زمستون سبز در آمریکا

ای کاش هرگز نرسیم به آن قله ای که روزی همان قله پرتگاه ما باشد

زمستون سبز در آمریکا

ٍٍٍٍٍٍٍِِِِِِسارا
زمستون سبز در آمریکا ای کاش هرگز نرسیم به آن قله ای که روزی همان قله پرتگاه ما باشد

عذر خواهی بابت یه غیبت 10روزه

برای یه چند روزی نمی تونم بیام وب، توی دلم خیلی 

حرفاست.. خیلی ایده ها...خیلی کارها..

از همین الان بگم ، تا یادم نرفته، همسرم ، چهارشنبه 

به امید خدا بر می گرده ایران.

همون روز صبح ، من امتحان فاینال زبان دارم.

باید برم دنبالش فرودگاه ، و حالا نمی دونم، کی می تونم خودم و 

برای امتحان برسونم...

یه مدتیه  ،یه حال عجیبی پیدا کردم، البته قبل تر ها هم 

همین طور بودم، اما نه به این شدت...

اگه با کسی مشکلی پیدا کنم، تمایلی برای حل کردن

اون مشکل ندارم، و کلا طرف رو از زندگیم، حذف می کنم.

عمق این مسئله رو از اینجا میشه درک کرد که ، بستگان 

رو نمی تونی برای همیشه حذف کنی ، نمی شه که من 

حذف کنم، اما اونا هم چنان تمایل به رابطه داشته باشن..

مجبور میشی این وسط ، به خاطر یه سری از مسایل 

نقش بازی کنی ، میخوام این نقاب رو از روی صورتم بر دارم،

دیگه از نقش بازی کردن، خسته شدم، میخوام فقط 

برای خودم و همسرم ، زندگی کنم..

غم و شادی و هیجان و استرس و ترس و لذت و اندوه،

همه و همه ، الان از احوالات دورنی ه من ه ...

که البته ، صد در صد همش گذراست...

خدایا ، ازت ممنونم بابت ، تمام این حس ها و الطافی که 

به ما هدیه دادی، مخصوصا فراموشی..

بزرگترین نعمتی که اگه نبود، از روی هم انباشته شدن 

اتفاقات بد زندگی ، حتما روانی می شدیم..

 

همیشه وقتی حسرت داشتن  ،چیزی رو داشته باشید، و

خودتون رو به خاطرش  ،غمگین کنید، بعد از اینکه به اون 

حسرت بزرگ، رسیدید، دیگه ذوق روزای اول ه به دست 

آوردنش رو ندارید..

امیدوارم هیچ وقت توی زندگی ، حسرت چیزی رو نخورید..

خدا رو شکر ، که زندگی گاهی سخته و گاهی آسون

سال 2015، مهم ترین و پر استرس ترین و تاثیر گذار ترین

سال زندگیمه... 

دوستای گلم ، همراه های قوی و دوست داشتنی خودم، 

مهربونای من،  دوستایی که  همیشه از  ایستادن های

زندگی برام نوشتید، به دعاهای تک تک تون محتاجم...

توی هر لحظه ایی که دستتون یا قلبتون رفت به آسمون  

و پیش خودش ، یاد سارا بیفتید و قلب بی قرارش..

برام دعا کنید..

براتون آرزو می کنم که همیشه نقش اول تمام لحظه های 

زندگیتون باشید ، و پشت صحنه ، خدای بزرگ و مهربون،

خودش هدایتمون کنه..

نمی خواستم زیاد حرف بزنم، فقط میخواستم بگم، 

جواب تک تک کامنت های شما رو، بعد از غیبت کوچولو، 

خواهم داد،  و از این دیر کرد، از همین الان عذر خواهی 

می کنم. قبل از اینکه برم، فقط یه چیزه دیگه بگم،

میخوام موهامو رنگ کنم، رنگ مشکی ، با توناژ آبی  و براق

یکی مث این عکسی که می ذارم، 

همسرم قراره دوباره بره ، این بار هم احتمالا بدون

من،  میخوام تا وقتی اینجاست ، دماغ مو عمل کنم.

فعلا خداحافظ عشقای مجازی من.

n19428_AAGS_Women_031a.jpg

 

 



تاريخ : 2014/12/17 | 8:30 AM | نویسنده : ٍٍٍٍٍٍٍِِِِِِسارا |

ONE LIKE LUCY!!!!!!!!!!!!

این عکس و آقای همسر ، همین امشب ، از CHICAGO

فرستاد،  گفت ، ببین سارا ، چه قدر شبیه لوسی ه ....

خیلی  شبیه هم هستن  ،خیلی ... خدایی اگه بهتون نمی گفتم

شما هم فکر می کردید ، لوسی ه ،

بعله دیگه ....  دخترمون هم یه چهره ی بین المللی 

پیدا کرد...

من فردا کلی تکالیف دارم،  هیچی شو انجام ندادم...

هیچییییییی...

i19618_DSCF6157.jpg



تاريخ : 2014/12/14 | 2:42 PM | نویسنده : ٍٍٍٍٍٍٍِِِِِِسارا |

I'm here..it's life

-crossing over، اسم فیلمیه که چند روزه پیش می دیدم..

داستان تلخ مهاجرت آدم هایی که به هر دلیلی

از کشورشون ، پناه بردن به آمریکا. و در حال طی کردن،

 مراحلی برای گرفتن گرین کارت هستن و اتفاقایی که برای

 هر کدوم از این آدم ها  و خانواده هاشون می افته.

که بعضی ها رو اداره مهاجرت امریکا مجبور میشه  ،

دیپورت کنه به کشورشون..

و عده ایی هم موفق به گرفتن اقامت موقت و اجازه ی

کار میشن...

ماجرای جدایی ها، اشک ها ، قتل ها، کار غیر قانونی و ....

و البته گذشت ها و صبوری ها ... اما بعدش چی میشه....

 

-توی هر محیط ی که اول میری  ،یعنی با یه تغییر جدید ،

حس می کنی ، شاید هرگز نتونی به اون محیط عادت کنی ،

 تغییر همیشه سخته ..

اما خاطرات باعث میشن، به محیط جدید هم ، علاقمند بشی..

خاطرات زمان میخوان،  و به مرور زمان تبدیل به عادت میشن..

 به سلامتی ه  تغییراتی که قراره تو رو بزرگ کنن و به یه 

کشوره همیشه آزاد، پیوند بزنن..

 

-به مناسبت 9ماهگی ازدواجم ، و برای تنها مرد زندگیم  ،

و هم چنین 7 ماهگی دختر عزیزم، لوسی ، 

یه جمله میخوام به خودم بگم:

سارا، 

زندگی خودت رو ، خودت انتخاب کن، و دنبال  رویاهات برو

و هیچ وقت نا امید نشو،  دست از تلاش بر ندار، و بدون 

که هیچ جایگاه قشنگی ، یه راحتی به دست نمیاد..

خودت رو برای روزهای سخت آماده کن..

 و همیشه با خدا حرف بزن.. هر روز صبح ، با یه صبح بخیر 

و یه تشکر ، بهش بگو، که همیشه کنارت باشه...

 

-همیشه ، توی هر ماه که لوسی بزرگتر میشه ،

یه عکس هم از بچگی هاش میاد تو ذهنم..

عکس های روز پنجشنبه ، بجز یکی که

مال یک ماهگیش ه ...

z08606_IMG_1218.jpg

 

z8408_IMG_4744.jpg

t511766_IMG_4775.jpg

n44962_IMG_4888.jpg

 امروز یعنی 14دسامبر، روز تولد نویده..

2 سال ه شد... کامیار میگه خیلی  شیطون ه 

تولدت مبارک پسر نازنین، که با اومدنت به این دنیا

زندگی زیباتر شد...

b062682_10294236_10101357798198649_1277140817392714158_n.jpg

 بعدا اضافه گردید:

امروز همزمان با تولد نوید ، تولد خاله جوون هم بود.

گفتم یه عکس از قدیما بذارم.

البته ، خاله ی همسری ه .. اون اقا پسر کوچولوه که وسط

دسته گل هاست، همسر من ه ...همون پیرهن سفیده

e127575_IMG_4931.jpg

h12109_erffp0is52nwoabfmo3.jpeg

بمونه یادگاری  از خواهری گلم، غزللللللللللللل  

ممنونمممممممممممم   

I love you sweet heart

 



تاريخ : 2014/12/14 | 0:26 AM | نویسنده : ٍٍٍٍٍٍٍِِِِِِسارا |

مانکن زیبای من!!!!!!

نمی دونم چرا یه چند وقتیه  ،کامیار هر وقت میخواد با من حرف 

بزنه، حرفش و با این جمله شروع می کنه:

سلام مانکن زیبای من...!!!!!

یعنی  با خودش داره چه فکری می کنه...

الان فکر کرده من با 6 جلسه باشگاه رفتن ،

 الان مانکن شدممممم...

یا شاید هم داره من و با خانوم های سیاه پوست

گنده ی اونجا مقایسه می کنه

البته شاید هم داره بهم انرژی و انگیزه میده برای مانکن شدن..

اما به جوون تنها بچه م  ، یعنی لوسی ،

از دیشب استرس گرفتم..

23دسامبر داره میاد.. به سلامتی

حالا من تا 23 دسامبر ، چه طور یه مانکن تحویلش بدم

من قربون اون ابراز علاقه ی شما بشم... اما اخه 

به چه قیمتی .....  میگم یعنی امشب هم برم باشگاه؟؟؟؟؟



تاريخ : 2014/12/10 | 7:6 AM | نویسنده : ٍٍٍٍٍٍٍِِِِِِسارا |

بعد از باشگاه..

باشگاهی که میرم،  سر کوچه مون ه ، واسه همین

دیگه ماشین نمی برم.. موقع برگشتن، سر کوچه ایی که انتهاش ، 

خونه ی ماست..یه چندتا گربه ی کوشولو دیدم، 

خیلی کوچیک بودن... اندازه یه مشت،

حالا یه خورده بزرگ تر...

تا بهشون نزدیک شدم، رفتن زیر ماشین قایم شدن..

اما همش من و یواشکی نگاه می کردن..

کلی باهاشون حرف زدمو گفتم بیاید بریم خونه ی ما ... 

3 تا بودن..تا میخواستم بگیرمشون در می رفتن... 

تا اینکه دیدم یکی شون که خیلی هم از بقیه 

خوش رنگ تره، این قدر ناز اون طرف خوابیده..

رفتم و بهش نزدیک شدم..

جالب بود که اصلا تکون نمی خورد... حتی بهش دست زدم..

اما باز تکون نخورد... خیلی ناز بود، اما یهو شوکه شدم...

مث اینکه تازه مرده بود... مطمئن بودم از گشنگی مرده..

اون 3 تای دیگه هم یه جوری مظلومانه نگام می کردن...

خیلی صحنه ی بدی بود.

با خودم گفتم اینا که با من نمیان، پس بهتره برم

یه چیزی براشون تهیه کنم.

جالب بود که از همون جایی که  ایستاده بودن تکون نمی خوردن، 

انگار که مامانشون بهشون گفته باشه، همین جا بمونید..

خلاصه مسیرمو عوض کردم و رفتم به سمت

کوچه پایینی که براشون ساندویچ کالباس بخرم.. 

که دیدم اون طرف ، توی یه خیابون دیگه  ،

یه گربه ی بزرگ، یه خورده غذا تو دهنش ه و داره میره سمت

همون کوچه ی ما...

تعقیبش کردم ، یواشکی... دیدم داره میره سمت

بچه گربه ها...مادرشون بود، تا دیدنش  ،

هر 3 تا از زیر ماشین ، دویدن به سمش..

اونم همون یه ذره غذا رو داد بهشون...

اونا هم توی خوردن غذا داشتن از هم سبقت می گرفتن ... 

گرچه همش یه خورده غذا بود..

و مادشون دوباره رفت... رفت دنبال غذا...

چه قدر دلم سوخت... چه قدر ناراحت شدم... و مادر ، 

فقط مادره که هیچ وقت بچه هاش و تنها نمی ذاره...

دوباره رفتم به سمت همون جایی که قرار بود برم،

 یه ساندویچ کالباس خریدم و برگشتم پیش کوچولوها...

 تا من و دیدن این بار اومدن سمت م ..

انگار بوی کالباس بهشون خورده بود...

ساندویچ و تیکه تیکه کردم و براشون گذاشتم کنار خیابون...

 یکی یکی می اومدن و سهمشون و بر میداشتن 

و میخوردن و من همین جور نگاشون می کردم...

و قلبم داشت می خندید ، و لذت می بردم...

یه لذت بی نهایت قشنگ ، وقتی می دیدم،

 با اون دهن کوچولوشون و بااون دستای 

ناز ،دارن ساندویچ رو می خورن....

 

z56185_DSC00479.jpg

800659_DSC00444.jpg

این کوچولو، مال یکی از دوستای آقای همسر ه

تو فکرم ، داشتم اون 3 تا رو با این مقایسه می کردم و ....



تاريخ : 2014/12/9 | 8:21 AM | نویسنده : ٍٍٍٍٍٍٍِِِِِِسارا |

سوتی زیاد دادم سر امتحان

خاک بر سر من کنن که دارم ویزای مهاجرت می گیرم ،

اون وقت تو امتحان، immigration و اشتباه می نویسم ...

فکر کنم ، اسم معنی ه  ،اون  وقت من تبدیلش کردم به فعل...

حالا چه اصراری بود ، این کلمه رو بکار ببرم نمی دونم....

اما خدایی کمی هول شدم ، اخه وقت نداشتم...

 

بعدا اضافه گردید:

h710465_b4rjky6nx2mrhejb26v0.jpeg

خاله قربون شماهاااااااااااااااااااااا  بشه......   ای جانمممم.....  خواهری مرسی ...  

اینجا گذاشتم تا همیشه بیاد بمونه...

I love you without knowing how, why, or even from where

 



تاريخ : 2014/12/8 | 2:0 AM | نویسنده : ٍٍٍٍٍٍٍِِِِِِسارا |

خبره این چند روز..

از اون روزی که اون دلخوری پیش اومد، من دیگه پیش مامان و بابای 

همسری نرفتم... اما مامان هر روز بهم زنگ می زد ، 

و کلی مهربون با من حرف میزد، اما به نظر من همش

ظاهر سازی بوده...

لطفا نگید که خیلی بد بین هستم ،

اما من یه چیزایی دیدم و شنیدم که این جوری شدم.... 

توی خونه ی ما، در هر کمد و کشویی و باز کنی ،

پر از لباس های مامانه ، یه سری هاش و بخشیده 

و هنوز هم داره می بخشه ، حتی به من....

اون قدر لباس و کفش و جواهرات داره که حد نداره....

هیچ کدوم از لباساشم ایران نخریده.

حالا خودش که اینجوری میگه...

قبلا که لباس هاش و به من نشون میداد و می گفت :

هر کدوم که اندازه ت میشه رو بردار، با کمال سادگی و خوش نیتی

 قبول می کردم و بر می داشتم...

تا اینکه یه روز که نبودن، رفتم سراغ کمدها....

دیدم، یه لباس هایی اونجا رو هم جمع شده که

حتی اتیکت روشون ه ...

و لباس هایی که هیچ کدوم دیگه اندازه ش نیستن ... اما 

همشون نو بودن.....  یه عالمه ساعت و عطر و ادکلن و.....

خلاصه انگار رفته بودم تو یه پاساژ بزرگ...

هر چی بیشتر می گشتم، بیشتر لجم در می اومد...

با خودم گفتم ، این همه لباس نپوشیده داره ،

که تازه هیچ کدوم هم اندازه ش نیستن،اون وقت به من

 لباس های کهنه ش و می بخشه ، تازه کلی هم تعریف می کنه 

این و از فلان کشور خریدم و اون و از بهمان....

منم ، چون سن شون زیاده ، قبول می کردم و با خودم

می گفتم ، اگه قبول نکنم شاید ناراحت بشه..... 

از این جور مسایل زیاد ازشون دیدم ، که دلم باهاشون

 صاف نمی شه...

دیشب بابا اومد پایین، یه خورده با من حرف زد و بغلم کرد

و بوسم کرد....

تعجب کردم،از اینکه که مهربون میشن تعجب می کنم واقعا...

کلی حرف زد... حتی امروز صبح هم که داشتن می رفتن مسافرت

بغلم کرد و ...... حالا تا اینجا رو داشته باشین....

عصری رفتم بالا ، یعنی طبقه ی مامان اینا

تا یه چیزی بردارم از تو کابینت.....

دیدم واسه خودشون رفتن خرید و کلی خرت و پرت

و مواد غذایی و مواد پرووتینی و دستمال و... خریدن،

 اون وقت، حتی از من نپرسیدن ، سارا جوون ،

 تو چیزی لازم نداری ؟؟؟؟

حالا کامیار ه طفلکی هر وقت واسه خودمون هم 

میرفت خرید، یه لیست بلند بالا ، اونا هم بهش میدادن..

اما حالا که کامیار نیست................

اخه چند روز قبلش هم بابا اومد پایین، من  یه دستمال توالت ، 

بیشتر نداشتم ،اون و ازم گرفت و برد بالا....

امروز دیدم بالا پر از دستمال توالت ه ....

 واقعا گیج شدم...

از اون طرف می گن ما دوستتون داریم...

از این طرف ، یه جوری رفتار می کنن که خلافش ثابت میشه...

منم که دیگه هم پوستم کلفت شده ،

و هم دیگه گول این ظاهر سازی ها رو نمی خورم...

دلم  هم براشون می سوزه ، چون سن شون خیلی بالاست...

دیگه بیشتر از این حسی بهشون ندارم...

 گاهی احساس می کنم دوسشون دارم 

اما باز یه چیزایی می بینم که باعث میشن

از دوست داشتنم ، پشیمون بشم...

 

فردا صبح ، امتحان دارم،  بچه های کلاس مون

از اینا هستن که  خودشون و با کتاب و تمرین خفه می کنن...

 اونا رو که می بینم ، بیشتر استرس می گیرم..

میگم، محض رضای خدا، یه نگاهی به درسهام بندازم...

 به یکی از خواهری ها قول عکس دوقلوهای دایی جوونم

 و دادم... البته این عکس ها ما 24سال پیشه ،

 اما این دو قلو ها ، که مادرشون آمریکایی ه  ،هنوز هم مث همون 

موقع ها زیبان و می درخشن از خوشگلی...

b329334_1502550_10202293235309715_1587894622_n.jpg

u23149_172070_1654068709601_3946865_o.jpg

l188476_176528_1654088270090_7603408_o.jpg

e616289_2761_1121862404197_3790402_n.jpg

اینم یکی از دو قلو ها که الان  دیگه واسه خودش

خانومی شده....



تاريخ : 2014/12/7 | 9:25 AM | نویسنده : ٍٍٍٍٍٍٍِِِِِِسارا |

بچه های درس خون...

این روزها که بابا نیست ، من و لوسی وقت بیشتری

رو در کنار هم هستیم...

من معمولا میرم توی زیر زمین و اونجا درس میخونم... 

لوسی هم همین طور ... 

اونم با من درس میخونه ... تازه لپ تاپ هم داره

البته کتاب های اون با من فرق می کنه... اون interchang میخونه ...

x609094_DSCF5654.jpg



تاريخ : 2014/12/5 | 11:28 AM | نویسنده : ٍٍٍٍٍٍٍِِِِِِسارا |

یه امیدی ته قلبم ه ... یه حسی که میگه عاشقتم...

به دلم افتاده است که به یاد من نشسته ای امشب...

پلک هایت سنگین خوابند اما هنوز آنها را بر روی هم نگذاشته ای...

به دلم افتاده است که دلت هوای مرا کرده

و در میان خاطرهامان به دنبال من میگردد امشب ...

امشب و هر شب یک دل سیر از بغضت خالی میشوم...

عکست را آغوش میگیرم، وای که چقدر جایت خالی است در کنارم...

دست خودم نیست اگر دستم از تو می نویسد...

اگر دلتنگم و چشمانم

هر شب از یاد تو خیسند...

 "دوستت دارم"...

 

پـس کـی تـمــام میـشـود...

شـبـهـــایی کــه دور از تــو

بــا خـیـال چشمـانت

تــا سـحــر چـشم بـر هـم نـمی گـذارم...

حـسـرت بودن در آغـوشت

دیـوانــه ام میکـنــد...

 

x166490_404652_2800375685980_650628668_n.jpg

 

کادوی من یادتون نره....  دایی ... کامی .... عکس از خونه ی دایی جوون



تاريخ : 2014/12/4 | 9:52 AM | نویسنده : ٍٍٍٍٍٍٍِِِِِِسارا |

حالم داره بهتر میشه....

گاهی اون قدر دلت میگیره ، که هیچ چیز توی دنیا نمی تونه 

لبخند به لبت بیاره... گاهی وقتی از عزیزانت ، کم لطفی می بینی 

به زندگی و به انسانیت شک می کنی ،

امروز ، از باشگاه برگشتم خونه..همسرم که نیست... 

گاهی میرم و به پدر و مادرش سر می زنم...

اونم نه برای ناهار ، نه شام ، فقط گاهی یه چایی ...

اونم با اصرار مستخدمشون...فکر می کردم، اوضاع بهتر شده و

حالاکه کامیار نیست، بیشتر هوای من و دارن!!!

اما امروز،

پدر شوهرم، وسط حرفاش ، توهینی به من کرد که ،

خیلی جلوی خودم و گرفتم تا اونجا نزنم زیر گریه...

لوسی توی قلاده بود و کنارم داشت ورجه ورجه می کرد..

خودم با چند دقیقه ایی با اون مشغول کردم ،

تا توی موقعیت مناسب ، از اون محیط فرار کنم....

خیلی دلم شکست، بغضم گرفت و گریه کردم...

به همسرم همه چیز و از طریق اسکایپ گفتم....

 و اومدم که بخوابم...

عصر، مامانش زنگ زد، خواب بودم و جواب ندادم،

یه چند دقیقه ایی گذشت 

صدای در اومد،  مستخدم خونه بود... پیغام آورده بود که : 

خانم گفتن من حالم خوب نیست  ،شما بیایید بالا ، کارتون دارن...

یک در صد فکر کنید که من اطلاعت می کردم...

گفتم: من خواب بودم... بهشون بگید الان زنگ می زنم..

پای تلفن دیگه داشت دعوامون میشد..

حالا جریان از این قرار بود که کامیار از امریکا زنگ زده بود، و 

بعد از کلی دعوا، زده بود زیر گریه و نمی دونم

دیگه چیا به مامانش اینا گفته بود....

وقتی تلفن و قطع کردم، حالم بدتر شد،

مادرش تازه طلب کار هم بود که چرا 

این قضیه رو به کامیار گفتی ؟؟؟؟؟ 

منم گفتم ، دیگه تحملم ته کشیده ،

به شوهرم نگم ، پس به کی بگم؟؟؟؟

مث اینکه ، با خودش فکر کرده الان گزارش دعوای پای تلفن

و حتما دوباره به کامیار میدم ، 

سریع مث اینکه حالشون خوب شد و اومدن پایین ...

و شروع کرد به توجیه و یه سری حرفایی که فقط

مادر شوهر ها توانایی زدن شون رو دارن...

 

از ناراحتی من چیزی کم نشد ، اما دلم برای کامیار سوخت...

به مادر شوهرم گفتم،  من اگه میخواستم

تمام اتفاقات رو براش تعریف کنم که الان اینجا ، 

همه چیر بهم می ریخت ، تازه از 10تا مورد ، یکی شو ،

که خیلی  هم بهم فشار میاره ، بهش میگم...

حرف اخرش این بود، که نباید به شوهرت بگی ....

ازش پرسیدم تا حالا خود شما شکایت پدر شوهرتون

و جلوی شوهرتون نکردید؟؟؟

از اونجایی که نمی تونه دروغ بگه و فقط گاهی

قضیه رو وارونه تعریف می کنه...

یه مورد از گله ایی که 50 سال پیش از پدر شوهرش

داشت و برام تعریف کرد..

گفتم: پس شما هم با شوهرتون حرف می زدید

و اگه ناراحت بودید، بهش می گفتید..

گفت : اخه اون طفلکی ، هزاران کیلومتر دور از اینجاست،

چه کمکی می تونه بهت بکنه...

؟؟؟

گفت ، به خاطر پسرم و به خاطر خودت  ،

این کار رو نکن... به عواقب حرفایی که می زنی فکر کن...

گفتم ، حرفتون کاملا متین .... کاملا هم قبول دارم

که یه ادم نرمال باید به عواقب حرفها و کارهایی که می کنه

 ، فکر کنه... پس چرا بابا  این کار رو نمی کنه؟

و دوباره شروع کرد به توجیه کردن رفتار های شوهرش...

نتیجه ی اخر اینکه :  فقط  به خاطر اینکه داره کامیار

رو با این رفتار هاشون از دست میدن ناراحتن و نه برای من 

، و نه به خاطر اینکه من ناراحت میشم...

اگه همسر من از اون ادمهایی بود که پدر و مادرش

هر کاری می کردن ، تاییدشون می کرد و 

یه جوری من و ساکت می کرد،

اونا اصلا اهمیتی به من نمی دادن...

نمی دونم چه کار خوب ی انجام دادم و یا دل

چه بنده ایی رو شاد کردم که خدا

همسری مث کامیار بهم داد ،کسی که حتی وقتی

خبر ناراحتی من و می شنوه  ،

بغض می کنه و اشک هاش سرازیر میشن...

ومادرش فقط دلش برای اشک های کامیار سوخته بود... 

. نه دردی که من توی قلبم داشتم...

باز هم جای شکرش باقیه ....

خوبه که حداقل به پسر خودشون اهمیت میدن...

این اولین باری بود، که توی تمام این مدت، سفت و سخت ،

توی موضع خودم ایستادم

و یه جورایی از حقم دفاع کردم در برابرشون.... 

نمی دونم چه حسی ه ، اما اگه ادمهای عاقلی باشن،  

دیگه رفتار زشت شون رو تکرار نخواهند کرد... 

چون در این صورت نه نتها من ، بلکه پسرشون رو برای همیشه 

از دست میدن.... 

برنامه ریزی کرده بودم امروز کمی درس بخونم ، اما نشد......

وقتی حالم بده به هیچ کارم نمی رسم....

از خدا ممنونم اول به خاطر همسرم.. و دوم به خاطر اینکه هر بار 

بهم یاد اوری می کنه ، ادمها ارزش محبت و عشق تو رو نمی فهمن و 

من و اماده ی مبارزه نه با زندگی ، بلکه با ادمها می کنه...

که ساده نباشم، که حماقت نکنم توی محبت ،

که حد رابطه مو حفظ کنم، 

که همه ی ادم ها مث من فکر نمی کنن

و اگه من گلی تقدیمشون کردم ، 

شاید با لاشه ی دسته گلم روبرو بشم... 

و اخر اینکه ، وقتی به رفتار ادم ها فکر می کنم ،

خوشحالم که دارم تمام عشق مو 

نثار حیوونی می کنم که البته دیگه عضوی از خانواده اس ... 

و مطمئنم  اون هیچ وقت ، من و از خودش نا امید نمی کنه...

گاهی اون قدر توی چشمام ذول می زنه

تا بفهمه دقیقا حسم چیه .....

و گاهی که اشک می ریزم،  با کارهاش التماسم می کنه

که دیگه بسه.... گریه نکن...

خوشحالم ،که تنها نیستم و لوسی کنارمه... 

تنها موجودی که می تونی 100درصد عاشقش باشی

و 120درصد ازش عشق و پس بگیری... 

خدا حفظت کنه دختر مهربون من...

بعدا نوشت:

جواب کامیار به من:

I am counting days to be in your arms my darling.

Not much more letft.

I am sorry you are experiencing this bad behaviour from my parents.

You deserve a lot better.

I will take care of things when I get back


I promise to be a good husband for you and always love you.

Remember, these are tough times and they will pass by . . .



تاريخ : 2014/12/2 | 12:39 PM | نویسنده : ٍٍٍٍٍٍٍِِِِِِسارا |
        مطالب قدیمی‌تر >>


.: Weblog Themes By SlideTheme :.