دخـترایرونی
ای کاش هرگز نرسیم به آن قله ای که روزی همان قله پرتگاه ما باشد
بعد از حدود 6 ماه ، تازه برای اولین بار تونستم باهاش حرف بزنم ، از آخرین تماسمون ، تا به امروز

شرایط خیلی عوض شده، نه من همون آدم سابق هستم و نه اون، نوع رابطه هم فرق می کنه

صد در صد. از اتفاقی که افتاد خوشحالم ، چون آدمی نیستم که دوستی های خوب رو از بین

ببرم یا فراموش کنم...

از استانبول که برگشتیم، یک هفته ی پر از دردسر و استرس داشتم، بنا به دلایلی تصمیم گرفتیم

که هر چه سریع تر بریم شمال و از تهران دور باشیم، 7 تیر بود که به همراه 3 تا خانم خوشگل دیگه

و کامیار ، رفتیم شمال ... هوا ی بارونی ، توی تابستون، بهترین هدیه برای آدم هایی بود که مخ شون

داغ داغ بود ، و در حال انفجار از دست خیلی چیزها....

برای فروش ویلای جف رود، باید یه کارایی انجام میشد، مصادف شدن روزهایی که شمال هستیم

با ماه رمضان، کار رو عقب می انداخت و قیمت ها از واقعیت دور ...

مسافرتمون پایان قشنگی نداشت و مجبور شدیم  به خاطر در رفتگی شونه ی مادر شوشو

برگردیم تهران،  روزهای وحشتناک سخت و دیر گذر ... همراهی و مراقبت از یه بیماری که تازه

دستش هم در رفته ، و با وجود داشتن یه خدمتکار ، کلافه ام کرده بود...

گاهی با خودم فکر می کنم که باید خودم و همین طور فدا کنم تا روزی که .......

و یا برم دنبال زندگی خودم ... ولی تصمیم هر چی باشه یه عده ایی هستن که همیشه مخالف اند...

دلم میخواد آزاد و رها باشم ، به دور از قید و بند و مسئولیت ی که خارج از توان مه...

توی این مدت ، کلاس های طراحی رو هم مجبور شدم ، عقب بندازم، همین امروز رفتم سراغش

، اما دیدم توی این مدت و با این درگیری ها و مشغله ها ، تمام وسایل طراحی مو ، به گمونم

گم کردم.... یه کتاب انگلیسی دستمه و هر از گاهی چند تا خط میخونم و باید که تمرین کنم

تا شاید با بهتر شدن اوضاع ، کمی زودتر بریم...

برای لوسی (سگ  خوشگلم) هنوز شناسنامه نگرفتیم، امروز با کلینیک دامپزشکی دانشگاه

تهران تماس گرفتم ، و قرار شد ببرمش اونجا تا واکسن هاشم زده بشه...

برای پیگیری کارهای مهاجرت با سفارت سوئیس تماس گرفتم و اطلاعات مفیدی تونستم به دست بیارم.

در کل همه کار ها انجام میشه اما این تلاش و پیگیری ماست که زمان کمتری رو از دست بدیم و

به همون نسبت کارها زودتر انجام بشه، من با عجول بودن مخالفم به شدت... اما کارها رو کمی   با

سرعت بیشتری در حالی که می دونی مسیر درست چیه ، انجام دادن با عجول بودن فرق داره...

وقتی عجول هستی ، در نهایت ضرر می کنی و این نتیجه  ثابت شده اس...

و این نقطه ی اختلاف من و کامیار ه ... اون به دلایلی که شاید برای خیلی ها قابل قبول  باشه

خیلی خونسرد و آروم کار ها رو انجام میده ، طور که گاهی من فکر می کنم اصلا کاری انجام نمی شه

ولی من ، به سرعت و البته که با علم و آگاهی ....

 

 


نوشته شده در تاريخ پنجشنبه دوم مرداد 1393 توسط ٍٍٍٍٍٍٍِِِِِِسارا
هنوز هم مث گذشته پر از انرژی و مغروی

هنوز هم مث یه مرد رفتار می کنی و دوستای خوبی اطرافت هستن که خیال مو تا آخر عمر راحت

می کنن از بابتت...

هنوز هم وقتی می خندی ، و از ته دل، همه ی دنیا مال من میشه

هنوز هم ، همون جور نگرانتم که همیشه بودم و خودت هم می دونی چه جور

یادته ، قبل از مسافرت سال 91، چه قدر نگران تغذیه و خورد و خوراکت بودم

یه دلسوزیه خواهرانه که خودتم باورت نمی شد.... یادته ازم تشکر می کردی که این قدر

به فکرتم... من هنوز و حتی بیشتر باورت دارم... روحم با دیدن لبخند های قشنگت

زنده میشه و زندگی برام زیباتر...  یه بار ازت تشکر کردم به خاطر اینکه هستی و تو هم از من

چه طور از خدا تشکر کنم که اینقدر زیبا نگهبان فرشته ی مهربونی مث توه...

خدایا  ممنونم

ممنون از این همه حس قشنگ

دوست سال های  نه چندان دور - هم چنان از دور - نظاره گر زیبایی هاتم

 تقدیم  به کسی که یه روزی بهترین خطابش می کردم:   م.ب


نوشته شده در تاريخ سه شنبه سوم تیر 1393 توسط ٍٍٍٍٍٍٍِِِِِِسارا
خیلی  ممنون از جناب آقای مرد!!!  به خاطر نظرشون...   فقط خنده ام گرفت از نظرت  و چه قدر متاسفم برات

 امروز عازم سفر هستم 

ساعت  7:30 

مقصد: استانبول

توله سگ خوشگل مو به دوستانم سپردم  امروز صبح    

دلم  گرفته 

دیشب خیلی دختر خوبی بود و  اصلا تو خواب اذیت نکرد 

هنوز یک ساعت از رفتنش نمی گذره اما من و کامی  بغضمون گرفته  از نبودنش...

این تعطیلات  به همتون خوش  بگذره

 

 


نوشته شده در تاريخ چهارشنبه چهاردهم خرداد 1393 توسط ٍٍٍٍٍٍٍِِِِِِسارا
امروز صبح  ساعت 4:30 صبح از خواب بیدار شدیم و حرکت به سمت فرودگاه

پرواز دایی جواد ساعت 5:30 نشست ،توی سالن  ،

از دور برای یه لحظه دیدمش و با اینکه

برای اولین بار بود  که می دیدمش ، زودی شناختمش ...

با توجه به عکسایی که ازش دیده بودم

اون قدر روزهای سختی  رو پشت سر می ذارم  که هیچ چیز این روزها خوشحالم

نمی کنه......

اما با دیدن دایی جوون، لبخند بی روحی روی لبهام نشست...

خیلی دوسش داشتم ، تمام حرکات و رفتارش  من یاد  برادر شوهر عزیزم مینداخت

برادر شوهری که بهترین ه  تو دنیا...

هفته پیش هم  پاسپورت م اومد دمه خونه ، برای تمدید اقدام کرده بودم

شاید بعد از رفتن دایی جوون ، ما هم بریم  honay moon 

دایی تا شنبه  میره شمال و بعد از اون احتمالا  پیش ما می مونه 

و سه شنبه هم بر می گرده شیکاگو...

برام دعا کنید تا کمی به ارامش برسم....


نوشته شده در تاريخ سه شنبه سی ام اردیبهشت 1393 توسط ٍٍٍٍٍٍٍِِِِِِسارا

نوشته شده در تاريخ شنبه سیزدهم اردیبهشت 1393 توسط ٍٍٍٍٍٍٍِِِِِِسارا
تا اینجا که سال 93 برام یکنواختی ساله های پیش و نداشته و دارم بر طبق

 برنامه هایی که در نظر گرفتم میرم جلو، البته این برنامه ها رو همه سال در 

نظر داشتم  اما اون قدر همیشه شلوغ بودم و تمام زندگیم کارم شده بود که دیگه

 به خودم و اهدافم فکر نمی کردم...

امروز - طبق برنامه- رفتم ایکاروس- 

 دیگه آخرای کلاس بود و بچه ها مشغول کار بودن 

من فقط جهت کسب اطلاعات بیشتر  رفتم اونجا ،اما همه چیز -

 از جمله انرژی مثبت فضا و چهره دوست داشتنی استاد ایرانی ،

 باعث شد ثبت نام کنم.

 اولین قدم امروز، برای اهمیت دادن به علایق خودم و به استعداد هام 

 خیلی بهم چسبید و از این کار و از این تصمیم فوق العاده خوشحالم.

کلاس ها یک روز در هفته تشکیل می شد برای هر هنرجو -

 اما من خواهش کردم بنا به دلایلی که شاید خیلی زود - دیگه ایران نباشم-

 دو  روز در هفته برم.. و مورد موافقت قرار گرفت.... 

و این اهمیتی که برای کمبود وقت من از خودشون نشون دادن ،

 من و بیشتر ترقیب به رفتن به اونجا کرد..

 به خودم گفتم پس اینجا همون جایی که به نظرت تو هم احترام 

میذارن و گاهی به خاطر تو  و شرایط خاصت، مقرارت داخلیشون و نادیده میگیرن، 

پس می تونی روش حساب کنی ....

 و از هفته ی دیگه - یعنی از 5شنبه کلاسم شروع 

میشه ، پنج شنبه ها عصر و جمعه ها صبح...

یه سری وسایل هم باید تهیه کنم تا از همون جلسه اول کارم و شروع کنم.

استادمون حتی آدرس جایی رو که بتونم اون وسایل رو با اطمینان و راحت تر

 خریداری کنم بهم داد، به  همراه یه کارت عضویت ،

 . من بی صبرانه منتظر پنج شنبه ایی هستم که قراره بیاد...



نوشته شده در تاريخ جمعه دوازدهم اردیبهشت 1393 توسط ٍٍٍٍٍٍٍِِِِِِسارا
دیشب تا ساعت 2 داشتیم با بابایی عکسای گذشته رو می دیدیم،

  داشتم از خواب می مردم اما اون 

با دیدن عکسای پاریس(شهری که تمام جوونیش و اونجا بود)

 داشت حال می کرد و سر هر عکس با کلی توضیحات و یادآوری خاطرات گذشته 

، ذوق می کرد و من همش دعا می کردم عکسا زود تموم بشه و بریم بخوابیم... 

صبح بر طبق برنامه ایی که ریخته بودم ،

 از خواب بیدار شدم ، خودم و آماده کردم، لباس های 

نویی رو که تازه خریده بودم پوشیدم و رفتم پلیس +10 - نزدیک خونه بود... 

خیلی شلوغ بود و من فقط پوشه ی مدارک و تحویل گرفتم 

و گفتم هفته ی دیگه با مدارک تکمیل شده میام + عکس 6*4  -

 خوبیش اینه که اونجا دستگاه pos داره و می تونیم پول انتقال بدیم ..

 اما  جالبه مدارکی که باید تحویل بدم مث اینه که دارم دوباره پاسپورت 

می گیرم و اصلا ربطی به تمدید نداره و هزینه هاش هم باید کامل پرداخت بشه، 

حالا  کامی میگه تو آمریکا ، همه ی این کار رو  از طریق اینترنت انجام میدی

 و مدارکت با پست میاد دم خونه ، این قدر هم وقت و انرژی نمی ذاری

 و هزینه هم نمی کنی..

با حسرت بهش نکاه می کنم و توی دلم میگم : احتمالا توی زندگی قبلیم جنایت

 خیلی بزرگی انجام داده بودم که خدا اینجوری تنبیه ام میکنه 

و من و توی کشور داغون اسیر می کنه...

از ماجرای دعوای یه مرد و مادرش با افسر گذرنامه هم چیزی نمی گم ،

 چون اعصابم بیشتر خرد مبشه... بعد از اینکه کارم به هفته ی بعد موکول

 شد، با کامیار رفتیم  باشگاه benita توی خیابون مهستان... 

 جای خیلی شیک و دل بازی بود ، اون ساعت فوق العاده خلوت بود 

و فقط کلاس باله ی  خانم کوچولو ها داشت تشکیل می شد،

 موندم و کمی اونا رو تماشا کردم و لذت بردم..

اما با اینکه  این باشگاه خیلی شیک و تمیز و فو ق العاده بود، به دلم ننشست ،

 دیگه خیلی  با کلاس  بود، من این مدلیشم نیستم دیگه ،

 اما  به کامیار چیزی نگفتم و اونجا رو تایید کردم از هر نظر..

 آخه یه چند وقتیه داریم دوتایی دنبال  باشگاه می گردیم 

یکی دیگه هم رفته بودم تو خیابون زرافشان، اما از اونم خوشم نیومد...

 گفتم حالا اگه از اینم ایراد بگیرم ، دیگه باهام جایی نمی یاد...

اما تصمیم مو گرفتم که بالاخره کجا برم،  میرم همون باشگاهی که پارسال

 می رفتم تونیاوران..

 به این نتیجه رسیدم که  انتخاب های اولیه ام  ،اون قدر با وسواس و درست 

انجام میشه که وقتی میخوام چیزی رو جایگزینشون کنم ،

 واقعا به مشکل بر می خورم و مسئله باشگاه هم از همین موارده...

ترجیح میدم برم همون باشگاه قبلی ، و دوری راه رو به جوون 

میخرم به خاطر این مسئله...

به احتمال زیاد فردا صبح هم میرم  ایکاروس...

 باید وسایلی که میخواد رو تهیه کنم

یه اتفاق دیگه هم که قراره بیفته اینه که  کامیار تا 25 خرداد حتما باید از ایران خارج

 بشهچون سیتیزن هست باید پاسپورتش حتما مهر بخوره خارج از ایران..

 این اتفاق حداقل سالی یکبار باید بیفته و پارسال هم توی دقیقه ی نود ، از ایران

 خارج شد...

حالا دارم فکر می کنم که راضیش کنم بره آمریکا ، اما چون زمانش خیلی کمه 

فکر نمی کنم قبول کنه ، اما اگه جای دیگه ایی بره ، احتمالا منم باهاش میرم..

آنکارا هم برای من گزینه ی خوبیه ، چون می تونیم وقت سفارت آمریکا بگیریم

اما کامیار اصلا سفر به انکارا براش جذابیتی نداره

 و من دارم دنبال به جایی می گردم 

که هم به اون خوش بگذره و هم من بتونم کارامو اونجا انجام بدم....  :)



نوشته شده در تاريخ پنجشنبه یازدهم اردیبهشت 1393 توسط ٍٍٍٍٍٍٍِِِِِِسارا
امروز بعد از کار ،  مث اکثر روزهای بعد از عید، بدون ماشین بودم -

 مسیر م  اون قدر راحت و سر راسته که این جوری راحت ترم

، از سر کوچه ی بالای خونه دو تا گل رز و یه بستنی با طعم توت فرنگی خریدم

 و رفتم خونه.. همه ی اینا به خاطر مامانی بود..

. اما وقتی رسیدم  اون نبود...  خیلی ناراحت شدم و تمام 

ناراحتی مو سر کامی خالی کردم...

 اون قدر  از خستگی کلافه بودم که دنبال یه بهانه می گشتم 

تا فقط حرف بزنم و البته غرررررر...

 و اون فقط با متانت گوش داد و حرفی نزد و فقط داشت تلاش می کرد

آرومم کنه...  اما شب خیلی خوبی داشتیم

بعدش، بابایی رفت خونه ی دوستش و من  هم  شروع کردم 

به گرم کردن غذا ها  و  سالاد کاهو  درست کردم و موقع شام کلی با مامانی و

 کامی خندیدیم.

شب هم با هم فیلم دیدیم و کامی ناخن های مامان و گرفت

 و منم به پاهاش  لاک نقره ایی کم رنگزدم تا کمی تنوع بهش بدم... 

فردا کلی کار دارم باید برم پلیس +10 برای تمدید پاسپورتم  و هم چنین کارت ملی 

بعدش باید برم به آموزشگاه نقاشی که چند روزیه  دارم درباره اش تحقیق می کنم 

و به احتمال زیاد از هفته دیگه  میرم سر کلاس برای پنج شنبه ها و جمعه ها ،

 که با سر کار رفتنم هم تداخلی نداشته باشه..

 البته همه ی اینا ها بستگی به این داره که جای خالی برای اون ساعتی که 

من میخوام  داشته باشن ، که امیدوارم همین طور باشه...

 چون در غیر اینصورت  برنامه های دیگه ام دچار تغییرات زیادی میشن ... 

شوهری عزیز پای لپ تاپ ه  و من هم با اجازه تون میخوام برم حموم

دیشب هم سر بازی رئال مادرید و بایر مونیخ  کلی رجز خونی داشتیم که بالاخره 

مثل همیشه من برنده شدم و تیم ام با 4 گل مقتدارنه برد ....:)

دم تمام بچه های رئال مادرید گرررررررممممممم



نوشته شده در تاريخ چهارشنبه دهم اردیبهشت 1393 توسط ٍٍٍٍٍٍٍِِِِِِسارا

توی لاین دو در حال حرکت بودم ، به نسبت لاین های دیگه ترافیکش کمتر بود

 و ما از بقیه بهترحرکت می کردیم ، 

اما تنها مشکل این بود که جلوی من ، یه راننده دست و پا چلفتی و

 کمی هم خنگ داشت رانندگی میکرد...

که لذت بودن تو اون لاین رو ازم می گرفت ... 

به خاطر همین مسیر مو تغییر دادم به لاین یک...

 لاین ی که شلوغ تر بود و ماشین ها به آهستگی حرکت می کردن

 اما تنها امتیازش این بود که راننده هاش حرفه ایی تر بودن و منظم تر...

می دونستم با این کار عقب می افتم و همین طور هم شد،

 ماشین هایی که توی لاین دو-  پشت سر من  بودن حالا ازم جلو زدن  ، اما

من اصلا از این تصمیم پشیمون نبودم و صبورانه ادامه دادم،

 تا اینکه بعد از مدتی لاین دو، به خاطر لجبازی همون راننده-

با ماشین های دیگه-   به کل ترافیک شد و همه ایستاده بودن

و من داشتم به مسیرم ادامه میدادم و وقتی از کنار تموم اون ماشین ها

رد شدم ، لبخند زدم و از انتخابی که کردم خوشحال بودم،

گرچه توی کوتاه مدت  ، سختی مسیرم بیشتر بود اما

توی بلند مدت، به خاطر صبرو تصمیم درست،

 برنده من بودم و مهم تر از همه راضی به خاطر رسیدن به هدفم...

شیرینی صبر، خیلی زیباست.....  پس صبور باشید عزیزای دلم



نوشته شده در تاريخ سه شنبه نهم اردیبهشت 1393 توسط ٍٍٍٍٍٍٍِِِِِِسارا

یادته می گفتی : من عاشق کار کردنتم...

 یادته چه قدر توی کارم جدی بودم و حتی با تو

وقتی حرف از کار می شد ، 

دیگه با اسم کوچیک صدات نمی کردم ،

 در حالی که توی خلوت حرفهامون هیچ کس جز خدا نبود...

 من امروز ، خیلی بزرگتر و خیلی جدی تر و خیلی آروم تر از گذشته دارم کار

 می کنم....

کارهای جدید و مسئولیت های بیشتری  رو بر عهده گرفتم.

 دارم فکر می کنم که واقعا اگه ادامه بدم و هم چنان کار کنم

خیلی زود پیشرفت بزرگی نصیبم میشه ، 

چون با جوون و دل  و با دقت زیادی کارم و انجام میدم و هوش کاریم

بر خلاف تصور خودم ، و بنا به گفته ی دیگران  زیاده .

 البته سخت کوشی  من رو هم نباید فراموش کنی...

یادت میاد که حتی توی تعطیلات هم با جوون و دل کار می کردیم...

مدیرم بهم میگه: من روی تو ،واسه 10 سال آینده حساب کرده بودم

 و تو باید یکی از دستهای کاری من باشی...


اما بعد از 3 سال ، میخوام با دنیای کار – کارفرما و کارمندی  خداحافظی کنم...

بعد از یه دوره ی مدیریت و  مالی  میرم  و توی شرکت خودمون کار می کنم ،

 میخوام در کنارش برم دنبال هنر..

کاری که از خیلی قبل تر ها باید میرفتم دنبالش ، 

چون  یه ذره از وجودمه ، یه تیکه از خودم... نیمه ی گمشده ایی

که دیر  دارم میرم دنبالش  اما می دونم که با هنر ، ارضا میشم و آروووم...

 آهسته آهسته توش حل میشم و.....


راستی ، تو کجایی؟ حالت خوبه؟ اتفاق قشنگی توی زندگیت افتاده 

یا هنوز دنبال یه راهی هستی برای بهتر شدن؟

 کاش یه جوری جواب مو میدادی....


نوشته شده در تاريخ یکشنبه هفتم اردیبهشت 1393 توسط ٍٍٍٍٍٍٍِِِِِِسارا
.: Weblog Themes By Blog Skin :.

اسلایدر

خرید شارژ

خرید فیلم

خرید سریال