زمستون سبز در آمریکا

ای کاش هرگز نرسیم به آن قله ای که روزی همان قله پرتگاه ما باشد

زمستون سبز در آمریکا

ٍٍٍٍٍٍٍِِِِِِسارا
زمستون سبز در آمریکا ای کاش هرگز نرسیم به آن قله ای که روزی همان قله پرتگاه ما باشد

عجب!!!!

آخرین بطری آب معدنی یه باکس فکر کنم 9تایی رو امشب خوردم،

 که یهو چشمم به تاریخ تولیدش افتاد، 91/3/25!!!! 

 رفتم سراغ تاریخ انقضاش گشتم، 

تنها چیزی که پیدا کردم این بود: 

با رعایت شرایط نگهداری ، یک سال پس از تولید....

چشمام گرد شد، اون وقت در بهترین شرایط ،

که حالا نمی دونم دقیقا منظورشون چی بوده، 

با این فرض، الان 2 سال و نیم ، از تولیدش می گذره......!!!!

یکی از عجایب خونه ی ما همینه ، که چیزایی توش پیدا می کنی ، 

که مال دوره هخامنشی ه ....

 

یه کشف شخصی بسیار جالب، امشب مشغول گوش دادن

به سمینار دکتر فرهنگ هلاکویی هستم 

با موضوع: 50باید و نیاید های زندگی زناشویی...  

دلم نمیاد حالا برم بخوابم، اون قدر که حرفاش جالب و خنده داره...

 وقتی با حالت طنز واقعیت ها رو تعریف می کنه ، 

بیشتر تو ذهن ادم می مونه و خسته هم نمی شی از حرفهاش...

اما نکته ی جالب ش اینه که  بهتون اطمینان میدم ،

فیلم آتش بس 2 ، رو از روی همین سمینار ساختن....

حتی خیلی از دیالوگ های فیلم، دقیقا همون چیزی ه که دکتر هلاکویی 

میگه ، حالا این سمینار مربوط به سال 2009، و توی لوس آنجلس ه ...

خیلی دلم میخواد بیشتر درموردش بنویسم  ،

اما الان ساعت 2، و من دارم ، کم کم بیهوش میشم....

وای خدا، چی میگه امشب آقای دکتر ، مسائل مربوط رابطه ی 

ج ن س ی ، رو خیلی خوب توضیح میده....  فقط می خندید...

 



تاريخ : دوشنبه سوم آذر 1393 | 2:10 | نویسنده : ٍٍٍٍٍٍٍِِِِِِسارا |

اولین روز هفته ، یه شروع خوب

امروز صبح ، وقت تعیین سطح داشتم ، خیلی وقت بود زبان و ول کرده بودم 

و چون دانشجوی سفیر بودم ، باید مجددا تعیین سطح می شدم

اما زیاد نگران نبودم..

معمولا اجازه میدن  به همون روند ادامه بدی و

مدیر آموزششون که ازت مصاحبه می کنه ، 

فوق العاده مهربون و با درک ه ، برای منم همین اتفاق افتاد

و توی سطحی که باید می رفتم، قبول شدم و ثبت نام کردم،

 مسیر آموزشگاه از خونه ی ما ، اون قدر سر راست و راحت و 

خوبه ، که  باورم نمی شه یه جا می تونم با ماشین خودم برم

که دردسر ترافیک و جای پارک و .... نداره... 

 باید از فرصت ی که کامیار نیست نهایت استفاده رو ببرم و هم 

خودم و یه جورایی مشغول کنم و هم حسابی درس بخونم... 

از اون طرف ، یه باشگاه سر خیابون مون هست ،

بااینکه جاش خیلی کوچیکه اما حس خوبی داره، 

بر عکس خیلی از باشگاه های شهرک که دلگیر و تاریکن، اینجا

بد نبود ، بیشترین مزیت اش برای من مسیر کوتاهش تا خونه اس...

فقط کوچیک ه ....

موقع برگشتن از آموزشگاه ، رفتم کلینیک دامپزشکی پ،

و برای لوسی یه خورده غذا خریدم ،

بعلاوه یه استخون که میگن برای دندوناش خوب ه ،

آقایی که صاحب اونجا بود ، برای لوسی پرونده تشکیل داد ،

و تاریخ تولدش و پرسید 

، تا روز تولدش براش کادو بفرستن دم خونه...

برای من هم sms تشکر فرستادن ، به محض اینکه رسیدم خونه ..

و یه غذای مجانی دیگه که حالت کنسروی داشت بهم دادن ...

خیلی جالب ه ، جدیدا هر جایی که میرم ،

کلی با مشتری ها خوب برخورد می کنن

حداقل امروز که اینجوری بود، هم سفیر و هم باشگاه و

هم دامپزشکی ....

حس خوبیه ، چون هر دو طرف رو خوشحال می کنه ،

وقتی رفتارت با احترام  همراه باشه ...

امیدوارم همگی روز خوبی داشته باشین امروز...

بیاید برای هم دیگه دعا کنیم 

و از خدا طلب آرامش و  صبوری ...  

 



تاريخ : شنبه یکم آذر 1393 | 12:59 | نویسنده : ٍٍٍٍٍٍٍِِِِِِسارا |

love it

s76581_DSCF5736.jpg

این عکس  و کامیار از خونه ی دایی جوون فرستاده ، یکی از دایی ها مث من عاشق حیونا ست...

اون کوچولو، خیلی شبیه لوسی خودمه



تاريخ : شنبه یکم آذر 1393 | 8:20 | نویسنده : ٍٍٍٍٍٍٍِِِِِِسارا |

میخوام خوشحال باشم ، یه شادی عمیق و واقعی میخوام

از حال و هوای بارونی این روزهام ، معذرت میخوام

شب که میشه ، میرم سراغ آهنگ هاش...

دلم میگیره و نمی دونم که چیکار کنم ....

از فردا برنامه ی کلاس هامو شروع می کنم ، یه برنامه ی کاملا فشرده ...

کل روزهام رو پر کردم ، شاید کمتر به کسایی که رفتن فکر کنم ...

دارم دچار بی انگیزگی میشم، چه قدر قشنگه که آدم برای رسیدن 

به آرزوهاش تلاش کنه ، اما این تلاش برای من متوقف شده..

اونم به خاطر اینکه همه چیز داره خود به خود انجام میشه

و حضور من و تلاش من ، توی نتیجه ی آخر ، هیچ تاثیری نداره...

 یه جورایی هیچ نگران نیستم 

که نشه ... چون میشه... ماشین م توی حیاط پارک ه

و حتی  هفته ای یک بار هم استارت نمی خوره...  

کامیار همش بهم می گفت: تو فقط باید شاد باشی ،

توی زندگیمون این تنها کاریه که باید انجام بدی .... 

اما من همون رو هم بلد نیستم....

هیچی ازم نمی خواد ، فقط میگه بخند و خوشحال باش...

همسر عزیزم، منو ببخش که خیلی وقت ها نا امیدت می کنم از خودم..

بهم میگه ، تو همیشه غمگین هستی

و باید یه دلیل پیدا بشه که خوشحال باشی

، یه مدت ه که اینجوری شدم... راست میگه ،

هیچی خوشحالم نمی کنه...

به مادیات هم اصلا اهمیت نمی دم ، شاید اگه کمی مادی گرا بودم ،

راحت می تونست خوشحالم کنه..... 

 

امروز خبر حاملگی چند تا دوستای دوران دانشجویی مو شنیدم و

به یکی شون زنگ زدم ، به  سارا.خ، 

 تا دو هفته ی دیگه  کار و مجبور میشه ول کنه ...

دارم خاله میشم...

دوره همی های  من و سارا هم ،

بعد از استعفا از کارش، شروع میشه... 

مث مامانم می مونه ، چون همیشه نگران ه منه

و کلی به من توجه می کنه توی جمع ، و فکر می کنه

باید همش حواسش به من باشه ....

از سال 83 با هم هستیم و اون 3 سال از من بزرگتره...

امیدورام ، به سلامتی فارغ بشه...

 



تاريخ : شنبه یکم آذر 1393 | 0:41 | نویسنده : ٍٍٍٍٍٍٍِِِِِِسارا |

یکی بیدارم کنه از خواب... من هنوز توی کابوسم

خدایا، از خواب بیدارم کن و  با یه لبخند، بگو که هنوز هست... 

بگو ، نرفته و همش یه کابوس وحشتناک بوده...

خدایا، چه طور تونستی  اونو بگیری از ما... 

گاهی به عدالت این دنیا شک می کنم ،

اگه توی همین حوالی هستی ،  پس درد و اشک و غم ما رو 

دیدی..

فقط بگو چرا مرتضی پاشایی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

چرا خیال می کردیم، که خدا تو رو به ما هدیه میده دوباره...

چرا به خدا امید بستیم برای داشتن دوباره ی تو....

خدایا ، خودت آرومم کن



تاريخ : پنجشنبه بیست و نهم آبان 1393 | 23:29 | نویسنده : ٍٍٍٍٍٍٍِِِِِِسارا |

miss u

کامیار نیست و دلم براش تنگ شده، می گفت ، خسته شدم این قدر که 

اطرافم ادمهای تکراری دیدم، دلم حتی برای سیاه هایی

که ازشون خوشم نیومده هم تنگ شده....

امسال اولین تولد بعد از ازدواجمون رو در کنارم نیست، اما براش خوشحالم

چون جایی هست ، که دنیا زیباتره اونجا ...

نمی دونم چرا اما انگار خیابونها هم بهت لبخند می زنن 

اونجا...  

a663616_DSC01457.jpg

 

l341174_DSC01175.jpg



تاريخ : پنجشنبه بیست و نهم آبان 1393 | 16:36 | نویسنده : ٍٍٍٍٍٍٍِِِِِِسارا |

چه روز سختی بود

امروز صبح ساعت 8:10 پرواز داشت..

یک هفته به همین زودی گذشت

و برادر شوهرم رفت،   توی یه جمله می تونم تعریفش کنم ، که :

کوشا انسان نیست، 

یه فرشته است..

کسی که آرامشش هر تنشی رو از بین می بره ،

کسی که مورد احترام همه اس ،

 از بس که شخصیت بالایی داره ، اون قدر منطقی و آرومه ،

اون قدر منصف و مهربونه که  امکان نداره بشه ایرادی ازش گرفت...

ساعت 4:30 بیدار شدیم تا بریم فرودگاه 

هوا سرد بود، باورم نمی شد، هر 3 تا خدمتکاری که توی خونه ی

ما کار می کنن به خاطرش بیدار شده بودن و دم در ایستاده بودن ،

 

 با یه ترموس  چایی و لیوان و قند... و با عشق بهش نگاه 

می کردن و اونم همین طور...

یادمه توی سفری که باهاش رفتیم، داشت دنبال یه پیرمردی می گشت 

که نمی دونم یه روزی توی ایران ازش چی خریده بود

و اون موقع دندون جلویی اون پیرمرد که احتمالا 

وضع مالی خوبی نداشت ، شکسته بود،

و کوشا میخواست این بار که فرصت شده و ایرانه ، هزینه ی 

درست کردن دندون اون پیرمرد و بده ..

البته من وقتی داشت با تلفن حرف می زد ، شنیدم 

و خیلی کارهای دیگه که هیچ وقت خودش به زبون نیاورده

اما از کسایی که در جریان بودن ، به گوش ما رسیده...

 و ای کاش آدم هایی مث کوشا  بیشتر و بیشتر بودن..

امروز ، بعد از رفتنش مثل دیوونه ها اشک می ریختم

و عجب حال داغونی داشتم من....

سفر به سلامت برادر دوست داشتنی و مهربون من 

l246898_004.jpg

 

e965201_INVISIBLE_MAN_PROJECT_21.jpg



تاريخ : یکشنبه بیست و پنجم آبان 1393 | 22:54 | نویسنده : ٍٍٍٍٍٍٍِِِِِِسارا |

یکی هست.... که دیگه نیست

بغضم گرفته     وقتشه ببارم     چه بی هوا    هوای گریه دارم...

 

برای عزیز از دست رفته ای که خیلی درد کشید ... خیلی

می روم
و کبوتران صدایم را
با خود می برم

آسمان شما
جای امنی برای پرواز نیست

باید به خاک برگردم
شاید به جای من
شاخه گلی بروید
برای تزئینِ میزی
که هیچ کدام
از صندلی هایَش
جای من نبود

مرتضی پاشایی عزیز ، یادت همیشه موندگاره

 روی همین تخت روزای آخرش گذشت



تاريخ : شنبه بیست و چهارم آبان 1393 | 8:56 | نویسنده : ٍٍٍٍٍٍٍِِِِِِسارا |

ببخشید دیگه!!!

تا حالا زیااااااد دعوامون شده ، که بیشتر هم من شروع می کنم

اما دیشب دیگه دعوا نبود ، زور گویی بود،

چون فقط من حرف می زدوم اونم بلند و با عصبانیت ...

بیچاره هیچی نگفت ، فقط آخرش گفت ،

همش تقصیره منه که تو این قدر عصبانی شدی

ولی بهت قول میدم اوضاع رو بهتر کنم... 

 

داشتم از عذاب وجدان میمردم، واقعا داشتم خفه می شدم،

بهش گفتم منو ببخش..

گفت : کاری نکردی که ببخشمت !!! دوباره ازش خواستم، 

وقتی دید حالم خیلی بده ، گفت باشه ، بخشیدمت 

و من یه نفس راحت کشیدم....

e320668_DSCF4747.jpg

من و شوشو 

 

دیشب دوستای برادر شوهر جان ، اومده بودن بهش سر بزنن.. البته 

که من حضور نداشتم به دلایلی ...

اینم  عکس نی نی شونه... برادر شوهر ، می گفت بچه شون اصلا 

قشنگ نبود!!!! آخه مگه میشه بچه ها قشنگ نباشن..

فکر کنم ، مردا فقط بچه ی خودشون و قشنگ می بینن اما ما خانوما 

همیشه این فرشته ها رو زیبا می بینیم...

i0949_DSCF5722.jpgاینم خانوم کوچولوی زیبای ما

 

 



تاريخ : جمعه بیست و سوم آبان 1393 | 8:34 | نویسنده : ٍٍٍٍٍٍٍِِِِِِسارا |

استارت خداحافظی

یه چند وقت ه که دارم به کارهایی که قبل از رفتن باید انجام بدم فکر می کنم ، 

توی این مرور خاطرات و آدم ها یادآوری بعضی لحظه ها خیلی عذابم میده..

کاش می شد همه چیز و فراموش می کردم.. 

از یادآوری گذشته گاهی به سردرد می رسم

از جای که توش کار می کردم ،

از مدیرای بی کفایتی که داشتم، از آدمهایی که در حدم نبودن 

اما باید باهاشون سر و کله می زدم..

از کسایی که مجبور شدم در مقابلشون کوتاه بیام چون

توان جنگ نداشتم... از خیابونهایی که فقط من و یاد انتظار می ندازن... 

اعتراف می کنم دارم فرار می کنم.. از همه ی گذشته ... از همه ی ادمها...

از جایگاهی که الان دارم خیلی خوشحالم،

و زندگی امروزم و با هیچ چیز حاضر نیستم  عوض کنم

از آرامشی که به سختی به دست آوردم ،

از مردی که داره تلاش می کنه همه جوره پشتم باشه

و به خاطره من میخواد دوباره  زندگی رو در جایی تجربه کنه

که چند سال پیش ازش خسته شده بود..

چه قدر لحظه لحظه های سالهای پیش سخت بود،

و چه قدر این زندگی دونفره زیباست...

اولش عاشق نبودم، فقط یه حس قشنگ بود که می تونستم

حتی با نبودنش سر کنم...

اما الان ، هر روز که از زندگیم میگذره ، عاشق تر و دل بسته تر میشم... 

و اون هم همین طور ،  گاهی در عرض 2 دقیقه دل تنگ میشه و ....

 این برام یه دنیا ارزش داره

 

 

قبل از رفتن:

 

-یه قراره دو نفره با دوستای دوران دانشجویی تک به تک باید ببینمشون 

1-سارا.خ

2.طلا.ح

3.نسرین.خ که تهران هستن

بعد یه سفر به اصفهان و دیدن صبا و مهلا و نارین.

-دیدن از فامیل 

1-طیبه ی دوست داشتنی خودم 

2-خاله جوون مهر نازم

3-دختر عمو عاطی جوون

4-عمه فاطی گلم

5-پسر عمه مجید که همیشه زحمت های من گردن اون بوده

و از بقیه ی فامیل فقط تلفنی خداحافظی می کنم

 

-همکارای سابق  که دیگه خیلی خیلی عزیز بوده اونی که میخوام ببینمش

1-کامران عزیز

2-راحله جوونی

3-پریسا ی گلم

4-پرستو ی مهربون

5- حسین عزیز

6-میترا.ر  جوون

 

- از دوستای بچگی که فقط یکی و دارم که دیوونه اشم که یه 2 سالیه ازش خبر ندارم 

و میخوام برم سراغش دوباره و اونم مهدیه اس... بهترین دوست م از بچگی...

. بقیه دوستانم دیگه هیچ کدوم ایران نیستن..

و امیدوارم یه روز ی دوباره ببینمشون..

کلاس طراحی مو که نصف ه ول کردم به دلیل مسافرت های زیادی که رفتم و نبودم

دلم میخواد تمومش کنم  و تا روزی که هستم ادامه اش بدم.

فعلا چیزی یادم نمیاد اما به همین لیست اضافه اش می کنم اگه تغییری لازم بود.

 

ادامه دارد.... 

 



تاريخ : یکشنبه هجدهم آبان 1393 | 20:58 | نویسنده : ٍٍٍٍٍٍٍِِِِِِسارا |
        مطالب قدیمی‌تر >>


.: Weblog Themes By SlideTheme :.