زمستون سبز در آمریکا

بــه نــام خـــدایے که دغدغــه ے از دســــت دادنــش را نــــداریـــم..

زمستون سبز در آمریکا

ٍٍٍٍٍٍٍِِِِِِسارا
زمستون سبز در آمریکا بــه نــام خـــدایے که دغدغــه ے از دســــت دادنــش را نــــداریـــم..

pic

به امید خدا ، پنج شنبه میرم برای عمل.

برام دعا کنید با اون قلب های مهربونتون.

شاید تا یه مدت نباشم ، بعد از عمل هم احتمالا میریم 

مسافرت.

امتحان فاینال ترم جدید هم همین شنبه تموم شد و 

نمره ی خوبی آوردم ، اما برای این ترم نمی تونم ثبت نام کنم ، 

نه به خاطر عمل ، چون نیستم تهران.

قبل از رفتن  ،قول داده بودم از شهر زیبای پاریس ، عکس بذارم.

عکاس جوون، یه سالی که با دوچرخه پاریس گردی می کرد،

این عکس ها رو گرفته ، خیلی زیاد بودن،من چند تا ش و انتخاب کردم.

امیدوارم ، توی این مدت ، همگی روزهای خوبی داشته باشید و با 

قلبی شاد ، همگی بریم به استقبال بهاری که 8 هفته بیشتر 

به اومدنش نمونده .

q70007_DSC00078.jpg

 

u137981_DSC00106.jpg

k65541_DSC00383.jpg

l066714_DSC00484.jpg

e19649_06130001.jpg

x353736_DSC00005yg_15.jpg

s46771_DSC00009hf_42.jpg

a982493_DSC00049.jpg

s497646_DSC00053.jpg

i233059_DSC00056.jpg

c610449_DSC00068jj_27.jpg

g48830_DSC01110.jpg

مراقب خودتون باشید ، دوستتون دارم



تاريخ : 2015/1/20 | 11:43 AM | نویسنده : ٍٍٍٍٍٍٍِِِِِِسارا |

سلام

سلام به همه ی عشقای خودم ، همتون و میگم ..

تمام زندگیم شدین  ، اون دوستایی که وبلاگ دارن که اصلا بدجوری

به هم گره خوردیم و گاهی کامنت هایی که برای هم می فرستیم ، 

مث چت ه و توی یه دقیقه ، می بینی چند تا کامنت رد و بدل شده..

کلی با هم حرف می زنیم و از زندگی و دردها ی مشترک و خوشی ها

میگیم و کلی خاطره ، خلاصه...

این هفته، بر عکس هفته ی پیش، که کلی خوش گذشت ، و کلی کارا

کردیم، دچار بحران روحی ، شده بودم 

البته هنوز هم تموم نشده

از دیروز، همین طوری ، بیخودکی گریه می کنم و آه و ناله دارم..

واقعا نمی دونستم ، دیروز چی کار کنم ،   تا حالم بهتر بشه

خلاصه ، خیلی بد بودم و کامیار رو هم مث خودم ، دچار بحران کردم 

و دیشب با سر درد خوابید طفلکی ..

اما هفته ی پیش ، سه شنبه دعوت بودیم ، خونه ی محسن اینا.

من و کامیار ، برای شام..

خیلی زود رفتیم و حدود 5:30اونجا بودیم ، با یک عدد لپ تاپ که حاوی 

عکس های یک عمر ،همسر بود

قبل از اون هم  ،صبح ش، باشگاه بودم و بعد از باشگاه ، رفتیم 

سینما و بعد هم منزل آقای محسن.

فیلم، آنچه مردان درباره زنان نمی دانن رو دیدیم..

برای من و همسر که خیلی خنده دار بود، چون  از این گیر های 

که همسر دوم آقای شریفی نیا  ،بهش میاد، منم گاهی به همسر 

می دادم ، 

ارزش یه بار دیدن و داره ، فیلم در ژانر کمدی بود و ما فقط

می خواستیم بخندیم ، زیاد داستانش برامون مهم نبود..

چهارشنبه  ،ساعت 2:30 ، وقت دکتر داشتم ، برای معاینه ی 

بینی بیچاره...

و خیلی رضایت بخش بود. همسر ی که اون روز داشت جا میزد

و اگه یه خورده ، شل می کردم ، دیگه عمل کنسل می شد..

اما بالاخره  ،روز ه عمل فاینال شد، حالا اعلام می کنم چه روزی 

خوشگلای من 

 

ویکند هم  ،با بچه های قدیمی مدرسه ی فرانسوی سن لوئی 

بودیم، همسر من ، از 5سالگی میرفت سن لوئی، و با این آقایون ، 

از همون موقع ها ، دوست بودن .. خاطراتشون واقعا شنیدنی بود.

این اولین حضور من ، توی این جمع بود ، و کامیار ، آخرین مجرد ه 

این گروه بود، و همه مشتاق ه دیدن همسر ایشون بودن ، که 

حالا  ،آش دهن سوزی هم نبودیماااا...

یه نکته ، اینکه ، من جوون ترین خانوم این جمع بودم و بعد از من ، 

کتی جوون بود که 33 سالش بود، بقیه همه خیلی سن شون بالا 

بود..

توی این جمع ، چند تا خانواده بودن ،که تا همین چند سال ه پیش 

آمریکا زندگی می کردن و حتی بچه های کوچیکشون ، همگی 

سیتی زن بودن ، اما به خاطر سن کمشون ، پدر و مادرهاشون 

تصمیم گرفته بودم بچه ها ، توی ایران درس بخونن و با فرهنگ 

ایرانی بزرگ بشن و زبان مادری شون و فراموش نکن..

برای من که خیلی جالب بود..

دوره همی ما ، توی سالن اجتماعات یه مجتمع بزرگ برگزار شد،

یه سالن نسبتا زیبا ، با طرح های سنتی و شومینه و یه حیاط بزرگ

کنارش،  گفتم شومینه ، آخه چسبیده بودم بهش تا آخر مراسم.

بساط کباب رو هم آقایون ، توی حیاط به پا کردن.

از ظهر حدود 1 تا شب ساعت 11:30 اونجا بودم ، هم برای ناهار 

و هم شام، که سلف سرویس بود..

و  شامل کلی خوراکی های خوشمزه و انواع شیرینی و میوه و دسر

و ... بود.

جمع خیلی صمیمی بودن ، و اونجا رقصیدیم و بازی کردیم و البته 

مشاعره (خیلی جالب بود این مشاعره شون  ،چون بچه هایی داشتند 

با هم رقابت می کردن که تازه چند سال ه که ایران زندگی می کنن،

و از اینکه این همه شعر حفظ بودن و اونم شعر هایی  که بعضی از 

ما بزرگتر ها برای اولین بار می شنیدیم ، برای همه عجیب بود)

خلاصه اینکه ، برعکس استرسی که از روز قبل برای حضور ، توی 

این جمع داشتم ، به من خیلی خوش گذشت  ،و رفتار همه 

خیلی محترمانه و صمیمانه بود ، یکی از نگرانی هام این بود که ، 

نکنه حالا همه بخوان توی این دوره همی  ،با هم فرانسه صحبت کنن 

به خاطر اینکه زبان دوم همشون  ،فرانسه بوده ، چون من اون وقت 

هیچی نمی فهمیدم و ......  اما اون قدر این ادم ها ، ساده و مهربون 

بودن که باورتون نمی شد، همشون یه زمانی ، اروپا و کانادا و آمریکا 

زندگی می کردن.

خلاصه اینکه به من ، خیلی خوش گذشت ..

(اما این هفته تلافی شد و حالم خیلی بد بود..)

خدایا ، کمک کن از خیالات و تصورات پوچ ، بیام بیرون و به زندگیم 

آرامش و به خودم صبر بده.

خدای قادر و مهربون  ،نذار دیگه  هیچ وقت ، روزی رو مث دیروز، 

تجربه کنیم...

خدای خوبم  ،دوستت دارم ، توی سختی ها  ، بیشتر دوستت دارم.

 

رهای عزیزم ، خواهری گلم ، بابت پر کشیدن خاله ی عزیزت ، به همون 

جایی که یه روز ، منزلگاه همه ی ماست، بهت تسلیت میگم و برات ،

صبر طلب می کنم از خدای خوبم.

روحشون شاد.

این دو تا عکس هم از روز دور همی 

بساط کباب ه توی حیاط ، و یه نما از سالنی که گفتم.

u20695_DSCF6535.jpg

 

c84775_DSCF6544.jpg



تاريخ : 2015/1/14 | 8:44 AM | نویسنده : ٍٍٍٍٍٍٍِِِِِِسارا |

آنچه گذشت..

قرار بود پنجشنبه ساعت 3 فرودگاه باشیم،(من و محسن)

یکی از دوستان خانوادگی مون ه ، شب خونه ی محسن اینا بودم.

کلی خندیدم و حرف زدیم و حتی ورزش کردیم..

نمی دونستم وقتی می بینمش ، آیا بغض خواهم داشت یا نه ..

مث تمام روزهایی که نبود و همیشه جای خالی ش و احساس 

می کردم...  اما همه چیز خیلی عادی بود و اون بیشتر دچار احساسات 

شده بود و تمام مدت که محسن رانندگی می کرد، دستهام و گرفته بود

، توی دستش و من و بو می کشید..

یه راست برگشتیم خونه و خوابیدیم..

ظهر، رفتیم سراغ چمدونا، باورم نمی شد ، هر اون چیزی که توی چمدونا 

بود، همش مال من بود.. فقط یه شلوار گرم و یه قرص مولتی ویتامین 

برای بابایی..

و یه بسته قهوه برای طبقه بالایی ها...

برای لوسی هم غذا و استخوون ، و یه قلاده ی متری ، بعلاوه ی 

لباسش و آورده بود..

وقتی به چشمای معصوم همسرم نگاه می کردم ، 

برای من  اون لحظه ، خوشبختی ، همین چیزهای به ظاهر ساده ، 

بود که بهم لبخند و هدیه داده بود و یه حس امنیت و راحتی داشتم..

بدون هیچ دغدغه ایی ...

نه زمان کند بود ، و نه تند تر می گذشت... همه چیز به طرز باور 

نکردنی ، عادی بود..

 

-توی کلاس زبان، یه دوست خوب پیدا کردم ، که حدود 40سالشه ،

و خیلی از نظر علمی و زندگی و کاری ، تجربه های خوبی داره..

و قشنگ ترین قسمت ماجرا اینجاست که ، خودش هم تمایل به 

انتقال این تجربه ها به من داره..

واقعا ، استفاده از تجربه های خوب و بد ، زندگی دیگران، 

چه قدر می تونه ، ما رو از این جایی که هستیم، چند پله ببره 

بالاتر..

کاری به زندگی های مختلف آدم ها و سبک هاشون ندارم، اما 

همیشه یه اصول ثابتی ، توی زندگی ها هست، که اگه همه 

بتونن ، بشناسنش و رعایت ش کنن، همه چیز به طرز عجیبی 

زیباتر میشه .. و دچار یه حس آرامش مطلق خواهید شد..

منم ، خیلی سعی کردم خودم و اصلاح کنم و بهتر بشم،

آروم تر و مصممم تر و عمیق تر ...

 

-به یه قراره دوستانه هم دعوت شدم ، دوستای دوران دانشجویی..

بعضی هاشون رو از سال 88دیگه ندیده بودم..

سارا و فرزانه و سمیرا و طلاو ندا و مینا.. 

همه بچه های یه خوابگاه بودیم، البته برای دو ترم، 

چون بعدش ، من ازشون جدا شدم..

سارا ، بهترین و صمیمی ترین و اولین دوست اون دوران م بود..

آخرین بار پارسال دیدمش ، برای ناهار دعوتم کرده بود..

و امسال با یه شکم گنده ، اما باز مث همیشه با مزه و دوست 

داشتنی، باهاش روبرو شدم..

اگه خدا بخواد، دخترش ، بهمن ماه به دنیا میاد.

اسمش و گذاشته غزل...(اینجا هم حضور تو رو میشه احساس کرد غزلم)

 

-ترم جدید زبان هم به وسطاش رسید، و دوشنبه امتحان میدترم 

دارم، و این ترم هم داره تموم میشه..

بین دو ترم ، 9 روز تعطیلی دارم، که شاید ، تا 50 درصد، توی 

همون 9روز ،برم عمل ..

 

-همیشه ، نوشتن بهم حس آرامش می داد..

وقتی می نویسی ، داری با خودت حرف می زنی ،

گاهی تحلیل می کنی و گاهی میری تو فکر ...

هیچ کس ، جز خودت ، نمی تونه ، قاضی خوبی باشه ، 

برای لحظه لحظه های سپری شده ی زندگیت...

 

روزها  رو گذروندیم و  رسیدیم به یه روز جدید...

روزی که هر چه میخوام سعی کنم ، کمی ....

فقط کمی ، ...

هیچی ، 

گفتنی نیست این حس ها..

 

-الان میخوام برم تا سر کوچه و یه بسته نون تست بخرم با کره..

و باهاش این اسنک تخم مرغ و درست کنم ..

اول باید با یه لیوان ، وسط نون و در بیاریم و توی 

تابه با کره تفت ش بدیم  ،بعد هم تخم مرغ و اینجوری بهش 

اضافه می کنیم ..

t89034_181279_947.jpg

 

h289361_snak-tokhme-morgh.jpg

به یادتون بودم...

به یادم باشید...



تاريخ : 2015/1/3 | 9:31 AM | نویسنده : ٍٍٍٍٍٍٍِِِِِِسارا |

40روز گذشت

این شعر و مریم حیدر زاده توی چهلمش خوند و من 

هنوز ، در گیر نا باوری ، با شنیدن این شعر، بغضم گرفت..

خواستم اینجا ثبت ش کنم ، برای همیشه:

 

یه صبح جمعه پاییز تو دیگه چشماتو بستی

خبر، این بار صحت داشت تو از سیاره‌مون رفتی

دیدی تو آخرین کنسرت چقدر مردم باهات خوندن

سکوتت تلخ بود اما یه بار مردم به‌جات خوندن

بخواب آروم گل بی‌تا صدات تا آسمونا رفت

اونی که اهل موندن بود خودش این‌بارو تنها رفت

دیگه دلواپست نیستیم ستاره رو زمین جاش نیست

شکسته قلبمون اما ستاره درد همراش نیست

لالالالا یکی بود و هنوزم هست و میمونه

ولی از وقتی که رفته تمام شهر بارونه

با شوق و صبر تا آخر فقط با درد جنگیدی

یه ایران بدرقه‌ت کردن خودت بودی خودت دیدی

یه دنیا خاطره مونده با تکرار هر آهنگت

صدات هست و همه با بغض ،عمیق و سخت، دلتنگت

به جات یه صندلی خالی توی تالار میلاده

که عکس تو روی پرده‌ش، بزرگ و صاف افتاده

لالالالا صدای خوش، ستاره، کوچ، تنهایی

تو با پرواز تو اوجت، با یه کنسرت رویایی

سفر خوش، جاده‌ها هموار بدون می‌مونی تا آخر

مبارک باشه آغازت اگرچه سخته این باور

حالا خیلی کسا عشقو به آوازت بدهکارن

چه خوب شد که خودت دیدی چقدر مردم دوست دارن

یه صبح تلخ پاییزی، دلامون خونه غم شد

چون از فهرست کنسرتا صدای مرتضی کم شد.

بعدا اضافه گردید:

گفتم حالا که اومدم ، چند تا عکس از وین هم بذارم،

همسری ، 11 ساعت توی وین باید خودش و سرگرم می کرد ،

8 صبح وین بود ، و 8:30 شب پرواز به تهران..

واسه همین یه گشتی تو شهر زد و این هم عکس ها.

h009945_DSCF6375.jpg

 

و

e116668_DSCF6378.jpg

 

s310035_DSCF6418.jpg

d760910_DSCF6487.jpg

این عکس توی یکی از کلیساهاست

v560265_DSCF6402.jpg

این هم بازار 

i817675_DSCF6502.jpg

و ، ناهار آقای همسر ، که میگه وین به شنیسل هاش معروفه

g08401_DSCF6506.jpg



تاريخ : 2014/12/28 | 6:13 AM | نویسنده : ٍٍٍٍٍٍٍِِِِِِسارا |

گزارش تصویری

سلام به همه ی عشقای مجازی 

اخه من چه قدر دلم برای اینجا و برای شما تنگ شده بود..

همسرم پنج شنبه صبح ساعت 3 رسید، 

از شیکاگو به واشنگتن و از اونجا به وین و از 

وین به ایران پرواز داشت ، که خیلی خیلی  خسته شده بود و 

11ساعت توی وین باید منتظر می موند ، که البته رفت و یه چرخی 

توی شهر زد و کلی بهش خوش گذشت ، و البته که خلوتی ه 

بیش از حد وین خیلی براش عجیب اما به نفع ش شد..

 امروز در مورد جزییات چیزی  نمی تونم بگم اما کلی عکس دارم

براتون، که عکس ها رو خود کامیار گرفته ..

اول از حال و هوای این روزهای سرد توی شیکاگو :

p467486_DSCF5774.jpg

و

x65781_DSCF5806.jpg

و

j132558_DSCF5822.jpg

پرچم ایالت ایلینوی 

c5861_DSCF5941.jpg

روزهای کریسمسی شیکاگو

m1765_DSCF5866.jpg

a432727_DSCF5878.jpg

خودم عاشق این منظره م

f308857_DSCF6095.jpg

خونه ی جدید  برادر شوهر که البته هنوز کامل نشده 

داره میره تو خونه تازه 

s09868_DSCF6041.jpg

 

فضای جدید  دانشگاه IITکه دایی بزرگه  اونجا تدریس می کنه

k18933_DSCF6117.jpg

 

خوابگاه دانشجو ها که کنار دانشگاه ست و ضد صداست..

n376908_DSCF6130.jpg

 

خونه ی دایی کوچیکه که من قربونش میرم

s950041_DSCF6339.jpg

 

و

p347773_DSCF6345.jpg

اینم از نوید ه شیطون ، در حال اماده شدن

برای رفتن به تولد خودش ..

f423348_DSCF6279.jpg

 

و

u68824_DSCF6307.jpg

عکس های وین رو هم به زودی میزارم 

و کلی هم گزارشات روزانه دارم 

امتحان فاینال زبان رو هم با موفقیت پشت سر گذاشتم و امروز  

اولین جلسه ی کلاس ترم جدیدم بود...

با توضیحات کامل تر  خواهم نوشت.. الان برم پیش همسری  



تاريخ : 2014/12/27 | 4:39 AM | نویسنده : ٍٍٍٍٍٍٍِِِِِِسارا |

عذر خواهی بابت یه غیبت 10روزه

برای یه چند روزی نمی تونم بیام وب، توی دلم خیلی 

حرفاست.. خیلی ایده ها...خیلی کارها..

از همین الان بگم ، تا یادم نرفته، همسرم ، چهارشنبه 

به امید خدا بر می گرده ایران.

همون روز صبح ، من امتحان فاینال زبان دارم.

باید برم دنبالش فرودگاه ، و حالا نمی دونم، کی می تونم خودم و 

برای امتحان برسونم...

یه مدتیه  ،یه حال عجیبی پیدا کردم، البته قبل تر ها هم 

همین طور بودم، اما نه به این شدت...

اگه با کسی مشکلی پیدا کنم، تمایلی برای حل کردن

اون مشکل ندارم، و کلا طرف رو از زندگیم، حذف می کنم.

عمق این مسئله رو از اینجا میشه درک کرد که ، بستگان 

رو نمی تونی برای همیشه حذف کنی ، نمی شه که من 

حذف کنم، اما اونا هم چنان تمایل به رابطه داشته باشن..

مجبور میشی این وسط ، به خاطر یه سری از مسایل 

نقش بازی کنی ، میخوام این نقاب رو از روی صورتم بر دارم،

دیگه از نقش بازی کردن، خسته شدم، میخوام فقط 

برای خودم و همسرم ، زندگی کنم..

غم و شادی و هیجان و استرس و ترس و لذت و اندوه،

همه و همه ، الان از احوالات دورنی ه من ه ...

که البته ، صد در صد همش گذراست...

خدایا ، ازت ممنونم بابت ، تمام این حس ها و الطافی که 

به ما هدیه دادی، مخصوصا فراموشی..

بزرگترین نعمتی که اگه نبود، از روی هم انباشته شدن 

اتفاقات بد زندگی ، حتما روانی می شدیم..

 

همیشه وقتی حسرت داشتن  ،چیزی رو داشته باشید، و

خودتون رو به خاطرش  ،غمگین کنید، بعد از اینکه به اون 

حسرت بزرگ، رسیدید، دیگه ذوق روزای اول ه به دست 

آوردنش رو ندارید..

امیدوارم هیچ وقت توی زندگی ، حسرت چیزی رو نخورید..

خدا رو شکر ، که زندگی گاهی سخته و گاهی آسون

سال 2015، مهم ترین و پر استرس ترین و تاثیر گذار ترین

سال زندگیمه... 

دوستای گلم ، همراه های قوی و دوست داشتنی خودم، 

مهربونای من،  دوستایی که  همیشه از  ایستادن های

زندگی برام نوشتید، به دعاهای تک تک تون محتاجم...

توی هر لحظه ایی که دستتون یا قلبتون رفت به آسمون  

و پیش خودش ، یاد سارا بیفتید و قلب بی قرارش..

برام دعا کنید..

براتون آرزو می کنم که همیشه نقش اول تمام لحظه های 

زندگیتون باشید ، و پشت صحنه ، خدای بزرگ و مهربون،

خودش هدایتمون کنه..

نمی خواستم زیاد حرف بزنم، فقط میخواستم بگم، 

جواب تک تک کامنت های شما رو، بعد از غیبت کوچولو، 

خواهم داد،  و از این دیر کرد، از همین الان عذر خواهی 

می کنم. قبل از اینکه برم، فقط یه چیزه دیگه بگم،

میخوام موهامو رنگ کنم، رنگ مشکی ، با توناژ آبی  و براق

یکی مث این عکسی که می ذارم، 

همسرم قراره دوباره بره ، این بار هم احتمالا بدون

من،  میخوام تا وقتی اینجاست ، دماغ مو عمل کنم.

فعلا خداحافظ عشقای مجازی من.

n19428_AAGS_Women_031a.jpg

 

 



تاريخ : 2014/12/17 | 8:30 AM | نویسنده : ٍٍٍٍٍٍٍِِِِِِسارا |

ONE LIKE LUCY!!!!!!!!!!!!

این عکس و آقای همسر ، همین امشب ، از CHICAGO

فرستاد،  گفت ، ببین سارا ، چه قدر شبیه لوسی ه ....

خیلی  شبیه هم هستن  ،خیلی ... خدایی اگه بهتون نمی گفتم

شما هم فکر می کردید ، لوسی ه ،

بعله دیگه ....  دخترمون هم یه چهره ی بین المللی 

پیدا کرد...

من فردا کلی تکالیف دارم،  هیچی شو انجام ندادم...

هیچییییییی...

i19618_DSCF6157.jpg



تاريخ : 2014/12/14 | 2:42 PM | نویسنده : ٍٍٍٍٍٍٍِِِِِِسارا |

I'm here..it's life

-crossing over، اسم فیلمیه که چند روزه پیش می دیدم..

داستان تلخ مهاجرت آدم هایی که به هر دلیلی

از کشورشون ، پناه بردن به آمریکا. و در حال طی کردن،

 مراحلی برای گرفتن گرین کارت هستن و اتفاقایی که برای

 هر کدوم از این آدم ها  و خانواده هاشون می افته.

که بعضی ها رو اداره مهاجرت امریکا مجبور میشه  ،

دیپورت کنه به کشورشون..

و عده ایی هم موفق به گرفتن اقامت موقت و اجازه ی

کار میشن...

ماجرای جدایی ها، اشک ها ، قتل ها، کار غیر قانونی و ....

و البته گذشت ها و صبوری ها ... اما بعدش چی میشه....

 

-توی هر محیط ی که اول میری  ،یعنی با یه تغییر جدید ،

حس می کنی ، شاید هرگز نتونی به اون محیط عادت کنی ،

 تغییر همیشه سخته ..

اما خاطرات باعث میشن، به محیط جدید هم ، علاقمند بشی..

خاطرات زمان میخوان،  و به مرور زمان تبدیل به عادت میشن..

 به سلامتی ه  تغییراتی که قراره تو رو بزرگ کنن و به یه 

کشوره همیشه آزاد، پیوند بزنن..

 

-به مناسبت 9ماهگی ازدواجم ، و برای تنها مرد زندگیم  ،

و هم چنین 7 ماهگی دختر عزیزم، لوسی ، 

یه جمله میخوام به خودم بگم:

سارا، 

زندگی خودت رو ، خودت انتخاب کن، و دنبال  رویاهات برو

و هیچ وقت نا امید نشو،  دست از تلاش بر ندار، و بدون 

که هیچ جایگاه قشنگی ، یه راحتی به دست نمیاد..

خودت رو برای روزهای سخت آماده کن..

 و همیشه با خدا حرف بزن.. هر روز صبح ، با یه صبح بخیر 

و یه تشکر ، بهش بگو، که همیشه کنارت باشه...

 

-همیشه ، توی هر ماه که لوسی بزرگتر میشه ،

یه عکس هم از بچگی هاش میاد تو ذهنم..

عکس های روز پنجشنبه ، بجز یکی که

مال یک ماهگیش ه ...

z08606_IMG_1218.jpg

 

z8408_IMG_4744.jpg

t511766_IMG_4775.jpg

n44962_IMG_4888.jpg

 امروز یعنی 14دسامبر، روز تولد نویده..

2 سال ه شد... کامیار میگه خیلی  شیطون ه 

تولدت مبارک پسر نازنین، که با اومدنت به این دنیا

زندگی زیباتر شد...

b062682_10294236_10101357798198649_1277140817392714158_n.jpg

 بعدا اضافه گردید:

امروز همزمان با تولد نوید ، تولد خاله جوون هم بود.

گفتم یه عکس از قدیما بذارم.

البته ، خاله ی همسری ه .. اون اقا پسر کوچولوه که وسط

دسته گل هاست، همسر من ه ...همون پیرهن سفیده

e127575_IMG_4931.jpg

h12109_erffp0is52nwoabfmo3.jpeg

بمونه یادگاری  از خواهری گلم، غزللللللللللللل  

ممنونمممممممممممم   

I love you sweet heart

 



تاريخ : 2014/12/14 | 0:26 AM | نویسنده : ٍٍٍٍٍٍٍِِِِِِسارا |

مانکن زیبای من!!!!!!

نمی دونم چرا یه چند وقتیه  ،کامیار هر وقت میخواد با من حرف 

بزنه، حرفش و با این جمله شروع می کنه:

سلام مانکن زیبای من...!!!!!

یعنی  با خودش داره چه فکری می کنه...

الان فکر کرده من با 6 جلسه باشگاه رفتن ،

 الان مانکن شدممممم...

یا شاید هم داره من و با خانوم های سیاه پوست

گنده ی اونجا مقایسه می کنه

البته شاید هم داره بهم انرژی و انگیزه میده برای مانکن شدن..

اما به جوون تنها بچه م  ، یعنی لوسی ،

از دیشب استرس گرفتم..

23دسامبر داره میاد.. به سلامتی

حالا من تا 23 دسامبر ، چه طور یه مانکن تحویلش بدم

من قربون اون ابراز علاقه ی شما بشم... اما اخه 

به چه قیمتی .....  میگم یعنی امشب هم برم باشگاه؟؟؟؟؟



تاريخ : 2014/12/10 | 7:6 AM | نویسنده : ٍٍٍٍٍٍٍِِِِِِسارا |

بعد از باشگاه..

باشگاهی که میرم،  سر کوچه مون ه ، واسه همین

دیگه ماشین نمی برم.. موقع برگشتن، سر کوچه ایی که انتهاش ، 

خونه ی ماست..یه چندتا گربه ی کوشولو دیدم، 

خیلی کوچیک بودن... اندازه یه مشت،

حالا یه خورده بزرگ تر...

تا بهشون نزدیک شدم، رفتن زیر ماشین قایم شدن..

اما همش من و یواشکی نگاه می کردن..

کلی باهاشون حرف زدمو گفتم بیاید بریم خونه ی ما ... 

3 تا بودن..تا میخواستم بگیرمشون در می رفتن... 

تا اینکه دیدم یکی شون که خیلی هم از بقیه 

خوش رنگ تره، این قدر ناز اون طرف خوابیده..

رفتم و بهش نزدیک شدم..

جالب بود که اصلا تکون نمی خورد... حتی بهش دست زدم..

اما باز تکون نخورد... خیلی ناز بود، اما یهو شوکه شدم...

مث اینکه تازه مرده بود... مطمئن بودم از گشنگی مرده..

اون 3 تای دیگه هم یه جوری مظلومانه نگام می کردن...

خیلی صحنه ی بدی بود.

با خودم گفتم اینا که با من نمیان، پس بهتره برم

یه چیزی براشون تهیه کنم.

جالب بود که از همون جایی که  ایستاده بودن تکون نمی خوردن، 

انگار که مامانشون بهشون گفته باشه، همین جا بمونید..

خلاصه مسیرمو عوض کردم و رفتم به سمت

کوچه پایینی که براشون ساندویچ کالباس بخرم.. 

که دیدم اون طرف ، توی یه خیابون دیگه  ،

یه گربه ی بزرگ، یه خورده غذا تو دهنش ه و داره میره سمت

همون کوچه ی ما...

تعقیبش کردم ، یواشکی... دیدم داره میره سمت

بچه گربه ها...مادرشون بود، تا دیدنش  ،

هر 3 تا از زیر ماشین ، دویدن به سمش..

اونم همون یه ذره غذا رو داد بهشون...

اونا هم توی خوردن غذا داشتن از هم سبقت می گرفتن ... 

گرچه همش یه خورده غذا بود..

و مادشون دوباره رفت... رفت دنبال غذا...

چه قدر دلم سوخت... چه قدر ناراحت شدم... و مادر ، 

فقط مادره که هیچ وقت بچه هاش و تنها نمی ذاره...

دوباره رفتم به سمت همون جایی که قرار بود برم،

 یه ساندویچ کالباس خریدم و برگشتم پیش کوچولوها...

 تا من و دیدن این بار اومدن سمت م ..

انگار بوی کالباس بهشون خورده بود...

ساندویچ و تیکه تیکه کردم و براشون گذاشتم کنار خیابون...

 یکی یکی می اومدن و سهمشون و بر میداشتن 

و میخوردن و من همین جور نگاشون می کردم...

و قلبم داشت می خندید ، و لذت می بردم...

یه لذت بی نهایت قشنگ ، وقتی می دیدم،

 با اون دهن کوچولوشون و بااون دستای 

ناز ،دارن ساندویچ رو می خورن....

 

z56185_DSC00479.jpg

800659_DSC00444.jpg

این کوچولو، مال یکی از دوستای آقای همسر ه

تو فکرم ، داشتم اون 3 تا رو با این مقایسه می کردم و ....



تاريخ : 2014/12/9 | 8:21 AM | نویسنده : ٍٍٍٍٍٍٍِِِِِِسارا |
        مطالب قدیمی‌تر >>


.: Weblog Themes By SlideTheme :.