اینجوری ندیده بودم ،

 و صدای خنده هاش و نشنیده بودم – رابطه یکامی و بابا  با واسطه گری های من

 هر روز داره بهتر میشه – شاید دلیل خوشحالی بابا همین بوده ...

 امیدوارم.....

دیشب یه صحنه ی خیلی  تاثیر گذار دیدم که خیلی خیلی خوشحالم کرد ،

 کامی رفت تو اتاق بابا ، من متوجه ی حرفهاشون نشدم اما

اون صحنه ایی که این دو تا تو بغل هم بودن و اول بابا دستهاش و برای بغل کردن

 کامی باز کرد و بعدش پیشونی شو بوسید،

 برام خیلی مهم و  لحظه ی قشنگی بود...

خدا رو شکر ، امیدوارم حضور من توی اون خونه با آرامش و شادی برای

 همه ی اعضای خانواده ، همراه باشه...

 


نوشته شده در تاريخ یکشنبه یازدهم اسفند 1392 توسط ٍٍٍٍٍٍٍِِِِِِسارا

هیسسسسس.... چیزی نگو، بذار توی آرامش  فقط فکر کنم، بذار دنبال یه راه حل

 بگردم برای حل این مشکل...

هیس .... تو فقط کنارم دراز بکش  و چشم ها تو ببند،

 نمی خوام به چیزی فکر کنی  و غصه بخوری...

چرا گریه ات گرفته؟  هیچ وقت نمی گم چون مردی ، نباید گریه کنی ،

 اما بهت قول نمی دم بتونم جلوی اشک هام و بگیرم

وقتی این طور ، از شدت درد ، اشک می ریزی....

برای با هم بودن مون ، چه قدر صبر کردم و چه راهی درازی رو طی کردم...


میخوام فکر کنم  تمام این مشکلاتی که ازش حرف می زنی ،

 فقط تصورات توه و این طور هم نیست اما

دارم با چشم خودم می بینم  که واقعیت داره ،

اما جرات نمی کنم  حتی بهت اشاره کنم که درست میگی ....

می ترسم ، بترسی و به خاطر من بکشی عقب....

اشک هات ، صورتم و خیس کرد و صدای منم توی هق هق گریه هات

گم شد، 

حتی خوردن کونیاک هم من و از اون  حال و هوا در نیاورد ،

فقط بی حال شدم و گرم شدم و بی حس...


بیا به فردا ، امیدوار باشیم

به روزهای خوبی که در پیش داریم ، دل ببند یم  و  منتظر بمونیم


بعضی حرفا، بعضی کارا، قلب ادم  و می سوزونه  - می فهممت –

اما  من و تو  جا نمی زنیم...

تو تمام رویای زندگی بدون دغدغه ی منی

برای آرامشت هر کاری می کنم.....

 


نوشته شده در تاريخ جمعه نهم اسفند 1392 توسط ٍٍٍٍٍٍٍِِِِِِسارا

دوشنبه بود که بهش زنگ زدم، روز قبلش توی اتوبان من و دیده بود و هر چی بوق و

 چراغ زده بود ، من متوجه نشده بود

شدیدا حواسم به رانندگی بوده لابد....

وقتی باهاش حرف زدم از ساعت کاری خیلی گذشته بود،

 اما اون هنوز سر کار بود،

دیگه اون آدم سابق نبود، به قول خودش اخرین بازمانده از یه گروه خوب ،  

که روزگار داغونش کرده بود، کارش به دکتر

و روان شناس کشیده ، غم عجیبی توی صداش بود ،

 و اعتراف کرد ه ضربه ی روحی بزرگی خورده.... موضوعی رو با من

در میون گذاشت که گفت به هیچ کس تا به  حال نگفته و من اولین کسی هستم

 داره باهاش اینجوری درد و دل می کنه....

بغضم گرفت ، جز دل داری و حرفای کلیشه ایی ، چیزی برای گفتن نداشتم، 

نباید  حرفی می زدم که  درد هاش و بیشتر کنه

گرچه ، نا گفته های من هم زیاد بود، از دو رویی و نیرنگ آدم ها،

 آدم ها که نه- بهتره بگم  نا مردی  بهترین دوستت...

قلبش از این شکسته بود، چه طور باید قانعش می کردم که داره اشتباه فکر می کنه

در حالی که دوست اون ، یه زمانی

تمام زندگی من بود...

چه طور باید بهش می گفتم : به من هم بد کرد ، به قول هایی که به من هم 

داده بود ، عمل نکرد.... خیلی سخته که یکی بشه بتت، که بشه الگوی 

کاریت و تمام زندگیت ،  و خودش بزنه و همه چیز و خراب کنه، 

به باورت گند بزنه و یهو ناپدید بشه.....

از اون روز بهم ریختم، هر روز دارم به تنهایی و  ناراحتی ، آخرین بازمانده ، 

فکر  می کنم... و یه سوال بزرگ توی ذهنمه.... چه طور شد که این طور 

از هم پاشیدیم؟؟؟؟؟؟


 


نوشته شده در تاريخ جمعه نهم اسفند 1392 توسط ٍٍٍٍٍٍٍِِِِِِسارا

زنگ زدم به حاج اقایی بنام حاج آقا نجفی - 

میگم:  حاج آقا شماره تون و از  فلان دفتر خونه ی ازدواج گرفتم، 

می خواستم ببینم فلان تاریخ ، واسه خوندن صیغه ی محرمیت  وقت دارید؟!!!!

 گفتند باید با خودتون هماهنگ کنیم......

میگه: شما ، دختر و پسر هستید ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

می خواستم بگم : نه  احمق گاو، ما دو تا دختریم .....

در نهایت وقتی فهمید ، پدر دختر اینجوری میخواد ،  قبول کرد

خیلی داغونیممممممممممم    ، مملکت داغونی داریم به خدا



نوشته شده در تاريخ دوشنبه پنجم اسفند 1392 توسط ٍٍٍٍٍٍٍِِِِِِسارا

قبل از هر چیز از صبا ، دوست عزیزم بابت تذکری که دادی تشکر می کنم ،

 ممنون صبا جوووووووووونم ...

سه شنبه به همراه مامان رفتیم عیادت دختر دایی که تقریبا 20 روزه

 پیش عمل جراحی سختی کرده بود و دوران بهبودی شو

سپری می کرد، اما حالش خیلی بد بود ، همش ناراحت بود و گریه می کرد ،

 دختر دایی عزیزم  ، همیشه یه زن دوست داشتنی و 

 مهربون  و زیبا بود ؛ اما با این مریضی کاملا روحیه ش و از دست داده 

و فوق العاده لاغر و افسرده شده... 

با اینکه شوهرش و 2 تا از دختر هاش مث پروانه دورش هستن

 و دارن با تمام انرژی ازش مراقبت می کنن اما باز احساس می کنم

به یه مشاوره خبره نیاز داره تا روحیه شو دوباره به دست بیاره ... 

تمام بدن نازش جای عمل ه  و زخمی شده ، 

دست هاش کبوده و دیگه هیج نوری توی چشماش نیست ....

بغض می کنه و فقط آروم اشک هاش  میریزه و دیگه حتی صداش در

نمیاد...


 من  امروز  زودتر از شرکت میزنم بیرون ،

حدود ساعت 2:30  باید برم سمت غرب ، کار خیلی مهمی دارم

مقدمات یه اتفاق بزرگ و دارم مهیا  می کنم....  خدایا  شکرت....

خدایا ، به همه ی مریضا  سلامتی بده

خدایا ، همراهم باش و کمکم کن ...


نوشته شده در تاريخ چهارشنبه بیست و سوم بهمن 1392 توسط ٍٍٍٍٍٍٍِِِِِِسارا

این روزها ، روزهای آرومی رو سپری می کنم ،

 حتی تو شرکت .... همه چیز به آرومی پیش میره .... انگار دنیا هم

فهمیده زیاد حوصله دوره تند رفتن  وندارم و ممکنه از پا در بیام ....

دیروز زودتر از شرکت زدم بیرو ن تا قبل از اینکه هوا تاریک بشه ،

 چون یکی از چراغ های برنارد سوخته بود،

امروز هم  زودتر میرم چون، وقت گرفتم  تا برم و روغن شو عوض کنم ، 

ولی فردا روز خودمه ، باید برم خرید لباس ، هنوز نمی دونم

برنامه ی روز سه شنبه بر قراره یا نه .....

 مامانی که امروز می گفت : از برنامه سه شنبه باهاش صحبت شده

الان حس خیلی بدی نسبت به کسی که خیلی طرفدارش بودم  دارم ،

 اون و عضو جدانشدنی خانواده می دونستم و

تمام تلاشم و برای برقراری یه رابطه خوب بین اون و پسر خانواده می کردم

 اما الان از تمام اون تلاش ها پشیمونم

چون حماقت خودم و در خوب دیدن آدم ها به یادم میاره .....

هیچ کس جز عزیزان نزدیک ادم ،لیاقت دوست داشتن و ندارن.....

هیچ کس ..... 

محسن ، خیلی از دستت ناراحتم ... فکر نمی کردم به من هم حسودی کنی ، 

اما مهم نیست

این نشون دهنده ی ضعف توه ،

 و اینکه وقتی خودت و در حد کسی نمی بینی ، پشت سر اون آدم حرف بزنی....

اما روزهایی که می تونی به این کارت ادامه بدی خیلی کوتاهه،

 چون من خیلی زود به اون خونه میام و دیگه نمی ذارم جایگاهی

تو اون خونه ی پر از آرامش داشته باشی......

برو از همین الان به زندگیت سر و سامون بده ، 

چون خیلی زود باید به تنهایی عادت کنی ....



نوشته شده در تاريخ یکشنبه بیستم بهمن 1392 توسط ٍٍٍٍٍٍٍِِِِِِسارا

هفته ایی که گذشت ، پر از ماجرا بود ، ماجرا های  من و برنارد

 و برف و یخ زدن  و لرزیدن و  سر خوردن و خندیدن ....

خدا شکر ، برنارد اصلا تو راه اذیت نکرد فقط شیشه ها  یخ میزد 

و مجبور بودم یه جا بایستم و با دستهای یخ زده تمیزش کنم

قرار بود 5 شنبه ، درباره مهم ترین مسئله زندگیم یه میتینگ داشته باشیم  ،

 من و آقای آینده ، اما این جلسه به روزهای بعد موکول شد

 دیروز هم بعد از حدود 2 ماه رفتم آرایشگاه

 و کلی با تغییرات برگشتم خونه ....

 امروز هوا خیلی خوبه ، یعنی دیگه اثری از برف و

بارون نیست ، اما کمی هنوز سرده.... 

همیشه اول هفته ها  اینجا خیلی شلوغه اما امروز تا الان خدا رو شکر ،

 مسئله کاری مهمی پیش نیومده ، واسه همینه که فرصت کردم

 کمی به دوستای وبلاگی سر بزنم و بنویسم.... 

راستش یه موضوعی هست که خیلی فکرم و مشغول کرده 

، و اتفاقی که برای مونا افتاد و اون ایمیل با تاخیر ، من و بیشتر به فکر فرو برد.

واقعا آدم ها چه فکری با خودشون می کنن،

درباره ی رابطه ایی که یه روز به هر حال تموم شده ، دوباره برگشتن و با

احساسات آدمی که یه روز دنیای هم بودن ، بازی کردن ،

 برای چی کسی که 2 ساله ، بدون خبر رفته ، دوباره با  اعتماد به نفس

بر میگرده و طوری وانمود می کنه که انگار اتفاقی نیفتاده....

اما مونا حرف جالبی زد ، حرفی که تا آخر عمر آویزه ی گوشم خواهد

بود،  گفت:  من آدم زنده کردن رابطه های سوخته نیستم ....

 واقعا آفرین  ، آفرین به تو و قدرت باور نکردنی که توی وجودته...

کاش همه مث تو فکر می کردن و توی گذشته نمی موندن 

 و به راه روشنی که خدا براشون تعیین کرده ، قدم می ذاشتن ،

 کاش آدم ها یی که رفتنی هستن ، هیج وقت 

پاشون به زندگی تو باز نمی شد..... 

وجود بعضی از آدم ها جز نابودی و تباهی چیزی برات نداره...

کسانی هستن که فکر می کنی بدون اونا نمی تونی زندگی کنی ،

 اما این فقط حس توه ..... اگه تو رابطه ایی  ناراحت شدی و اشک ریختی و بی

 توجهی دیدی ، پس تمومش کن .... 

توی دنیا هیچ چیز مهمتر از خودت و زندگیت نیست ، 

بعضی ها فقط یه رهگذرن ، میان و میرن ... به همین سادگی .... 

 این آدمها ، حتی لیاقت مرور کردن و تحلیل و یادآوری خاطرات رو هم ندارن...

لابد این جمله رو شنیدی که میگن : کسی سر از کار خدا در نمیاره ....

 این مورد هم مث همینه ...

میخوام تو این هفته ، یه سری مسائل و برای همیشه بذارم کنار 

و اگه خدا بخواد زندگی جدید مو شروع کنم....

اگه این اتفاق بیفته ، احتمالا  یه تغییرات اساسی توی این وبلاگ خواهم داد 

و از اهداف کوتاه مدت و بلند مدتم ، روشن تر و واضح تر  خواهم نوشت....

منتظر سوپرایزم باشید ....


نوشته شده در تاريخ شنبه نوزدهم بهمن 1392 توسط ٍٍٍٍٍٍٍِِِِِِسارا
.: Weblog Themes By Blog Skin :.

اسلایدر

خرید شارژ

خرید فیلم

خرید سریال