زمستون سبز در آمریکا

بــه نــام خـــدایے که دغدغــه ے از دســــت دادنــش را نــــداریـــم..

زمستون سبز در آمریکا

ٍٍٍٍٍٍٍِِِِِِسارا
زمستون سبز در آمریکا بــه نــام خـــدایے که دغدغــه ے از دســــت دادنــش را نــــداریـــم..

3

 

تو مهربان ترین زخم هایم بودی ..

و عمیق ترین شان ...و عزیز ترین شان..

دوستت دارم ای دردناک عشق زیبای من..

 

دارم دنبال مدارک لازم برای بردن سگ از ایران به آمریکا می گردم،

تا الان فهمیدم که برای این کشور، مدارکی که لازمه فقط واکسیناسیون

 و مدارک پزشکی ه و تازه قرنطینه هم ندران

اما برای اروپا مث اینکه علاوه بر قرنطینه مدارک زیر رو هم باید داشته باشی

تیتر هاری ، مایکرو چیپ، گواهی سلامت و مجوز خروج.

یه فکری به سرم زده که اگه عملی بشه که امیدوارم بشه،

شاید لوسی زودتر بره.خدایا میشه کمک م کنی ...

خواهش می کنم،  می دونی که چه قدر بهش دل بستم..

برای سالگرد ازدواجمون دلم یه سفر خارجی میخواست ،

تایلند مد نظرم بود، اما شرایط حالی مادرشوهرم اصلا روبراه نیست 

،و خبر بدترش اینه که پدر شوهرم، با اون سن و سال و

حال نه چندان خوبش داره دوم عید میره آفریقا!!!!! تا هیجدهم...

بله ، ایشون همچین آدم خانواده دوستی هستن...

 و اصلا هم به این فکر نکردن که شاید من و همسرم ،

آخرین عیدمون توی ایران باشه(که ایشالله باشه و بریم و راحت بشیم) 

 ،و اصلا به این فکر نکردن

که شاید ما هم برای خودمون برنامه ایی داشته باشیم و

آرزوی و خیالی و....

ناراحتی من و درک نمی کنید ، چون از وضعیت مادر همسر کاملا

بی خبر هستید ،

عید و هر کی کناره خانواده ش ه ، خدمتکارمون هم شاید بره شهرشون،

یعنی حق داره که بخواد عید و در کناره عزیزانش باشه ،

مادر همسر هم اصلابه هیچ عنوان جز خوردن وعده های غذایی ،

 کاری از دستش بر نمیاد و ما کل عید رو خونه هستیم ،

و حتی بعد از عید رو ... از این وضعیت به شدت حالم بده

و می دونم که سال جدید رو باچه حال و روزی شروع خواهیم کرد،

 حتی همسر هم از این بابت به شدت ناراحته ، واسه

همین ه که اصلا دلمون نمیخواد بریم تهران، و اصلا  همسرم،

دلش نمیخواد با پدرش روبرو بشه... 

توی این اوضاع، شاید تا قبل از عید هم مادر همسر،

یه چند روزی توی بیمارستان بستری بشه و خب ،من تنها گزینه 

برای همراهیش هستم ، ای کاش در موارد دیگه هم گزینه ی اول بودم ...

و همه نگاهشون به من بود..

پس ، فعلا خودمو دارم با انتخاب کردن یه کادوی مناسب برای

سالگرد ازدواج و یه ناهار بیرون ،دلداری میدم و به امید روزهای قشنگ

هر شب  ،سر بر بالش نرم و گاهی لک دار از نم شدن چشمهام 

توی خواب میذارم..

نمی شه از مشکلات زندگی فرار کرد و هیچ کس هم توی دنیا نیست

که در حد توان خودش درد ی نداشته باشه ، اما سخت تر میشه

 وقتی علاوه بر مشکلات خودت ،مشکلات آدمهای دیگه هم بهش

اضافه بشه،

من توی این یک سال ، اندازه ی یه خانوم 40 ساله ،

حرف شنیدم و غضه خوردم و البته که بزرگتر شدم..

خدایا  ،ای تنها امیدم، خودت شاهد همه چیز هستی  ،

برای زندگیم می جنگم و دارم صبوری می کنم ،

من و نا امید نکن از خودت.



تاريخ : 2015/2/22 | 2:38 AM | نویسنده : ٍٍٍٍٍٍٍِِِِِِسارا |

قصه عاشقانه

دیگر نمی توانم پنهانت کنم...

از درخشش نوشته هایم می فهمند، برای تو می نویسم

 



تاريخ : 2015/2/19 | 3:34 PM | نویسنده : ٍٍٍٍٍٍٍِِِِِِسارا |

تقدیم به خواهر عزیزی که دوره از من

در زمانی که وفا
قصه ی برف به تابستان است
و صداقت گل نایابی ست
به چه کس باید گفت ..
با تو انسانم و خوشبخت ترین ..
دکتر علی شریعتی

یه حسی به این شهر پیدا کردم، انگار یه گمشده دارم اونجا،

یه روز پیدات می کنم نیمه ی من.

 

 

 

k56819_10991204_10152756612777695_1684389457453273026_n.jpg

 

دل خوشم با غزلی تازه، همینم کافی است

تو مرا باز رساندی به یقینم، کافیست 

قانعم، بیشتر از این چه بخواهم از تو 

گاه گاهی که کنارت بنشینم، کافیست 

گله ای نیست، من و فاصله ها همزادیم 

گاهی از دور تو را خوب ببینم، کافیست 

من همین قدر که با حال و هوایت-گهگاه- 

برگی از باغچه ی شعر بچینم، کافیست 

فکر کردن به تو یعنی غزلی شورانگیز 

که همین شوق مرا، خوبترینم! کافیست

 



تاريخ : 2015/2/17 | 9:41 PM | نویسنده : ٍٍٍٍٍٍٍِِِِِِسارا |

2

مسافرت طولانی شده و انگار فعلا هم قصد برگشت نداریم.

دارم برای سالگرد ازدواجمون ، دنبال یه تور می گردم ، یه جایی 

بود که دوست داشتم ببینمش ، شاید دیگه فرصت نشه ، 

دارم خودم و یه جورایی فریب می دم و همه چیز خیلی زیبا ، جلوه می کنه.

چه بخوایم و چه نخوایم ،آدم های توی این دنیا زندگی می کنن ، که 

افکار و عقایدشون با ما فرق داره ، و ما نمی تونیم ، قضاوتشون کنیم 

و یا اینکه افکار خودمون رو درست و اونا رو غلط بدونیم ..

زندگی هر کس بنا به شرایطی که توش بوده ، متفاوت از هر کس 

دیگه ای ، با ما فرق می کنه.

الان شرایط خوبی ندارم تا بیشتر از این به این موضوع  ،بپردازم، اما 

میخواستم ازتون یه خواهشی کنم،  دوستای عزیز و مهربون، اگه 

از دیدن و یا شنیدن حرفا و عکسای من ، ناراحت می شید ، و یا افکار و 

عقایدی دارید که با من متفاوت ه ، لطفا، نه خودتون رو ناراحت کنید و نه 

من رو. من با یه اصولی زندگی می کنم، که بنا به شرایط زندگیم، بهشون 

پایبندم، و به همین سبک عادت کردم و سالهاست که مخم درگیر همین 

اصوله..

من عوض شدنی نیستم در مورد اصولی که قبولشون کردم.

برای نمونه یکی ش داشتن سگ ه .. می دونم که خیلی از شماها

از این موضوع استقبال نمی کنید ، می خواستم ازتون خواهش کنم

درباره ی  این موضوع که یکی از تنها دلخوشی های من ،

توی زندگیمه، صحبتی با من نکنید.از همتون ممنونم.

روز ولنتاین ، یه تاپ صورتی براش خریدم و موهاش و با کش 

بستم، خیلی خیلی با مزه شده بود.

r02784_DSCF6713.jpg

این عروسک رو هم برای اون خریدم، فروشنده وقتی فهمید برای سگم 

می خوام ، بهم نصف قیمت فروختش ،چون خودش هم 3 تا هاپو داشت.

y211065_DSCF6733.jpg

دسته گلی که هدیه شد به من.

o03540_DSCF6735.jpg

رفته بودیم ، کنار ساحل و قدم می زدیم، این اردک ها از ترس لوسی 

دل و زدن به دریا.

r104683_DSCF6684.jpgامروز برای ناهار ، جایی رفتیم که یه استخر بزرگ داشت، کنار یه برکه ی 

زیبا، توی استخرش این دوتا اردک زیبا بودن، خب ، منم که عاشق حیوونام.

عکس این اردک  ،توی آب و می بینید، چه قدر زیباست...

x999228_DSCF6743.jpg

 

p2705_DSCF6745.jpg

امیدوارم ، این روزهای آخر سال و به خوشی به پایان برسونید و

شنبه ی عاشقانه ی رو گذرونده باشید. روزهاتون پر از خاطرات زیبا.

 

 

 



تاريخ : 2015/2/16 | 9:55 AM | نویسنده : ٍٍٍٍٍٍٍِِِِِِسارا |

1

زیر و رو کردن خاطرات گذشته و یادآوری خوب های دوست داشتنی 

، فقط یه حس دل گیر بهم میده و منو یاد روزهای خسته کننده و 

تکراری ه این زندگی نه چندان زیبا می ندازه..

حتی اگه فاتح تمام تجربه های دیگران هم باشی، باز انگار ، چیزه 

مبهمی توی این دنیا وجود داره که باید کشف بشه ..

به آینده ایی فکر می کنم که داره کم کم معناش و از دست میده برام.

یه جورایی ، دارم دچار بی تفاوتی میشم..

مگر نه اینه که همیشه گفتن و شنیدیم ، آدم ها با امید زنده ان، با 

آرزوها و اهدافشون.....

همیشه  ،قبل از سال تحویل، تند و تند ، آرزوهام رو روی کاغذ، 

می نوشتم و توی همون لحظه ی دوست داشتنی سال نو، 

دوباره ، با تمام وجود، از ته دل می خوندمشون ، به امید برآورده شدن..

هر سال که گذشت ، این لیست کوتاه تر و کم تر شد، و امسال...

غرق شدم توی دنیای تصورات، اما هیچ....

امسال متفاوت تر از همیشه  ،شاید آرزو کنم که سفر کنم ، به سرزمین

دور،    و تجربه کنم ، تمام تفاوت ها رو ، آدم ها رو و........

و فقط سفر کنم ، و عادت کنم ، به نبودن ها و نداشتن ها..

و عادت کنم ، به زندگی در سکوت و تنهایی ..

و عادت کنم  ،به دلخوشی های کوچک...

و عادت کنم به آزادی و داشتن ه یک زندگی بدون مرز...

این روزها ، از خواص زندگی ، به دل تنگی دچار شدم ..

و چه فشار سنگینی ، بر قلبم وارد شده..

راستی ،   طعم یک زندگی به ظاهر عاشقانه ، چگونه طعمی است؟

 



تاريخ : 2015/2/13 | 3:35 PM | نویسنده : ٍٍٍٍٍٍٍِِِِِِسارا |

دنیا ، همه هیچ..

دنیا ، همه هیچ و اهل دنیا همه هیچ

ای هیچ، برای هیچ بر هیچ مپیچ

دانی که پس از عمر ، چه ماند باقی؟

مهر است و محبت است و باقی ، همه هیچ

مولانا

 

گاهی ، قلب چیزی رو می بینه ، که چشم ها قادر به دیدنش 

نیستن،  مثل حس خوشبختی ، مثل حس عاشقی ..

خوشبختی  ،فقط به قلب و اندیشه ی آدم ها بستگی داره.

یعنی : 

باور محال نبودن اتفاقات قشنگ زندگی ،

و خوش بین بودن ، به روزهایی که انتظار رسیدنش رو می کشی.

گاهی بخشیدن یه دشمن ، آسون تر از بخشیدن ه یه دوست ه ، 

با یه تصمیم جدید، این کار سخت رو انجام بدیم و ببخشیم، تا رها

بشیم...

بیاید، از امروز ، علاوه بر اتفاقات کوچیک و بزرگ زندگی ، به اتفاقات

متوسط هم توجه کنیم.

یه جوره دیگه نگاه کنیم و متفاوت فکر کنیم.

زندگی یعنی همین... یعنی تغییر...

بی هیچ بهونه ایی ، زندگی رو دوست داشته باشیم.

v902602_enigma_inspiration_1.jpg



تاريخ : 2015/2/1 | 10:4 AM | نویسنده : ٍٍٍٍٍٍٍِِِِِِسارا |

i'm ok

خواهری های  نازم ، دوستای خوشگلم، مهربونای من،

از همه تون ممنونم.

ازتون اسم نمی برم، چون می ترسم  یکی از قلم بیفته ،

اما از صمیم قلبم عاشق تک تک تون هستم،

 پیام هاتون دنیای انرژی بود برام.

الان 4 روزه که از عملم می گذره ، کبودی دارم هنوز ،

روی پلک هام و زیر چشمم.اما درد ندارم.. دارو مصرف می کنم

 و به لطف دعاهای شما ، حالم خوبه .

از خدا میخوام ، همیشه همراهتون باشه.

بچه ها، کم کم داره بوی عید میاد..

الان دارن توی کوچه مون اهنگ می زنن..

از همینا که اهنگ های نوروزی می زنن... رفتم تو حال و هوای عید.

به همتون خوش بگذره ..

بعد از اینکه از اتاق عمل اومدم:

w172333_DSCF6584.jpg



تاريخ : 2015/1/26 | 1:30 AM | نویسنده : ٍٍٍٍٍٍٍِِِِِِسارا |

pic

به امید خدا ، پنج شنبه میرم برای عمل.

برام دعا کنید با اون قلب های مهربونتون.

شاید تا یه مدت نباشم ، بعد از عمل هم احتمالا میریم 

مسافرت.

امتحان فاینال ترم جدید هم همین شنبه تموم شد و 

نمره ی خوبی آوردم ، اما برای این ترم نمی تونم ثبت نام کنم ، 

نه به خاطر عمل ، چون نیستم تهران.

قبل از رفتن  ،قول داده بودم از شهر زیبای پاریس ، عکس بذارم.

عکاس جوون، یه سالی که با دوچرخه پاریس گردی می کرد،

این عکس ها رو گرفته ، خیلی زیاد بودن،من چند تا ش و انتخاب کردم.

امیدوارم ، توی این مدت ، همگی روزهای خوبی داشته باشید و با 

قلبی شاد ، همگی بریم به استقبال بهاری که 8 هفته بیشتر 

به اومدنش نمونده .

q70007_DSC00078.jpg

 

u137981_DSC00106.jpg

k65541_DSC00383.jpg

l066714_DSC00484.jpg

e19649_06130001.jpg

x353736_DSC00005yg_15.jpg

s46771_DSC00009hf_42.jpg

a982493_DSC00049.jpg

s497646_DSC00053.jpg

i233059_DSC00056.jpg

c610449_DSC00068jj_27.jpg

g48830_DSC01110.jpg

مراقب خودتون باشید ، دوستتون دارم



تاريخ : 2015/1/20 | 11:43 AM | نویسنده : ٍٍٍٍٍٍٍِِِِِِسارا |

سلام

سلام به همه ی عشقای خودم ، همتون و میگم ..

تمام زندگیم شدین  ، اون دوستایی که وبلاگ دارن که اصلا بدجوری

به هم گره خوردیم و گاهی کامنت هایی که برای هم می فرستیم ، 

مث چت ه و توی یه دقیقه ، می بینی چند تا کامنت رد و بدل شده..

کلی با هم حرف می زنیم و از زندگی و دردها ی مشترک و خوشی ها

میگیم و کلی خاطره ، خلاصه...

این هفته، بر عکس هفته ی پیش، که کلی خوش گذشت ، و کلی کارا

کردیم، دچار بحران روحی ، شده بودم 

البته هنوز هم تموم نشده

از دیروز، همین طوری ، بیخودکی گریه می کنم و آه و ناله دارم..

واقعا نمی دونستم ، دیروز چی کار کنم ،   تا حالم بهتر بشه

خلاصه ، خیلی بد بودم و کامیار رو هم مث خودم ، دچار بحران کردم 

و دیشب با سر درد خوابید طفلکی ..

اما هفته ی پیش ، سه شنبه دعوت بودیم ، خونه ی محسن اینا.

من و کامیار ، برای شام..

خیلی زود رفتیم و حدود 5:30اونجا بودیم ، با یک عدد لپ تاپ که حاوی 

عکس های یک عمر ،همسر بود

قبل از اون هم  ،صبح ش، باشگاه بودم و بعد از باشگاه ، رفتیم 

سینما و بعد هم منزل آقای محسن.

فیلم، آنچه مردان درباره زنان نمی دانن رو دیدیم..

برای من و همسر که خیلی خنده دار بود، چون  از این گیر های 

که همسر دوم آقای شریفی نیا  ،بهش میاد، منم گاهی به همسر 

می دادم ، 

ارزش یه بار دیدن و داره ، فیلم در ژانر کمدی بود و ما فقط

می خواستیم بخندیم ، زیاد داستانش برامون مهم نبود..

چهارشنبه  ،ساعت 2:30 ، وقت دکتر داشتم ، برای معاینه ی 

بینی بیچاره...

و خیلی رضایت بخش بود. همسر ی که اون روز داشت جا میزد

و اگه یه خورده ، شل می کردم ، دیگه عمل کنسل می شد..

اما بالاخره  ،روز ه عمل فاینال شد، حالا اعلام می کنم چه روزی 

خوشگلای من 

 

ویکند هم  ،با بچه های قدیمی مدرسه ی فرانسوی سن لوئی 

بودیم، همسر من ، از 5سالگی میرفت سن لوئی، و با این آقایون ، 

از همون موقع ها ، دوست بودن .. خاطراتشون واقعا شنیدنی بود.

این اولین حضور من ، توی این جمع بود ، و کامیار ، آخرین مجرد ه 

این گروه بود، و همه مشتاق ه دیدن همسر ایشون بودن ، که 

حالا  ،آش دهن سوزی هم نبودیماااا...

یه نکته ، اینکه ، من جوون ترین خانوم این جمع بودم و بعد از من ، 

کتی جوون بود که 33 سالش بود، بقیه همه خیلی سن شون بالا 

بود..

توی این جمع ، چند تا خانواده بودن ،که تا همین چند سال ه پیش 

آمریکا زندگی می کردن و حتی بچه های کوچیکشون ، همگی 

سیتی زن بودن ، اما به خاطر سن کمشون ، پدر و مادرهاشون 

تصمیم گرفته بودم بچه ها ، توی ایران درس بخونن و با فرهنگ 

ایرانی بزرگ بشن و زبان مادری شون و فراموش نکن..

برای من که خیلی جالب بود..

دوره همی ما ، توی سالن اجتماعات یه مجتمع بزرگ برگزار شد،

یه سالن نسبتا زیبا ، با طرح های سنتی و شومینه و یه حیاط بزرگ

کنارش،  گفتم شومینه ، آخه چسبیده بودم بهش تا آخر مراسم.

بساط کباب رو هم آقایون ، توی حیاط به پا کردن.

از ظهر حدود 1 تا شب ساعت 11:30 اونجا بودم ، هم برای ناهار 

و هم شام، که سلف سرویس بود..

و  شامل کلی خوراکی های خوشمزه و انواع شیرینی و میوه و دسر

و ... بود.

جمع خیلی صمیمی بودن ، و اونجا رقصیدیم و بازی کردیم و البته 

مشاعره (خیلی جالب بود این مشاعره شون  ،چون بچه هایی داشتند 

با هم رقابت می کردن که تازه چند سال ه که ایران زندگی می کنن،

و از اینکه این همه شعر حفظ بودن و اونم شعر هایی  که بعضی از 

ما بزرگتر ها برای اولین بار می شنیدیم ، برای همه عجیب بود)

خلاصه اینکه ، برعکس استرسی که از روز قبل برای حضور ، توی 

این جمع داشتم ، به من خیلی خوش گذشت  ،و رفتار همه 

خیلی محترمانه و صمیمانه بود ، یکی از نگرانی هام این بود که ، 

نکنه حالا همه بخوان توی این دوره همی  ،با هم فرانسه صحبت کنن 

به خاطر اینکه زبان دوم همشون  ،فرانسه بوده ، چون من اون وقت 

هیچی نمی فهمیدم و ......  اما اون قدر این ادم ها ، ساده و مهربون 

بودن که باورتون نمی شد، همشون یه زمانی ، اروپا و کانادا و آمریکا 

زندگی می کردن.

خلاصه اینکه به من ، خیلی خوش گذشت ..

(اما این هفته تلافی شد و حالم خیلی بد بود..)

خدایا ، کمک کن از خیالات و تصورات پوچ ، بیام بیرون و به زندگیم 

آرامش و به خودم صبر بده.

خدای قادر و مهربون  ،نذار دیگه  هیچ وقت ، روزی رو مث دیروز، 

تجربه کنیم...

خدای خوبم  ،دوستت دارم ، توی سختی ها  ، بیشتر دوستت دارم.

 

رهای عزیزم ، خواهری گلم ، بابت پر کشیدن خاله ی عزیزت ، به همون 

جایی که یه روز ، منزلگاه همه ی ماست، بهت تسلیت میگم و برات ،

صبر طلب می کنم از خدای خوبم.

روحشون شاد.

این دو تا عکس هم از روز دور همی 

بساط کباب ه توی حیاط ، و یه نما از سالنی که گفتم.

u20695_DSCF6535.jpg

 

c84775_DSCF6544.jpg



تاريخ : 2015/1/14 | 8:44 AM | نویسنده : ٍٍٍٍٍٍٍِِِِِِسارا |

آنچه گذشت..

قرار بود پنجشنبه ساعت 3 فرودگاه باشیم،(من و محسن)

یکی از دوستان خانوادگی مون ه ، شب خونه ی محسن اینا بودم.

کلی خندیدم و حرف زدیم و حتی ورزش کردیم..

نمی دونستم وقتی می بینمش ، آیا بغض خواهم داشت یا نه ..

مث تمام روزهایی که نبود و همیشه جای خالی ش و احساس 

می کردم...  اما همه چیز خیلی عادی بود و اون بیشتر دچار احساسات 

شده بود و تمام مدت که محسن رانندگی می کرد، دستهام و گرفته بود

، توی دستش و من و بو می کشید..

یه راست برگشتیم خونه و خوابیدیم..

ظهر، رفتیم سراغ چمدونا، باورم نمی شد ، هر اون چیزی که توی چمدونا 

بود، همش مال من بود.. فقط یه شلوار گرم و یه قرص مولتی ویتامین 

برای بابایی..

و یه بسته قهوه برای طبقه بالایی ها...

برای لوسی هم غذا و استخوون ، و یه قلاده ی متری ، بعلاوه ی 

لباسش و آورده بود..

وقتی به چشمای معصوم همسرم نگاه می کردم ، 

برای من  اون لحظه ، خوشبختی ، همین چیزهای به ظاهر ساده ، 

بود که بهم لبخند و هدیه داده بود و یه حس امنیت و راحتی داشتم..

بدون هیچ دغدغه ایی ...

نه زمان کند بود ، و نه تند تر می گذشت... همه چیز به طرز باور 

نکردنی ، عادی بود..

 

-توی کلاس زبان، یه دوست خوب پیدا کردم ، که حدود 40سالشه ،

و خیلی از نظر علمی و زندگی و کاری ، تجربه های خوبی داره..

و قشنگ ترین قسمت ماجرا اینجاست که ، خودش هم تمایل به 

انتقال این تجربه ها به من داره..

واقعا ، استفاده از تجربه های خوب و بد ، زندگی دیگران، 

چه قدر می تونه ، ما رو از این جایی که هستیم، چند پله ببره 

بالاتر..

کاری به زندگی های مختلف آدم ها و سبک هاشون ندارم، اما 

همیشه یه اصول ثابتی ، توی زندگی ها هست، که اگه همه 

بتونن ، بشناسنش و رعایت ش کنن، همه چیز به طرز عجیبی 

زیباتر میشه .. و دچار یه حس آرامش مطلق خواهید شد..

منم ، خیلی سعی کردم خودم و اصلاح کنم و بهتر بشم،

آروم تر و مصممم تر و عمیق تر ...

 

-به یه قراره دوستانه هم دعوت شدم ، دوستای دوران دانشجویی..

بعضی هاشون رو از سال 88دیگه ندیده بودم..

سارا و فرزانه و سمیرا و طلاو ندا و مینا.. 

همه بچه های یه خوابگاه بودیم، البته برای دو ترم، 

چون بعدش ، من ازشون جدا شدم..

سارا ، بهترین و صمیمی ترین و اولین دوست اون دوران م بود..

آخرین بار پارسال دیدمش ، برای ناهار دعوتم کرده بود..

و امسال با یه شکم گنده ، اما باز مث همیشه با مزه و دوست 

داشتنی، باهاش روبرو شدم..

اگه خدا بخواد، دخترش ، بهمن ماه به دنیا میاد.

اسمش و گذاشته غزل...(اینجا هم حضور تو رو میشه احساس کرد غزلم)

 

-ترم جدید زبان هم به وسطاش رسید، و دوشنبه امتحان میدترم 

دارم، و این ترم هم داره تموم میشه..

بین دو ترم ، 9 روز تعطیلی دارم، که شاید ، تا 50 درصد، توی 

همون 9روز ،برم عمل ..

 

-همیشه ، نوشتن بهم حس آرامش می داد..

وقتی می نویسی ، داری با خودت حرف می زنی ،

گاهی تحلیل می کنی و گاهی میری تو فکر ...

هیچ کس ، جز خودت ، نمی تونه ، قاضی خوبی باشه ، 

برای لحظه لحظه های سپری شده ی زندگیت...

 

روزها  رو گذروندیم و  رسیدیم به یه روز جدید...

روزی که هر چه میخوام سعی کنم ، کمی ....

فقط کمی ، ...

هیچی ، 

گفتنی نیست این حس ها..

 

-الان میخوام برم تا سر کوچه و یه بسته نون تست بخرم با کره..

و باهاش این اسنک تخم مرغ و درست کنم ..

اول باید با یه لیوان ، وسط نون و در بیاریم و توی 

تابه با کره تفت ش بدیم  ،بعد هم تخم مرغ و اینجوری بهش 

اضافه می کنیم ..

t89034_181279_947.jpg

 

h289361_snak-tokhme-morgh.jpg

به یادتون بودم...

به یادم باشید...



تاريخ : 2015/1/3 | 9:31 AM | نویسنده : ٍٍٍٍٍٍٍِِِِِِسارا |
        مطالب قدیمی‌تر >>


.: Weblog Themes By SlideTheme :.