زمستون سبز در آمریکا

ای کاش هرگز نرسیم به آن قله ای که روزی همان قله پرتگاه ما باشد

زمستون سبز در آمریکا

ٍٍٍٍٍٍٍِِِِِِسارا
زمستون سبز در آمریکا ای کاش هرگز نرسیم به آن قله ای که روزی همان قله پرتگاه ما باشد

روزمرگی ها

مامان و بابایی شوشو ، با خدمتکارشون رفتند مسافرت... 

چهارشنبه شب هم کامیار از طریق برادرش بلیط ش و میخره و 20 نوامبر داره میره.

بر خلاف روزهای پر از استرس و شلوغ  تابستون و مهر ، که همش نگران فرم ها و 

تکمیل اطلاعات و تماس به این و اون بودیم، الان دیگه سرمون خیلی خلوت تره

 و دلمون یه مسافرت میخواد... 

تمام فرم ها و مدارکی که مربوط به ازدواج و مهاجرت من میشد 

ترجمه و تکمیل شده، تنها مشکل مون انتقال پول به حساب شوشو توی امریکاست ، 

که حساب شو به دلایل امنیتی مسدود کردن، که خودش میگه این کارشون به نفع 

من بوده ....

فقط می مونه دادن مدارک کامل شده به USSIC 

و وقتی مدارک تحویل داده شد، باید منتظر جواب و کدی باشیم که اونها برای

گرفتن وقت از سفارت در اختیارمون خواهند گذاشت ، 

و این کار تقریبا یک ماه طول میکشه...

و من نمی دونم الان چه حسی دارم.... فقط دارم فکر می کنم که بهترین تصمیم 

همین بوده...با وجود تمام امکانات و شرایط خوب زندگی که همین جا و

در کنار خانواده ام دارم

 همه چیز و برای زندگی کردن توی جایی که همیشه نگاهم به سمتش بوده 

از دست میدم ... تبدیل پول و سرمایه ایی که با زحمت جمع شده

و تبدیلش به دلاری که ارزشش خیلی خیلی بیشتر از پول ماست، یکم

جرات میخواد ...

و ما نه با دلی خیلی خوش ، اما با یه اراده ی قوی ، داریم با مشکلات می جنگیم ...

j691242_DSC00325.jpg

نمایی از شهر زیبای شیکاگو



تاريخ : جمعه نهم آبان 1393 | 10:6 | نویسنده : ٍٍٍٍٍٍٍِِِِِِسارا |

گوگولی جوونم

 

 

x88910_10559713_731306516933709_7215087386787910652_n.jpg

به مناسبت ورود بهترین برادر شوهر دنیا ، به ایران...

این عکس حدودا مال 40 ساله پیشه...

این آقا پسر تپل و مپل حالا واسه خودش آقای دکتری شده

و البته الان اصلا هم تپل نیست... قرار 9 نوامبر بیاد تهران...

 اون قدر از همین الان خوشحالم که حد نداره

من به جز مادر شوهر و  پدر شوهر ، فقط همین یه برادر شوهر رو دارم ... 

عاشقتم  آقا کوچولو...  (البته ایشون یه 13 سالی از من بزرگتر هستن دیگه الان )



تاريخ : سه شنبه ششم آبان 1393 | 1:22 | نویسنده : ٍٍٍٍٍٍٍِِِِِِسارا |

19نوامبر......شاید بره

قراره اون زودتر از من بره ، فعلا  در همین حد... کامل تر خواهم نوشت...

p344200_Slide04.jpg

همسری در حال استراحت ... 



تاريخ : یکشنبه چهارم آبان 1393 | 21:12 | نویسنده : ٍٍٍٍٍٍٍِِِِِِسارا |

ساکن طبقه وسط

تقریبا 9 سالی میشه که شهاب حسینی رو می شناسم ، از همون زمانی

که توی برنامه "اکسیژن" مجری بود و همیشه با این جمله برنامه رو تموم میکرد:

اکسیژن ناب جوونی ، گوارای وجودتون...

و حالا اولین تجربه ی کارگردانی شو با فیلم ساکن طبقه ی وسط شروع کرده 

که البته توی این فیلم در چهره های مختلفی ایفای نقش کرده 

که هرگز نمی شه از بازی خوب این بازیگر توانا و قدرتمند و محبوب چشم پوشی کرد 

توی این فیلم ، توی 2 تا سکانس  پسر و همسرش هم حضور دارن

که برام جالب بود...

اما از همه ی اینها گذشته، با تمام علاقه ایی که به شهاب حسینی دارم 

این فیلمی که امروز دیدم ، اصلا اون چیزی نبود که فکرش و می کردم 

و اون قدر شخصیت توی فیلم دچار سر گشتگی و حیران بود که ما هم

دچار سر گشتگی شدیم 

آخرش هم واقعا دارم میگم  نفهمیدیم چی شد!!!!!

به هر حال من این فیلم رو به خاطر بازی و کارگردانی شهاب حسینی انتخاب کرده بودم 

اما حسابی جلوی شوشو که اصلا شهاب حسینی رو نمی شناخت ، شرمنده شدم

همش می گفت : شهاب حسینی این بود؟؟؟؟!!!!!

دیگه آخرش میخواستم به دروغ بگم: نه این نیست

البته شاید نظر شما مث من نباشه ، دیدن یک بارش ضرر نداره



تاريخ : سه شنبه بیست و نهم مهر 1393 | 19:17 | نویسنده : ٍٍٍٍٍٍٍِِِِِِسارا |

از 20روزگی تا 5ماهگی لوسی:)

l31167_DSCF4217.jpg

وقتی تازه به خانواده ی ما اضافه شد این شکلی و این قدی بود

e547284_DSCF4219.jpg

خیلی هم خجالتی بود ، برعکس الانش...

e46789_DSCF4222.jpg

این اولین و محبوب ترین عروسکش ه

t70948_DSCF5044.jpg

توی این عکس تقریبا دو ماه اس

b144910_DSCF5435.jpg

و اینجا 5ماهش شده

یکی از بهتریت اتفاقای زندگیمون حضور تو بوده عشق من



تاريخ : یکشنبه بیست و هفتم مهر 1393 | 18:50 | نویسنده : ٍٍٍٍٍٍٍِِِِِِسارا |

از استانبول...

قسمت اروپایی استانبول واقعا عوض شده و هر روز زیباتر و امن تر از قبل ه... جایی هم که ما بودیم  منظره و موقعیت فوق العاده ایی داشت

n370148_DSCF4245.jpg

خیابونی که ما توش بودیم 

m36519_DSCF4274.jpg

یکی از جاهای نزدیک هتل که واقعا آرامش بخش بود

b20804_DSCF4303.jpg

خیابونی که از بازار احمد پاشا میخورد به یه هتل رستوران زیبا بنام اسکای کامر

122447_DSCF4305.jpg

یه قسمت از بالکن اسکای کامر

z09429_DSCF4441.jpg

منظره ی بیرون از داخل کشتی 

p58437_DSCF4515.jpg

p709530_DSCF4731.jpg

جای همتون خالی 

این شهر واقعا دیدن داره



تاريخ : یکشنبه بیست و هفتم مهر 1393 | 18:39 | نویسنده : ٍٍٍٍٍٍٍِِِِِِسارا |

سفر، نور-رویان و اطراف

به قول کامیار آخرین عکس ها از ایران 

چند تا عکس از سفر هفته ی پیش م به نور- رویان

s45594_DSCF5482.jpg

اول پارک جنگلی نور

y030745_DSCF5510.jpg

w587546_DSCF5532.jpg

نمای زیبای دریا  از توی ویلا

 

t465699_DSCF5534.jpg

اول جاده ی فوق العاده زیبای دو هزار

k27019_DSCF5568.jpg

دوهزار  زیبا

i84226_DSCF5578.jpg

دو هزار

j910860_DSCF5581.jpg

دوهزار 

جای همتون خالی ...خیلی خوش گذشت



تاريخ : یکشنبه بیست و هفتم مهر 1393 | 8:30 | نویسنده : ٍٍٍٍٍٍٍِِِِِِسارا |

5ماهگی دخترم

 نگاهش چون خوابش میاد اینجوریه  ، وگرنه شیطنت از چشماش می باره 



تاريخ : جمعه بیست و پنجم مهر 1393 | 21:37 | نویسنده : ٍٍٍٍٍٍٍِِِِِِسارا |

به دلت بسپار...


بـــاور کن 
آن قدر ها هم سخت نیست 
فهمیدن اینکه بعضی ها می آیند که 
نماننــد 
نباشند 
نبیـننـد 
و تــو اگر تمامی ِدنیا را هم حتی به پایشان بریزی 
آنها تمامی ِبهانه های دنیا را جمع می کنند تا 
از بین آنها بهانه ای پیدا کنند که بــــروند 
دور شـــوند 
که نـــمانند اصلا
پس به دلت بسپار وقتی از خستگی هایِ روزگار 
پناه بردی به هر کسی 
لااقل خوب فکر کن ببین از سر علاقه آمده یا از سر ِ ... !!! 
تا دنیایت پر نشود از دوست داشتن هایِ پر بغض 
که دمار از روزگارت درآورد



تاريخ : جمعه هجدهم مهر 1393 | 19:4 | نویسنده : ٍٍٍٍٍٍٍِِِِِِسارا |

7 ماه گذشت.. تا 6 روزه دیگه

به زودی  زندگی مشترکم 7 ماهه میشه و الان دارم  یه نگاهی به این 7 ماه میندازم

و مهم ترین دستاورد این چند ماه رو توی تصمیمی که گرفتیم می بینم ،

و اونم تصمیم مهاجرت ه

دیشب با شوشو رفتیم منزل یکی از همکاران قدیمی من... مرد فوق العاده نازنینی بود 

نسبت به 3 سال قبل خیلی جوون تر و جذاب تر به نظر میرسید

جالب اینه که اقای شوهری ، می دونستن که ایشون یه زمانی خواستگار من بوده

با این حال کلی از طرف خوشش اومد ، و وقتی رسیدیم خونه

تازه ازم تشکر کرد بابت دوست جدیدی که بهش معرفی کردم ....

ما ایجوری هستیم دیگه ، دوستامونم مث خودمون دوست داشتنی هستن

دلم می خواست یه وبلاگ جدید باز کنم و البته توش خیلی

فعال تر باشم به جای اینکه خاطرات مو

جای دیگه ایی ثبت کنم بیام و تو ویلاگ جدید بنویسم......

راستش این وبلاگ، من یاد افکار پریشون 

و آدم ها و احساساتی میندازه که دیگه نمی خوام بهشون فکر کنم 

و  ای کاش این کار همزمان با شروع زندگی مشترکم، انجام میشد 

اما هنوز دیر نشده و یه شروع دیگه در پیش دارم

شاید اون روز خیلی زود بیاد و شروع جدیدمو با یه خونه ی جدید جشن بگیرم و    ..........



تاريخ : دوشنبه چهاردهم مهر 1393 | 11:29 | نویسنده : ٍٍٍٍٍٍٍِِِِِِسارا |
        مطالب قدیمی‌تر >>


.: Weblog Themes By SlideTheme :.